خب بالاخره سفر نه ماهه مام داره به اخرین روزاش می رسه
و از ذوق دو رقمی شدن به ذوق تک رقمی شدنش رسیدم
و فقط ۶ روز دیگه مونده تا ببینمش🥺😍
دختر قشنگم.نفس خانوم مامان هدیه خدا روزی که از وجودت با خبر شدیم تو سخت ترین دوران زندگیمون بودیم و خیلی تعجب کردیم باورمون نمیشد خدا همچین هدیه ی با ارزشی رو بهمون داده وقتی صدای قبلتو شنیدم هزاران بار خداروشکر کردم و گریه کردم باورم نمیشد دارم به ارزوی چندین سالم میرسم بازم باورم نمیشد به این جا و این روز برسم وقتی فهمیدیم دختری یه شوک دیگه بهمون وارد شد باورم نمیشد خدا هدیه ای که بهم داده بهترینشو داره میده باورم نمیشد خدا منو لایق دختر داشتن دونسته بهترین نعمت خدا الان تو شکم منه
با اولین حرکتات جون دوباره به زندگیمون دادی با بابایی هر ثانیه ای که تکون میخوری برات ذوق میکنیم حتی این روزای اخر دلم برای تکونات تنگ میشه نفسم ولی عجیب دلم میخاد به بغل بکشمت و بوت کنم و ثمره عشق قشنگمونو بغل کنم باهات باقی روزای زندگیمو بگذرونم پس دختر قشنگم قول بده سالم و سلامت بیای بغل منو بابایی تا دیگه تو دنیا هیچی از خدا نخوایم خدایا شکرت بابت بهترین نعمت و هدیت
۱۴۰۳/۰۹/۲۷

تصویر
۶ پاسخ

بسلامتی عزیزم

تروخدا زایمان کردی بی خواب شدی بیا اینو بخون بعد غر بزن😅😅
بعضیا اینجا اینقد فاز منقی میان ها 😅

به به ب سلامتی 🥰😍😍😍 انشاالله زایمان خوبی داشته باشی و نی نی تو ب سلامتی بغل بگیری

ایشالله بسلامتی زایمان کنی عزیزم چرا طبیعی زایمان نمیکنی؟

راستی کدوم بیمارستان واسه زایمان میری

عزیزم انشالله بسلامتی دخمل نازتو بغل کنی 🥹😍😍

انشاالله به سلامتی زایمان کنی خواهر

سوال های مرتبط

مامان 💙علی و هانی🩵 مامان 💙علی و هانی🩵 ۱ ماهگی
چند روزه می‌خوام بنویسم وقت نمی کنم،چقدر اون روز که جواب آزمایشم مثبت شد باورم نمیشد و از استرس و خوشحالی توامان گریه میکردم،به ۸ هفته رسیدم و نگران ضربان قلب کوچکش بودم،وقتی شنیدم بازم باورم نمیشد و گریه کردم ،وقتی به NT رسیدم و دیدم خدا نعمتش رو بهم تمام کرده و نوزاد سالم بهم داده بازم باورم نشد،هر وقت کسی رو می‌دیدم که به ۲۰ هفته رسیده میگفتم عهههه خوش به حالش ،نصفش رو رفته،داشتم به ۲۰ می‌رسیدم گفتم خوش به حال اونایی که بچشون تکون میخوره😍به ۲۵ هم رسیده بودم و هر روز به عشق تکون های قشنگش بیدار میشدم،۲۸ـ۲۹ شدم که به خودم میگفتم عهههه داره می‌ره تو سراشیبی،دیگه نزدیکه هاااا.هر کی رو می‌دیدم حدود ۳۸ هفتی میگفتم خوش به حالش که نزدیکه به بغل کردن جگرگوشش.اما الان ساعت ۱ بامداد و من فاصله ای با بغل کردن جگرگوشه ندارم،اما اصلا هنوزم باورم نمیشه که تموم شد !!! استرس ها،دردها،غم ها...باورم نمیشه که چقدر زود گذشت،همس فکر میکردم تا آخرس من چه کارا که نمی کنم،اما الان به آخرش رسیدم و کلی کار عقب افتاده دارم،اما دیگه جای دور زدن نیس🫠هم شوق دیدار دارم هم استرس زایمان و این منم که نه راه پیش دارم نه راه پس،اما هنوزم باورم ندارم!
بماند به یادگار از ۲۷/۱۱/۱۴۰۳,ساعت ۱:۲۰ بامداد از یک مادری که خواب ندارد ،روز میلاد پسرم هانی🩵