۸ پاسخ

من با مامانم رفتم بار اول تو پارک قرار گذاشتیم که اگر اوکی بیان خواستگاری بعد مامانم گفت اگر خوشم اومد کلا پسر معقولی بود میرم آبمیوه بگیرم خلاصه رفت گرفت آورد من حالا فکر کن نوشته ها آب آناناس گفتم آب نارگیل میخورید یا پرتقال بعد خودم از خنده روده بر شدم 😂هنوزم بعد چند سال شوهرم تعریف می‌کنه می‌خندیم

خاطره ای ندارم

خودتم بگو مریم چه جوری اشنا شدی

بار اول که تو جمع دیدم گفتم تو زندگیم این آخرین نفری میتونه باشه که حتی من باهاش دوست بشم 😂😂😂😂 بعد ۳ سال الان یه پسرم داریم 😅😅😅😅😅

پسردایمه ولی من همیشع باهاش جنگ داشتم تا تو دام افتادم😐😐

پسرعموم، از بچگی یه حسی به همدیگه داشتیم تا رفتیم دانشگاه ، خیلی‌ اتفاقی هردومون توی یه شهر قبول شدیم، اومد گفت زن من میشی ؟ من باورم نمیشد، آنقدر عاشقمه، خلاصه الآن ۲تا بچه داریم...

عمش منو تو پارک دید و معرفی کرد😁ازداوج ما پارکی بود

بزور دادنم اما خب از زندگیم راضیم واقعا

سوال های مرتبط