مامان محمدمهدی مامان محمدمهدی ۲ سالگی
مامان فنقل مامان مامان فنقل مامان هفته سی‌وسوم بارداری
بنظرتون با این عمه‌ نمک نشناس چکار کنیم ما ..پدر من ۱۳ سالش بوده پدرش فوت کرده ۳تا برادر کوچکتر و ۳تام‌خواهر کوچیکتر داشته که هر کدوم داداشا تا زن گرفتن خرج خونرو دادن عمه وسطی من تو سن ۳۵ ۳۶ سالگی شوهر کرد و تا خونه بود خب مثل هر دختر مجرد دیگه کارای خونرو میکرد خلاصه شوهر که کرد داداشا جهیزیشو براش خریدن حتی خیلی بیشتر از ۲تا خواهر قبلی بابا من حقوقش ۶ تومن عموهام ۱۲ تومن فقط یکی از عموهام پولدار که شاید ۴۰ ۵۰ تومن حقوق بگیره خلاصه بی کم و کسر رفت سر زندگیش این عمه مارو‌ خیلی اذیت کرد مجرد که بود عصبی میشد از خونه مادربزرگ بیرونمون میکرد موقع ناهار خواهرا اونجا بودن بما میگفت برید یبار با بابام دعواش شد به بابام گفت این خونه (خونه مادریشون)برای منه گمشو برو بیرون بارها این جملرو به من خواهرم مامانم گفته با همه اینا بعد ازدواجش من خیلی احترامش کردم میومدن با شوهرش تو خونم کلی خرج میکردم کلی احترام میذاشتم شاید تو هفته حداقل ۲بار میومدن یبار دیر وقت میخواستن بیان مامانم روز قبلش بهم قرمه سبزی داده بود فریزر کرده بودم منم اونو‌ دراوردم و گذاشتم برا شام اینم رفته بود سر ظرفشویی ظرف غذا رو دیده بود فهمیده بود قورمه سبزیم فریزری بوده چند روز بعدش خونه مادربزرگم بودیم گفت مادرشوهرم میگه کمتر خرج کنید کمتر برید بیرون منم بهش گفتم دختر داداشم هر وقت ما میریم خیلی زحمت میکشه هر چند اومدیم خونت غذای فریزری گذاشتی جلومون من اتیش گرفتم گفتم عمه این حرفت خیلی بده ادم وقتی میره خونه کسی نون‌خشکم گذاشتن جلوش چیزی نمیگه گفت ن حقیقتو میگم دیگه هر چی گفتم نفهمید دعوامون شدید شد گفت گمشو از خونه برو بیرون قلبم هزار تیکه شد گفتم ایشالله که حالی که من الان دارم سرت بیاد