😒😒😒خدایا توعبه
هی میخوام از این تاپیک برم
نمیشه
اینم بگم من وقتی دختر بودم تو اتاقم خونه بابام شبا با دامن میخوابیدم بعد بدنممکبود میشد همیشه همه میگفتن همزاد داری یه شب بیدار شدم برگشتم دیدم یه نفر با قد کوتاه و آدم سیاه بود نشسته منو نگاه میکنه و لبخند میزنه قشننننگگگواضح بود الانم یادمه دستشم زیر جونش بود قدش کوتاه بود منم دامنم کنار رفته بود بدنم باز بود خیلی ترسیدم پتو کشیدم برگشتم خوابیدم صبح بیدار شدم دیدم یکی از گیره هام و اینه ی اتاقم شکسته
من کلی از این چیزا دارم ولی نمیتونم بگم
منم پسرمو بارداربودم بعد خواهرزاده ام اومده بود خونمون حرف جن میزد هی بهش میگفتم بسه چیزی نگو این ادامه میداد بعد ی دفعه سقف خونمونو نگاه کرد زول زده بود قشنگ به سقف بعد گفتم چی بود گفت یکی داشت مارو نگاه میکردفرداش پاشدم خونمونو تمیز کنم نوبت اینه رسید که تمیز کنم ی نفرو پشت سرم دیدم دادزدم بسم الله رفت بعد خواهرم چقدر با دخترش دعوا کرد یعنی نمیتونستم بخوابم تا اینکه شوهرم چاقو گذاشت زیرسرم خوابیدم
من چندین بار همزاد شوهرم دیدم چون از نوع بدشم هس هرکیو بیشتر دوس داره بیشتر اونو اذیت میکنه
یه مدت خودم الانم شاهان و اذیت میکنه
🥲🥲🥲
وای من بعضیارو نمیخونم واقعا راست میگید یا الکی ؟؟؟
وای چقدر ترسناکی شماهاااااا🤣🤣🤣🤣پرام ریخت ن ا م و س ا
یشبم مثه دیوونه ها دخترا دور همو بودیم خونه همین مادرجونم همه رفته بودن فرودگاه مادرجونم از مکه میومد ما دخترا نصف شب حرف ج.ن میزدیم بعد خاهرم ودخترخالم گفتن ما بریم حمام حالا حمام کجا توی زیرپله کنار زیرزمین اقا یربع گذشت اینا با جیغ زدن اومدن بالا گفتن اول در آهنی خورده بهمدیگه بعد دریچه زنگ زدی حمام ک خودتو بکشی باز نمیشد یهو باز شده بعدم دوش کنده شده افتاده رو کاه خاهرم😂
خونه مادرجونم قدیمی بود خاهرم دوسال باهاشون زندگی میکرد یه تیشرت مشکی داشتم خاهرم ازم گرفت بپوشه جایی میخاست بره چند روز بعدش خونشون بودم توی اتاقش نشسته بودم گفتم خاهر تیشرتمو اگه لازم نداری بده گفت زینب تیشرتت نیست ک نیس بامادرجون حتی زیر صندلیارودادیم بالا نیگا کردیم غیب شده داشت حرف میزد صورتمو چرخوندم سمت راست دیدم تیشرتم کنار دستمه 😂
من قبلا که دانشجو بودم شبا ناهار فردامو میپختمو میخوابیدم،یهشب خیلی خوابم میومد غذارو گذاشتم بارو رفتم یکم خوابیدم،دوساعت بعدش پاشدم خاموشش کردم قابلمهرو گذاشتم تو یخچال،یکم با شوهرم حرف زدمو براش خوراکی آوردمو دوباره رفتم خوابیدم،صبح پاشدم دیدم زیر غذام روشنه و جزغاله شده،ولی خوراکیایی که برا شوهرم آورده بودم هنوز وسط سالن بود،نمیدونم خواب دیدهبودم یا تو بیداری این اتفاق عجیب افتادهبود🤣
یا خدا. منو ترسوندی. خونه مان پر از درخته. ازین به بد یاد حرف ها داخل این پست میفتم 😥😅😂
یاخدااا
