مامان مو فرفری مامان مو فرفری ۳ سالگی
7️⃣5️⃣بخش هفتاد و پنجم

حامیم دیگه از اون روز پیامی نداد...
میدونم ممکنه یه روز یه جا دوباره ببینمش
شهر بزرگی نیست اینجا
اما الان که ۲۹ روز از اون روز گذشته، من دلتنگش نشدم
دلم بغلشو نمیخواد
مدام حرفش تو سرم تکرار میشه ک گفت تو برام مُردی...
الان سرم با بچم گرمه و خونه ای که بازم اکثرا تنهام توش
شبایی که هنوز مرتضی جدا میخوابه یا شب‌هایی که باز دیر میاد
دلم به جلسات تراپی ک میرم خوشه ک شاید روحم سبک تر بشه
الان آرومترم با قرص هایی که روانپزشکم بهم داده
شبها خوب نمیخوابم و تا نزدیکهای سحر بیدارم
هنوز نتونستم دوباره برگردم به نماز و عبادتم
دلم به لاک و ناخنم ک رنگ ب رنگ میشه و رنگای شاد میزنم خوشه
الان خوشحالم که دیگه بچمو با دروغ تنها نمی‌ذارم ک برم ب خوشی خودم برسم
طبق پیشنهاد تراپیستم میخوام به صورت دورکاری برای یه شرکت کار کنم
دیگه کمتر گیر میدم ب مرتضی چون حوصله ندارم
مثلا دیشب باز اسم میثم آورد و من فقط قطع کردم و دیگه چیزی نگفتم...
دارم کتاب میخونم
گهگاهی مینویسم
فیلم میبینم
میفتم به جون آشپزخونه و ذهنمو پرت میکنم از اطرافم
الان دیگه میرم با خانم های همسایه دم در صحبت میکنم و بچمو حین بازی تماشا میکنم
الان شدم یه زن که چیز زیادی دیگه از دنیا نمیخواد
یا شایدم چیزی نمونده که بخواد
اما یه چیزی درون من مُرده

من دوام آوردم
باز هم دوام می‌آورم
اما دلم میخواست معنای زندگی‌ام
چیزی بیشتر از دوام آوردن باشد...

تمام...
مامان سه جوجه مامان سه جوجه ۵ سالگی
مامان 🙂فسقلیام🙂 مامان 🙂فسقلیام🙂 ۳ سالگی