مامانا بیاید ببینید حق با منه یا نه ، من بعد زایمانم ۱۶ روز خونه مامانم بودم به شوهرم گفتم به مادرش بگه اگر جاریام و خواهرشوهرام میخوان بیان من فعلا اینجام بیان اینجا. مادرشوهرمم گف که اونا میگن ما بیمارستان اومدیم هر وقت رفت خونه خودش میریم خونه خودش.
خلاصه من روزی ک میخاستم بیام خونه خودم شوهرمو فرستادم از قبل کلی میوه شیرینی گرفت . گفتم مهمون میاد دیگه🙄
ولی هیچکدوم نیومدن
خواهرشوهرمو میدونستم چون پدرشوهرش تازه فوت کرده نمیتونه سرش شلوغه و بیشتر هم با لباس مشکی نمیخواد بیاد خونه من .
ولی جاریام هم نیومدن .
مادرشوهرمم هی پیغام میداد چرا نمیای خونه ما . من چون نمیخاستم ناراحتی پیش بیاد و پیش خودش نگه خونه مادرش میره خونه ما نمیاد ، زنگ زدم گفتم ما شام میایم خونتون. شب رفتیم دیدیم خواهرشوهرمو‌ جاریامم دعوت کرده. اونا هم به روی خودشون نیاوردن اصلا که پیش من نیومدن حتی عذر خواهی هم نکردن کادو بچمو‌همونجا دادن. من نمیخاستم اینو عنوان کنم و گفتم به موقعش تلافی میکنم. چند روز پیش داشتم با خواهرشوهرم تلفنی حرف میزدم بحث باز شد منم گفتم گلایه کردم. البته یه درصدم فکر نمیکردم که میره بهشون میگه
گفتم که ما خرید کردیم ولی هیچکدوم‌نیومدن . یعنی بچه من ارزش اینو‌نداشت که یه توکه پا بیان ببینش ؟ مثلا عموان . منم تلافی میکنم بچه من ارزشش از اونا کمتر نیست که . فردا اون یکی زایید کسی به من زنگ نزنه که بیا بریم خونش . منم عین خودشون رفتار میکنم
بنظرتون چیکار کنم اینکارشونو تلافی گنم ؟

۹ پاسخ

دقیقا کسی برای بچت ارزش نزاره توام نزار

مثل خودشون رفتار کن

نمی‌دونم نمی‌تونم قضاوت کنم باید ببینی رسم و رسوم و شرایط شما چطوریه
اما حداقل خونه مامانت باید یه سر میومدن هرچند عزادار بودن
منم کسی پیشم نیومد چون گفتن نمیخوایم تو زحمت بیفتی
مامانم خانواده خودمو خونه ش دعوت کرد اومدن بچه رو دیدن و کادو آوردن ، مادرشوهرهم همینطور خانواده شوهرم رو خونه خودش دعوت کرد
دیگه این زحمت از دوش من برداشته شد

اره وقتی واسه شما ارزش قائل نیستن تو هم اونا رو ادم حساب نکن مگه بچه ی اونا از بچه تو بهترن

همین ک گفتی کافیه.با هرکس مثل خودش

اره تلافی کن که ببینن چقد کارشون زشت بوده نگن نمیفهمه 😐

کار خوبی کردی گفتی

خوب گفتی . منم بعداز ب دنیا اومدن پسرم دیدم چیکار کردن منم همونجور تلافی کردم

من بودم کادورو قبول نمیکردم حرفشو هم پیش نمیکشیدم تا به موقعش تلافی کنم

سوال های مرتبط

مامان فسقلی مامان فسقلی ۴ ماهگی
تجربه زایمان من پارت چهار
رفتم که رفتم😅🤦🏻‍♀️
حالا بیان منو بگیرن رفتم بیرون زنگ زدم همسرم بدو‌ بیا بریم اون بیچاره هم زایشگاه بود بدو بدو اومد رفتیم گفنم برم خونه دوش بگیرم لباس بردارم مامانمم بردارم بیاییم که همسرم گفت دیر نشه بچه چیزیش بشه شک افتاد ب دلم ولی باز گفتم نه بریم خونه من از اینجا مستقیم برم زایمان از استرس میمیرم فقط ساک همراهم نبود واگرنه حموم اینا رفته بودم از ترس میخاستم زمان بکشم نرم بیمارستان
رفتیم خونه به مامانم زنگ زدم با گریه توضیح دادم اونم فورا با بابام اومد همشون ترس تو چشاشون بود حتی مامانم گریه میکرد ولی به من دلداری میدادن چه این هفته چه هفته بعد نترس
البته بگم که من بعد سونو به دکترم خبر دادم گفت بمون الزهرا زایمان کن خیلی ناراحت شدم گفتم خانم دکتر من ۹ ماه اومدم پیش شما اخرش اینجا زایمان کنم اونم طبیعی گفت اونجا همشون دکترای باسواد و حرفه ایی نترس منم که گوش ندادم و همسرمم از حرفش عصبی شده بود که چه دلیلی داره حتی اگ وقت زایمانتم باشه باید بیاد بیمارستان و اون عملت کنه اینم بگم دکترم فقط بین المللی میرفت الزهرا نمی اومد
مامان ماهور مامان ماهور ۴ ماهگی
من دوران بارداری پرخطر و تقریبا سختی داشتم ، پدر شوهر و خواهرشوهرم حتی یک بار هم حالی ازم نپرسیدن ، حتی یه زنگ هم بهم نزدن ، فقط مادرشوهرم ۵ بار بهم زنگ زد و حالمو پرسید ، میدونستم طبق روال گذشته شون هر هفته میرن بیرون و از بهترین کترینگها غذا میگرفتن یا میرفتن رستوران یا بستنی آبمیوه و .... میگرفتن ولی حتی یک بار به من تعارف نکردن که باهاشون برم یا هرچی که میخریدن برای من نیاوردن با اینکه خونه ی من پنج دقیقه با خونشون فاصله هست ، مادرشوهرم خورد زمین لگنش شکست ، ولی من با اون وضعیتم چهار بار رفتم ملاقاتش و دو سه بار براش غذا بردم ولی اونا هیچکاری برای من نکردن ، توی این چهارسال هیچ محبتی بهم نکردن ولی هیچ بدی هم بهم نکردن ، کلن انگار من تو زندگیشون نیستم با این تک عروسم
حالا که بچم که اولین نوه شونه به دنیا اومده همش میگن بچه رو بیار ببینیم ولی من اصلن دلم نمیخواد برم خونشون دلم از دستشون شکسته
در عوض خانواده ی خودم همه کار واسمون کردن
مثلا دوران اول بارداری چهل روز کامل خونه خواهرم بدم بعد ده روز رفتم خونه اون یکی خواهرم ، همه چی واسم میاوردن از غذا میوه آبمیوه و .... زایمانم که کردم بیست روز خونشون بودم و همه نوع پذیرایی کردن ، الانم که بچم گریه میکنه به خاطر کولیک ، هر روز میام خونشون تا آخرشب بچمو نگه میدارن ، ولی دلم اصلن با خانواده ی شوهرم صاف نمیشه با اینکه هنوز دوستشون دارم
چکار کنم که دلم باهاشون صاف بشه ؟