سوال های مرتبط

مامان اِلارا🦋🫶🏻 مامان اِلارا🦋🫶🏻 ۵ ماهگی
تجربه زایمان من پارت آخر🥲
بعد از ۳روز بیمارستان بودن مرخص شدم ولی نینیم زردی داشت آوردیمش خونه خوب بود ولی لحظه به لحظه زردیش بیشتر میشدولی همه میگفتن نبر دکتر عادیه ولی من نگران بودم و بعد ۳روز بردیمش دکتر دکتر گفت زردیش ۱۷درجست من همینجوری شوکه شده بودم چون ۱۷درجه خیلی بالا بود و دکتر. گفت یا باید بیمارستان بستری بشه و یا باید دستگاه بگیری تو خون بزاری ۳روز زیر دستگاه باشه خیلی برام وحشتناک بود ولی گرفتم و آوردم خونه بچه رو بزارم تو دستگاه چون خودم شرایطم خیلی بد بود و نمی‌تونستم بیمارستان بستری کنم و اولش خیلی گریه کردم واسه بچم دلم می‌سوخت تو دستگاه آروم نبود موقعی که چشم بندو براش میزدم انقد گریه میکرد بدش میومد و من بیشتر حالم بد میشد من یه مادر بودم و واقعا موقعی که من گریه میکردم قشنگ متوجه می‌شدم اون خیلی بدتر میشه پس سعی کردم خودمو نبازم واسه این چیزای کوچیک چون من راه پر پیچ و حمید قراره داشته باشم و باید یه مادر قوی باشم...
و نینی رو گذاشتم تو دستگاه واقعا اونجوری که فکر میکردم نبود خیلی راحت بود البته بعد اینکه یاد گرفتم سخت بود ولی من فکر میکردم خیلی اذیتی بیشتری داره واسه بچه ولی خلاصه من سعی کردم شرایطو واسه خودم قابل تحمل تر کنم گذشت و الان نینیمو ۴۵ساعت تو دستگاه گذاشتم و باید برم ببینم انشاءالله نتیجش چی میشه🥲
مامان جوجو امید🐣 مامان جوجو امید🐣 روزهای ابتدایی تولد
برگشتم اومدم رو‌تخت به مامانم گفتم بخوابه منم بعد چند ساعت دوباره دسشوییم گرفت اینبار خودم بدون کمک تنها رفتم سرویس سخت بود اما شد☺️ اینم بگم شب موقع خواب بی اختیار بدنم میلرزید و به شدت گرمم بود حالت تهوع هم داشتم خیلی حس بدی بود فکر کردم‌دارم میمیرم پرستارا اومدن سرم وصل کردن یکم بهتر شدم 🙂صبحشم گفتن اگه شکمت کارکنه مرخصی منم شکمم کار کرد مرخص شدم بدون بچه اومدم خونه 😔خیلی بغض داشتم انگار یه تیکه از خودمو تو بیمارستان جا گذاشتم قبل اومدن به خونه رفتم بخش ان ای سیو نی نیمو دیدم قند تو‌دلم آب شد نمیتونستم ازش دل بکنم ک پرستاره اومد گفت خانم دیگه برو‌منم اومدم باهمسرم اومدیم خونه مامانم پرستار کفت غروب بیا شیر بده من غروب رفتم شیر دادم حس خیلی خوبی بود خلاصه ک شیر دادم بهم گفتن نیم ساعت دیگ بچه رو میبرن بخش اینجا باش منم تند تند با همسرم اومدم خونه ساک جمع کردم و غذاکو خوردم برگشتیم بیمارستان ک‌مامانمو خواهرمم باهامون اومدن بچه رو‌دادن بردیم بخش من با اون وضعیتم باید بالا سر بچم میبودم 😔مامانمم. باهام موند اون شب خیلی سخت بود صبح نمیشد بچه هم تو دستگاه بی قراری میکرد بهش شیر میدادم اما انگار ن انگار دو شب زنگ زدم‌همسرم شیر خشک خرید آورد اون شب تا صبح ن من ن مامانم خوابیدیم صبح شد اومدن از بچم کلی آزمایش گرفتن بگه رو سوراخ سوراخ کردن بردن از برسم سونو گرفتن تا شد ساعت ۲ک گفتن مرخص شده منم پاهام کلی ورم کرده بود خوشحال بودم که برمیگردیم خونه خلاصه ک اومدیم خونه دیگ هیچ دردی نداشتم جز سوزش بخیه همین ک قابل تحمل بود