مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۱۷ ماهگی
مامان امیر علی 👼 مامان امیر علی 👼 ۲ سالگی
بچهااا اومدم درد دل کنم خالم که میشه مادر شوهرم به مادرم سر یه بحث گفته که دخترت مریص بوده تو پاچه ما رفته من حامله بودم برای اولین بار تشنج کردم نمیدونم علتش چی بود تا حالا پیش نیومده بود برام سر همین بهم میگه مریض قلبم یه سالی هسته که دچار افتادگی شده بس استرس کشیدم دو سال پیش به خودم گفت تو عروس بدی هستی اون دو تا خوبن اونا بخدا شوهر هاشون به نسبت شوهر من روی مسائل مذهبی گارد نمیگیرن روی حجاب گیر نمیدن کنار خانوادشونن دو تاشون من کیلومتر ها دورم غریب غریب اونا شوهر هاشون به حرفشون هستن من نه دو تا شون رفتن رانندگی یاد گرفتن شوهر من هر چی میگم گوش نمیده دو تاشون خونه دارن میسازن وقتی پیش هم هستیم همش از خونه درست کردن حرف میزنن من مثل چی باید نگاهشون کنم اگه من بدم پسرشون هم با اونا فرق داره واقعاا خسته ام با مادر شوهرم زندگی میکنم داخل مهمون خونه وسایلمو چیدم یه در رو به حیاط داره سرویس مشترکه این چند وقت همش حرفاشون توی مغزمه وقتی فکر میکنم قفسه سینم میسوزه چیکار کنم شما جای من تا من میگم پسرت فکری نمیکنه برای خونه گارد میگیره پدرت اینطور مادرت اینطور داداشت اینطور رفته به مامانم گفته که دخترت توی هر مجلسی یه لباسی تنشه ترو خدا من جای خواهرتون چیکار کنم مامان بابام مهمون بودن مامانم از دل پرش گریه شد جلوی شوهرم که مامانت گفته دختر مریضش داده بهم بخدا از کلاس پنجم تو کف من بود همش میگفت عروس منه