بچهااا اومدم درد دل کنم خالم که میشه مادر شوهرم به مادرم سر یه بحث گفته که دخترت مریص بوده تو پاچه ما رفته من حامله بودم برای اولین بار تشنج کردم نمیدونم علتش چی بود تا حالا پیش نیومده بود برام سر همین بهم میگه مریض قلبم یه سالی هسته که دچار افتادگی شده بس استرس کشیدم دو سال پیش به خودم گفت تو عروس بدی هستی اون دو تا خوبن اونا بخدا شوهر هاشون به نسبت شوهر من روی مسائل مذهبی گارد نمیگیرن روی حجاب گیر نمیدن کنار خانوادشونن دو تاشون من کیلومتر ها دورم غریب غریب اونا شوهر هاشون به حرفشون هستن من نه دو تا شون رفتن رانندگی یاد گرفتن شوهر من هر چی میگم گوش نمیده دو تاشون خونه دارن میسازن وقتی پیش هم هستیم همش از خونه درست کردن حرف میزنن من مثل چی باید نگاهشون کنم اگه من بدم پسرشون هم با اونا فرق داره واقعاا خسته ام با مادر شوهرم زندگی میکنم داخل مهمون خونه وسایلمو چیدم یه در رو به حیاط داره سرویس مشترکه این چند وقت همش حرفاشون توی مغزمه وقتی فکر میکنم قفسه سینم میسوزه چیکار کنم شما جای من تا من میگم پسرت فکری نمیکنه برای خونه گارد میگیره پدرت اینطور مادرت اینطور داداشت اینطور رفته به مامانم گفته که دخترت توی هر مجلسی یه لباسی تنشه ترو خدا من جای خواهرتون چیکار کنم مامان بابام مهمون بودن مامانم از دل پرش گریه شد جلوی شوهرم که مامانت گفته دختر مریضش داده بهم بخدا از کلاس پنجم تو کف من بود همش میگفت عروس منه

۲ پاسخ

بعد رفتن مامان بابام به شوهرم گفتم من با تو مشکلی ندارم ولی ببین مامانت چه حرفا پشت سر من میزنه یه روزی با شوهرم دعوام شد رفت مامانش اینا رو خبر دار کرد مامانش دستشو برد بالا اومد سمت من که شوهرم پدرش کشیدنش عقب خیلی حالم بده از فکر زیاد مدام قلبم میسوزه به شوهرم که اینا رو گفتم گریه شد گفت آره میدونم خانم میدونم تقصیر منه منم که عرضه ندارم خونه رو جدا کنم من نمیتونم تو خونه ای زندگی کنم که دشمنم نفس‌میکشه چیکار کنم توان اجاره هم شوهرم فعلاا نداره

اولین اشتباهت این بوده با مادرشوهرت یه جا نشستی
اگه همون روز اول میگفتی هروقت خونه اجاره کردی میام خونت الان این نمیشد

