۲۲ پاسخ

سزارینی بودم از استرس توی اتاق عمل هی میخندیدم لرز هم داشتم دکترا شوخی میکردن باهم میگفتن این هنوز روی ویبره اس میلرزه وقتی صداشو شنیدم گریم گرفته بود کلی رویا پردازی کرده بودم وقتی دیدمش چی بگم در گوشش ولی از ذوق زبونم بند اومده بود و از چشمم فقط اشک میومد خیلی خوب بود 😢😢😢

من سزارین بودم و حالمم خیلی خوب بود منتظر بودم بیارن درش آوردن یخ چیز نرم و داغ گذاشتم رو صورتم وای خیلی خوووب بود آروم بود بعد بردنش کلی جیغ زد و همه میخندیدن ب صداش تا آوردن سینه مو گرفت تندتند خورد 😙🥲🥲

اون لحظه که اولین بار تو اتاق عمل تماس پوستی برقرار میکنن
وااااای
بهترین حس دنیا بود🥰 شنیدن صداش که دیگه نگو🥰 خوشحالی توام با یه استرس

والا سزارین بودم بچمو نیاوردن نگاه کنم خاله هاشو باباش تو اتاق عمل دیدن
کل اتاق عمل گذاشته بود رو سرش🤣🤣🤣باباش میگفت وای چقدر گریه میکنه صداشون میومد بعد یه خانم آورد سینمو گرفت جلو دهنش تا سیر بخوره بازم نشونم ندادن
رفتم بخش یعنی داشتم از فضولی جر میخوردم ببینم چجوریه 😂😂😂
همش سرمو بلند میکردم نگاه کنم دعوام میکردن میگفتم بابا ندیدم تا الان عکسشو نشونم بدین خب

خیلی خیلی حس خوبیه...
وقتی ب دنیا اومد خیلی گریه میکرد
با خودم یا خدا این بچه پدرمو در میاره😅پرستار داشت با دکتر صحبت میکرد میگف چرا گوشه دهنش کبوده؟
من شنیدم ک خییلی نگران شدم
گفتم بچم چش شده؟گف چیزی نیس احتمالا ماهگیره نشونم داد دیدمش...
من سز شدم و کل زمانی ک بخیه میزدن و تو ریکاوری ک بودم تو فکر اون کبودی بودم🥹
روز ب روز بهتر شد و بعضیام میگفتن ماهگیر نیست و همونجا تو بیمارستان انگشتشونو زدن ب لپش احتمالا
الان اصلا چیزی نیست..
خلاصه استرس کشیدم کلیییی

دوقلو باردار بودم من ۲۷هفته زایمان کردم اورژانسی بدون حتی زدن آمپول ریه
موقع زایمان ندیدمشون دو روز بعد عمل دیدم و دخترم بعد از ۱۷روز بستری در آن ای سیو فوت کرد اونم جلو چشمام و پسرم بعد از ۶۰روز بستری در آن ای سیو الان پیشمه واقعا خیلی داغون شدم اگه پسرم نبود نابود میشدم

من پسرم درد طبیعی کشیده بودم و چون مدفوع کرده بود لحظه آخر سزارین شدم انقد خسته بودم میخاستم بیهوش بشم ولی تا دیدمش دیگه نمیتونستم بخابم حتی برق اتاقوخاموش نمیکردم هی نگاش میکردم قربونش میرفتم اما دخترم نارس دنیا اومد تا فرداش که ۱۲ساعت از زایمانم گذشت نمیتونستم از تختم جا به جا شم برام ۱۲سال گذشت ولی به هر زوری شد بلند شدم رفتم دیدمش تا اون لحظه فقط گریه کردم فک میکردم بچم یا زنده نیست یا مشکلی داره سرش اما دیدمش راحت شدم🥹

من آنقدر بهم سخت گذشته بود فقط میخواستم تموم بشه هیچ حسی نداشتم

حس ذوق دلم میخواست سریع برم تو بخش بچمو بزارن بغلم😍

بهترین حس دنیا 🥹وای از اون لحظه

وقتی دیدمش با خودم گفتم واااای این خوشگل تو شکمم بودااا😍😍😍

من اونقد خوشحال بودم فقط اشکام میومد و صدای گریه اش اونقد ناز بود
دکترم با ماماهای دیگه میگفتن شبیه دخترا گریه میکنه اونقد صداش نازک بود😍🥹
شوهرمم ک دیدم بعدش چقد خوشحال بود رو ابرا بودم 🥰

خیلیییی حس قشنگی بود غیر قابل وصف همش میگفتم جانا باشیوادولانیم(دورت بگردم) خوش اومدی به همسرمم هی میگفتم تونستم دیدی تونستم😅

دکتر کشیده بودش بیرون اورد نشونم داد با فاصله بعد پاکش کردن چسبوندنش به گونم گرم و نرم بود اروم بوسش میکردم بعد یهو یادم اومد رژ دارم دیگه بوسش نکردم😂

هنوز بخیه نزده بودن تا دیدمش تو دلم گفتم کپی شوهرمه😂😂

خیلی حس خوب و قشنگی بود دلم میخواد دوباره تکرار بشه 😅🥺

وقتی دیدمش انقدرررر سفید بود و لباسشم سفید بود گریه میکرد اوردنش ک اروم شه قشنگ فرشته بود😍

دختر من آروم بود ی لحظه گریه کرد گذاشتن رو سینه ام دگ گریه نکرد همش نگاش میکردم میگفتم چرا صداش نمیاد😂😐بچم آرومه

خیلی حس قشنگی بود دلم میخاس همش بوش کنم بغلش کنم

من چون با اسپاینال بی حس نشد بیهوش شدم ب هوش اومدم انقد گیج بودم چشمام ب زور باز می‌شد بعد انقد درد داشتم ولی خیلی حس خوبی بود و ی چی این ک نظرمو خیلی جلب کرد ناخوناش بود انقد خوش مدل و بلند بود

اینکه چرا انقدر آرومه و گریه نمیکنه 😂
نگران بودم

من چون زایمان زودرس بودم حس ترس ونگرانی

سوال های مرتبط