یه بار خواب بودیم عروسک خرسی دخترم افتاده بود پیش شوفاژ.نصفه شب پسرم بیدار شد ۱۱سالشه باصدای بلند صدام کرد مامان گربه تو خونست دقیقا تابستونم بود من خونه تکونی میکردم بعد بیدار شدم هی نگاه میکنم میگم مامان جان هیچی نیست خواب دیدی بعد اینجوری میکنا ایناهاش داره راه میره منو میگی ریده بودم به خودم چشام باز نمیشد بس که خسته بودم خلاصه یکم نگاه کردم دیدم عروسک گفتم بخواب عروسک آجیه.خلاصه اون خوابید ولی من تا صبح از ترس خوابم نبرد دستشویی داشتم قشنگ تحت فشار😂
چرا وقتی تازه بچه دنیا میاد این تجربه ها بیشتره ؟ همیشه تو خونه ای ک نوزاد هست این جیزا بیشتره دقت کردین ؟
ی مدتم گوشیم میفتاد رو آهنگ نصفه شبی ی شب طبق معمول گوشیم افتاد رو اهنگ تو حال بود بدو بدو رفتم خاموشش کنم دخترم گفت مامی یکیو دیدم شبییهه تو بود موهاشم مث تو بسته بود از جلودر اطاق رد شد اینو گفت تا صب مث بید میلرزیدم خوابم نمیبرد
من بابابزرگم فوت کرده بود، بچه ام تقریبا 35 روز داشت،
خونه بودم داشتم آماده میشدم برم بهشت زهرا مراسم، با همسرم دنبال عبام میگشتیم اصلا پیدا نمیشد،
یهو دیدم بابابزرگم عبا ب دست اومد بهم گفت بیا عباتو بپوش دست منه،منم خیلی خیلی هووول کرده بودم بهش گفتم باباعلی من لختم زشته اینجوری،لباسمو گرفتم پوشیدم ،همسرم از اتاق اومد بیرون گفت ازکجا برداشتی گفتم باباعلی بهم داد گفت دیوونه باباعلی 3 روزه فوت شده چجوری بهت داده گفتم نمیدونم یکی شکل باباعلی بهم عبامو داد😐
وای من یچی تعریف کردنی دارم 🥲🥲🥲🥲
منم یه شب خواب بودم پاشدم نصف شب از این پهلو به اون پهلو شدم شوهرم و پسرم هم کنارم خواب بودن پاشدم دیدم یه پیرزن رو صندلی درآورم نشسته موهاش با برس من شونه میکنه همینطوری شوهرما بیدار کردم بعد که بیدارش کردم دیدم نیس پیرزنه
اوه من کلی تجربه این شکلی دارم
بچم ۶ ماهه بود بیدار شدم دیدم یکی دراز لاغر داره تو حال راه میره😐
خیلی دوست دارم یه چیزی بگم . ولی نمیدونم کدومو بگم
ما روستا بودیم ۱۵سالم بود تقریبا ی بره کوچیک دنیا اومده بود بابام آورده بود تو حیات من رفتم اب بیارم دیدم ی گوشه داره صدا درمیاره و منو نگاه میکنه چشماشو الانم یادمه قشنگ قرمز قرمز بودن وقتی اومدم دم اتاق بود بره اصلی حالا اون یکی چی بود نمیدونم🥲خیلی ترسیدم اون روز
منم لایک کن کسی چیزی نوشت بخونم
منم ماه های آخر بارداری بودم همسرم رفت سرکار دیدم از حموم صدای حموم کردن میاد فکر کردم رفته حموم تو خونه چرخ زدم صبحونه خوردم خیلی واضح بود صدااااا خیلییی چندبار صداش کردم جواب نداد ترسیدم برم ببینم زنگ زدم کفت من سرکارم از ترس زفتم نشستم تو تراس همسرم اومد حموم و باز کرد گف خیالاتی شدی ولی قشنگگگگ یادمه واضح صدا میشنیدم
یاخدا چه وحشت ناک خاب دیدی یا واقعا بود
وای 😳😳😳😳
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.