۷ پاسخ

منم شوهرم رابطه نداره میترسه خود ارضایی میکنه میدونم ولی خب باید پذیرفت وای نباید میگغت ک دلت برنجه خداااااااا از نیش کنایه ها این ملت نگذره من از مادرش حرص دارم

شما که نوشتی مامان سبحان؟

چند تا بچه داری؟

همه چیزهایی که گفتی خیلی دردناکه خصوصا برای یه زن باردار
ولی باتوجه به مسائل و سختی‌هایی که تو زندگی همه هست اینا دلیل بر جدایی نمیشه
برای بارداری دوم هم باید بزاری زایمان کنی و زمان بگذره بعدا تصمیم بگیری
درباره مسائل جنسی که گفتی تو بارداری خیلییی پیش میاد منتها همسرت نباید به روت می‌آورده و تو رو میرنجونده
امیدوارم که همه مشکلاتت به زودی حل بشن
فقط میتونم بگم خودت و ناراحت نکن میگذره به تودلی قشنگت فکر کن که یه مامان قوی نیاز داره

منم بارداری قبلی شوهرم علاقه ای به رابطه نشون نمیداد میگفت میترسم برا بچه بد باشه و حس خوبی نمیگیرم از رابطه تو بارداری و... اما برعکس شوهر شما دوست داشت دختر باشه و منتظر دختر بود وقتی شنید که پسرت تا چندروز تو شوک بود😅اخه همه میگفتن بچت دختره

ناراحت نباش گلم.شاید دنیا اومد خودش هم نظرش راجب بچه عوض شد هم دوباره مثل قبل شدید.به خودت اهمیت‌ بده و بهش بی توجهی کن تو هر زمینه ای.توام غذا درست نکن و فکر کن وجود نداره تا ذهنش درگیر سرد شدنت بشه خودش تغییر کنه.اصلا هم دلیل بی توجهیت رو بهش توضیح نده و ازش هم سوالی نپرس راجب رفتارش

خب عزیزم شکمت برزگه دیگه سختتونه
ما الان رابطه مون کمشده..
ناراحت کننده و نگران کننده هست ولی کاری نمیشه کرد
ولی در کل مردها موجودات عجیب و بی درکی هستن

سوال های مرتبط

مامان سبحان 🧿🩵 مامان سبحان 🧿🩵 هفته سی‌وهشتم بارداری
مامانا یه راه حل میخوام ازتون توروخدا فکر کنید خواهرتون خدایی نکرده این مشکل براش پیش اومده
شوهرم یه مدته از من خسته شده و رابطه با من و نمیخواد
هفته پیش دیدم تو سرچ های گوشیش فیلم سوپر زده و یه ربع نگاه کرده ( یعنی از بدن و رابطه با من خسته شده دیدن بدن یه زن دیگه براش جذاب تر بوده و وقتی داشته ارضا میشده خودشو درحال رابطه با اون زن حس میکرده دیگه )
درصورت که من اصلا منع رابطه نبودم و شب قبلش خودم بهش پیشنهاد رابطه دادم و گفت نه
این قضیه تموم شد من ۶ روز رفتم قهر و برگشتم
دوباره دیشب با این همه سخت بودن شیو رفتم شیو کردم اومدم جاشو دیشب عوض کرد رفت تو اتاق خوابید
گفتم شاید تو پذیرایی گرمش بوده رفته رو اتاق خوابیده عیب نداره
ولی حرف امروزش خیلی برام سخت بود
امروز بهم گفت میخوایی بری بیمارستان Nst بدی بستریت نمیکنن شب نیایی فردا صبح بیام سراغت
گفتم شب میخوایی چیکار کنی تو
گفت یکی رو بیارم
کلی گریه کردم بعدشم گفت اره میدونی چیه به خاطر تموم اذیت های که منو کردی دیگه نمیتونم دوست داشته باشم
چیکار کنم حالا من با یه بچه تو شکمم ؟؟
من میترسم واقعا همه حرفاش به واقعیت تبدیل بشه و بره با یکی دیگه
هرچند که نمی‌دونم تا الان رفته یا نه چون اصلا میلی به سمت من اومدن نداره