سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۳ ماهگی
پارت چهارم بخدا یاد اون روز میوفتم الان با گریه دارم مینویسم فقط از خدا میخوام خدا بقل هیچکس رو خالی نکنه الهی آمین..وقتی وارد خود بخش اصلی زایشگاه شدم دلم هری ریخت نمیدونم چرا حس خفگی حس تنهایی حس بی کسی بهم دست داد خود ب خود اشکام ریخت .رفتم بستری ۴ اونجا اومدن دستگاه رو وصل کردن پرستار تا دستگاه رد وصل کرد گفت انضباضاتت خیلی زیاده بنظرم تا شب زایمان کنی منم خوشحال شدم دستگاه ک وصل کرد اومد دوبار معاینه کرد گفت یاخدا تو ک انقباضاتت زیاد چرا دهانه رحمت نیم سانت باز رفت کارشناس اون بخش رو صدا زد اونم اومد معاینه کرد گفت باید سوند بذاریم تا کیسه آبش پاره بشه اومد هرکار کرد با دست نتوست سوند رو بذار یه لامپی آورد روشن کرد سه نفر اومدن دونفر پاهامو نگهداشتن ک تکون نخورم اون یکی ک کارشناس واز همه وارد تر بود ب حساب خودشون باز هرکار کرد نتوست سوند رو بذاره آخر گفتن نمیدونم اسم دستگاه چی چی رو بیارید ب منم گفت اگ همکاری نکنی باید تا فردا همینطوری درد بکشی آخه معاینه خوش ب تنهایی خیلی درد داره باز اینا بایه دستگاه داشتن کاری میکردن ک من همون صحنه مرگ رو جلو چشمام میدیدم منم ب این ک تا شب بچه ام بغل میکنم همکاری کردم و اونم‌کارشو انجام داد و سوند رو بالاخره گذاشتن ساعت ۵شد و اون گفتن هروقت دستگاه صدا کرد صدا بزن ماما هنوز پاشو نذاشته بود بیرون دستگاه صدا می‌کرد میگم صدا میده میگ اشکال نداره میگم الان ک گفتین اگ صدا داد صداتون بزنم میگ ن نمیخواد خودمون میایم .اونا رفتن و من شدم یه اتاق سه درچهار با خدای خودم حالم خیلی بده بود خیلییییی دلدردام شدید شد گوشی رو آروم از زیر بالشت ک گذاشته بود درآوردم