مامان مونیکا مامان مونیکا ۲ سالگی
مامان دخملم مامان دخملم ۲ سالگی
من امروز وحشتناک ترین چیز تو عمرمو به چشم دیدم
عذاب کشیدن بچم دیدم ولی نمیتونم کاری کنم
بعد اذان صبح بود دخترم با صدای وحشت زده بیدار شد فقط جیغ میزد لامپ روشن کردیم اشاره میکرد به رو به رو جیغ میزد ک ترسیدم ترسیدم
هی می‌گفت نکن میترسم ترسیدم هی پاین نگاه میکرد جیغ میزد هی دور ورش نگاه میکرد پاین نگاه میکرد میومد رو سرم انگار یه چیزی پاشو میکشید رفتیم بیرون تو ماشین هم همینجوری جیغ میزد همون لحظه یه گربه سیاه هم رد بچه کلا سیاه شد جیغاشم بدتر بعد هی تو ماشین پاین نگاه میکرد جیغ میزد ترسیدم ترسیدم
اصلا آروم نمیشد اصلا از گریه نمی ترسیده
من خودم وحشت کرده بودم رفتیم خونه مامانم ساعت ۴صبح بود داداشم کوچیک‌ همیشه با دخترم بازی میکنه دخترم هی تو خونه داد میزد ترسیدم ترسیدم نکن دایی نکن ترسیدم هی باز می‌گفت مامان مامان ترسیدم بابا با با ترسیدم هی می‌رفت بالا از سر گردن ما
اصلا تا به حال اینجوری نشده بود بزرگامون گفتن ببرین پیش حافظ قرآن یا دعا نویس ک یه دعایی بخونه حالا هرچی دعا می‌خونیم مگه آروم میشه برسم پیش دعا نویس خوب نشد یه آقایی حافظ قرآن بود یه دعایی خوند بچه آروم شد بعد یه ساعت دوباره شروع کرد بعدش دوباره بردیم بنده خدا هی نگاه کرد به ما گفت کاری از دست من بر نمیاد بچه کوچیکه اگه دعای بالا تری بخونم میترسم بمونه سرش همش به چشمش کنه برین پیش استادم رفتیم دعا دادن بچه آروم شد من تا حالا تو عمرم همچین صحنه ای ندیده بودم فقط اینک من روی زغال آب ریخته بودم روز قبلش کسی تا حالا همچین چیزایی دیده