خودم تجربه کردم مدت طولانی با مادرشوهر یه جا باشیم کم کم پررو میشه

سوال های مرتبط

مامان پسری مامان پسری ۲ سالگی
خیلی دلم گرفته هیچکس رو ندارم باهاش درد و دل کنم ...مادرم چهارسال پیش بیماری سختی گرفت ما از من دوماه باهاش تو بیمارستان موندم از شهرخودمون رفتیم تهران اونجا بستری و عمل شد ...بعد برگشتیم من سه ماه خونه مامانم موندم همه کاراش رو میمردم ازش پرستاری و مراقبت میکردم حواسم به همه چیش بود کارای خونه رو هم میکردم ...بعدم که رفتم خونه خودم بازم روزا میومدم همه کارا رو میکردم شب برمیگشتم خونه ....الان چندماه مریضی مامانم عود کرده بازم بستری و عمل و تهران ...من بخاطر پسرم دیگه نمیتونم مثل قبا ازش پرستاری کنم کاراش رو بکنم میرم خونه مامانم پسرم شیطونی میکنه لجبازی میکنه غذا نمیخوره ...رفتم ده روز با مامانم تهران موندم پسرم خونه مادر شوهرم موند بازم عمل داره بازم باید برم باهاش ...میریم مطب دکتر پسرم دو سه ساعت با بابام تو ماشین میمونه از یه طرف غصه مادرم که نمی‌تونم به خودش و خونه و زندگی برسم از یه طرف غصه پسرم که همش دست دیگرانه خیلی تند خود و بداخلاق شدم از غصه مادرم پسرم رو میزنم و باهاش بداخلاقی میکنم از غصه پسرم با مادرم تندی و بداخلاقی میکنم ...شدم چوب دوسر نجس...دلم میخواد بمیرم راحت بشم
مامان فاطمه مامان فاطمه ۲ سالگی
سلام مامانا.میشه بهم بگین در اتفاقی که تعریف میکنم عکس العمل شما چیه؟ دختر دوستم یکسال و نیم از دختر من بزرگتره.خب هیکلش کمی‌بزرگتره ماشاءالله. دخترم دو سال و ده ماهشه.دختر دوستم چهار سال و سه ماه. این دوتا وقتی بازی‌میکنن دختر دوستم خیلی زور میگه.یه هو وسایل و اسباب بازیهارو میگیره و نمیده و جیغ دختر منو درمیاره.کلا ادم زورگویی هست.این اتفاق وقتی تونه اونا هستیم میفته.خیلی راحت به دخترم میگه نمیخوام بهت فلان چیزو بدم و خب دخترم جیغ میزنه.تا اینجاش مشکلی ندارم.بالاخره تو بازی بچه ها این هست.جالبه وقتی یه عالمه جیغ و داد کردن اخر سر به دخترم میده. خونه خودشون میگم وسایل خودشه ولی کقتی خونه ماهم میان باز همین بساطه.دختر من برای وسال خودشم باید گریه کنه.وقتی دوتاشون دستشون عروسکه و دارن بازی میکنن یه دفعه دختر دوستم میگه نمیدم و برمیداره میره.و دخترم گریه میکنه.دختر من هنوز خیلی کوچیکه.بجای دفاع از خودش گریه میکنه.دختر دوستم هم زرنگه سریع میگه من میرم خونمون.یعنی تا تو بازی اذیت میشه به مامانش میگه بدیم خونمون.دختر منم چون دوست داره باهاش بازی کنن باج میده میگه باشه. ایندفعه که خونمون بودن به دختر دوستم گفتم نمیشه اخه همه چی رو‌بگیری.مادرش هم بهش چیزی نمیگه.اونا بچه هستن نمیفهمن.ما بزرگترا که میفهمیم.ما باید یه چیزایی رو بگیم بهشون که زور نگن.صندلی دخترم رو میمیره و بهش نمیده.میشینه روش بلند نمیشه.شما بودین چکار میکردین؟ حق دارم ناراحت باشم و اعتراض کنم و وارد بازیشون بشم؟ اخه خیلی از جیغ و دادهاشون سر زورگویی دختر دوستمه
مامان گیلاس 🍒🍒🍒 مامان گیلاس 🍒🍒🍒 ۳ سالگی
مامان اهورا مامان اهورا ۳ سالگی
سلام خانما خوبین امروز یکی از مامانای باردار 37 هست میخواست زودتر زایمان کنه میگفت خسته شدم بعد من یاد یه خاطره ای از خودم افتادم یادمه منم 37ودو سه روز داشتم رفتیم عروسی پسر عمم بعد اونجا متوجه شدم که منو دختر عموم طبق سنو ان تی تو یک روز تایم زایمانمون بود اون شب 😂😂😂😂دختر عموم بهم گفت دکتر بهش نامه داده برای چهارشنبه همون هفته بره برای سزارین اینقدر ترسیده بودم اونشب انگار یه چیزیو با سرعت بالا کوبیده بودن تو صورتم من همش فکرمیکردم یک ماه دیگه برای زایمان وقت دارم وقتی اون گفت من دارم زایمان میکنم اینقدر خودمو به زایمان نزدیک ندیده بودم اصلا باورم نمیشد تو ماه خودمم😂😂انگار از یه خواب عمیق به بدترین شکل ممکن بیدارم کردن جالبیش اینجا بود خونمو هم تمیز نکرده یعنی یه جورایی هبچ امادگی برای زایمان نداشتم و دقیقا روز سشنبه همون هفته که قرار بود مادرو خواهرم بیان کمکم برای تمیز کردن خونه کیسه ابم پاره شد یعنی چهار روز بعداز اون شب رفتم زایشگاه برای زایمان جالبترش این بود که دختر عموم رو هم همزمان با من اورده بودن زایشگاه اونم دردشو یاد کرده بود 😂😂😂الان که نگاه میکنم میبینم چقدر بیخیال بودم و چقدر بعضی مامانا برنامه ریزی دارن برای زایمانشون اینقدر اومدنش غافلگیرانه بود که من حتی نه موهامو رنگ کردم نه اصلاح کرده بودم نه خونم تمیز بود حتی خرید خونمم نکرده بودم 😂😂😂بیچاره خواهر وشوهرم تا روز بعد که من از زایشگاه مرخص شدم خونمو مثل گل تمیز کرده بودن شوهرمم کل خرید خونرو تنهایی انجام داده بود در کنار کمک هایی که به خواهرم تو تمیزی خونه و جابجایی وسایل داده بود 😂😂😂