۲۳ پاسخ

ما هم که تو یه ساختمون نیستیم روز به روز متنفرتر میشیم🤣

من نه مادرشوهر داره نه خواهر شوهر نه برادرشوهر🥺😂ولی مادربزرگم سرمو گاهی میخوره

مادر شوهر منم همینه یکسره سرش تو خونه زندگیمه روزی چندین بار ب همسرم زنگ میزنه از همه چیمون خبر داره خیلی بدم میاد هرچیم ب همسرم میگم میگه چیکار کنم نمیتونم ک تلفناشو جواب ندم یا سوالی میپرسه جوابشو ندم
چیزیم بخایم بهش نگیم انقد سوال پیچ میکنه ک تهش بفهمه
از طرفی هم خیلی از لحاظ مالی حمایتمون میکنه
همینم باعث شده نتونیم بهش چیزی بگیم
واقعا موندیم چیکار کنیم چجوری بفهمونیم بهش ک ما میخایم حریم شخصی داشته باشیم برا زندگیمون

هییییی خدایا خودت به همه ما‌صبر بده گناه ما چیه ته خط اینجاست که بخاطر بچه زندگی کنی منکه دارم روز شب فقط میگذرونم خیلی خسته ام تنها🥲

من چی بگم از دخالت هاش پدرمو در آورده‌ آمار همه چیزمو‌ داره ‌ تا دیر جواب میدم زنگ میزنه شوهرم وایمیسه گریه میندازه به جون من

ماهم تویه ساختمانیم بعضی وقتا خوبه ولی بعضی وقتا زهر شو میپاشه همش حس میکنه اون راست میگه همه دراشتباه آن

ما ده دقيقه فاصله داريم
خيلي نميبينشون ولي امان از همون دو سه ساعتي كه ميبينمشون
حقيقتا به خون اون و خواهرشوهر عوضيم تشنه ام

از اول زیاد ازش‌بدم نمیومد اما ب محض اینکه حامله شدم نمیدونم چرا و به چه علت ازش متنفر شدم و زاییدم دوبرابر شد این نفرتم
البته پدرشوهری دارم ک از مادرشوهر بدتره از بس نیش و کنایه میزنه
کوچکترین کاراشونم رو مخمه
آدمای بیشعور و بی انصافی هستن قدر نمیدونن
لایق یه،عروسی بودن ک جرشون میداد هم خودشونو هم پسرشونو

من ۴ سال با مادرشوهرم توی یک ساختمون بودیم اما مدیریت کردم ن برای اون ناراحتی بوجود اومد ن برای خودم..
و شوهرمم جوری بود میگفت مگه مغزخر خوردیم از اینجاپا بشم خونه ویلایی راحت نشستم و ...
خودم صدها بنگاه رفتم خونه گرفتم و اخر شوهرم گفت چ قشنگه خونه خودت باشی😑😑😁 مادرشوهرم گفت خونه ما ک بودین یک اتاق انبار کرده بودین جهازتون داخلش بود بعد اومدین این خونه کوچک خریدین گفتم فعلا همینقدر پول داشتیم

سلام من 18سال با مادر شوهرم تو ی ساختمان زندگی کردیم چون مادر شوهرم مستاجر بود همسرم اوردشون خونه خودمون چند سالی با هم تو ی خونه زندگی کردیم تا اینکه زندگی برام خفه کننده شد همسرم مجبور شد بالا رو بسازه
همینجوری هم 18سال کنار مون بودن تا اینکه برادر شوهر کوچکم دادماد شد
و اینا کلا رفتارشون عوض شد
ـو منی ک مثل خانواده خودم دوستشون داشتم شدم آدم بده داستان
و عروس نو شد
عروس خوب افریته خانوم
بعداز اون دیگه روز خوش ندیدم هر روز عذاب کشیدم واقعا تو یک ساختمان باشی و رفتاراشون رو ببینی عذاب آوره

ما هم تو یه ساختمونیم خیلی مهربون و دلسوزه
اگه هم یه سری رفتاراش ناراحتم کنه خودمو میذارم جاش و میگم بلاخره مادره و دلسوزی های نابه جا ولی مادرانه
خلاصه سعی میکنم بهمون بد نگذره روزا

ما تو یک ساختمون هستیم روز خوشی ندیدم یه مدت تو دوران بارداری شوهرم نذاشت بیاد پیشم لباس مگه نگیر تو که داری این کارو نکن بکن بخدا خسته شدم 😔

برامون دعا کنید که هر چه زودتر بریم خونه ی مستقل و جدا و دور باشیم ازش

من تو خونشون زندگی میکنم تو سالنشون یه اتاق داریم . روانی شدم از دستش و نمیدونم یه آدم چقدر میتونه بی انصاف باشه . خیلییی ازش بدم میاد . هزار بار دلمو شکسته . ۹۹ درصد دعواهای من و شوهرم سر همینه. تقصیر شوهرم هم هست که منو مجبور کرد با مامانش و خواهرش زندگی کنم ‌. خیلی سخته خیلی
از دخالتاش تا حرفاش که سمه

ما تو یه ساختمون که نه تویه راستای خیابونیم😅😂هررپز اینجا پلاسه مام. بیشتر دعواهامون سر همی. مادرشوهر مکار منه. خیلی بدجنسه

منم ندارمش.فک کنم اگه بود هر روز باهاش بحث داشتم سر نگهداری از بچه

من مادرشوهرم خالمه خدایی بدی ندیدم ازش تا به حال زحمتم کشیده برام خیلی جاها ولی یه بدی داره توی یک ساختمونیم خیلییییی میان خونه ما یعنی روزی چندین بار یکم اذیت میشم از این لحاظ که خب آدم دلش می‌خواد خونه خودش راحت باشه نه اینکه همش یکی پیشت باشه

من مادرشوهرم ازم‌دوره .. امیدوارم همیشه ازم دور باشه ..

مادرشوهرمن خبر نداره من عروسشم🤪🤪

من خداروشکرررررر ده دیقه فاصله داره خونم ازش
از اولم ازش متنفر بودم🤣🤣🤣

من مادرشوهرم از خود مامانم مامانتره خدا بهش سلامتی بده 🥰

ما کوچه روبه روییم هرروز یه داستان داریم

من مادرشوهر ندارم ولی درک می‌کنم 😅

سوال های مرتبط