۴ پاسخ

نننههههه آدم خیلی ذوق میکنه از حرف زدنشوووون

عزیزم خدا حفظش کنه

مثل پسر من چندوقت پیش داشتیم از خیابون رد میشدیم گریه میکرد میگفت گرشا ترسید😂

اره دیگه گفته ترسیدم خداحفظش کنه مواظبش باش

وا مگه بچه یک سالو چهارماه اقد حرف میزنع؟؟

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۳۵۸



و البته رادمهر … رادمهر کوچولوی من … قبل دیدنش بچه داشتن برام یه کابوس بود و هیچ وقت نمیخواستم عملی بشه ولی الان … با دیدن پسرک یه بخشی از قلبم روشن شده بود که قبلا اصلا از وجودش خبر نداشتم ، اون شیرین ترین نقطه ضعف من به دنیاست، رد پای بودنش تو زندگیم هرچند کوتاه ولی دل نشینه .
بهش نگاه کردم و دست کوچکشو در دستم گرفتم و اروم‌ بوسیدم و نمیدونم چطوری ولی قطره اشک کوچیکی از چشمم روی گونم افتاد
رادمهر کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد ، با اون نگاه به رنگ اقیانوس بهم خیره شد و بعد بلند شد نشست
با لبخند گفتم : سلام جان بابا
با تعجب اطرافشو نگاه کرد و لب چیند
بغلش کردم و گفتم : قربون رادمهرم بشم من ، گریه نکن خشگلم
چشماشو مالوند و اروم گفت : ماما
موهاشو ناز کردم و گفتم: ماما اینجا خوابیده ، ببین چقد خسته بوده
به نیاز نگاه کرد و میخواست گریه کنه که سریع همینطوری که بغلم بود از روی میز شیشه و شیر خشکی رو که تازه گرفته بودم برداشتم و براش شیر درست کردم
پرستار قبلا بهم گفته بود که وقتی بیدار شد حتما بهش شیر بدم
نشستم روی مبل دوباره و تو بغلم درازش کردم و شیشه رو دادم دهنش
با دستاش شیشو گرفت و درحال خوردن بهم نگاه میکرد
با لبخند گفتم: شیر دوست داری؟
همینطوری با دهن پر گفت : هوم
خندیدم و انگشتمو روی ابروش کشیدم و خدارو هزار بار بخاطر داشتنش شکر کردم
وقتی شیرشو خورد خواست بلند بشه و منم گذاشتمش روی زمین و با خنده گفتم : رادمهر مامان خوابیده زیاد سر و صدا نکن
مامان گل دخترم♥️ مامان گل دخترم♥️ ۲ سالگی
سلام مامانها شبتون بخیر باشه ♥️
من خیلی حالم بده
دیشب که خوابم برد خواب دیدم با دخترم خونه ی پدر بزرگم بودیم خونشون یک پنجره ی بزرگ داره من داشتم با مادرم حرف میزدم برگشتم ببینم دخترم چیکار می‌کنه دیدم پنجره رو باز کرد و پرت شد پایین پایین و نگاه کردم همون لحظه به زمین افتاد و خون همه جا پاشید بیدار شدم داشتم میمردم کلی گریه کردم کلی بوسش کردم بوش کردم ولی آروم نشدم خوابم یک جوری بود همه چی واضح و عادی بود خلاصه تا دم صبح نتونستم بخوابم فقط دخترم و نگاه کردم بعدش یک لحظه چشمهام گرم خواب شد باز خواب دیدم دخترم از یک جای بلند افتاد و دور از جونش تموم کرد بیدار شدم حالم بدتر ایندفعه دیگه واقعا قلبم درد میکرد از ترس دخترم و نگاه کردم خوابیده بود خدارو هزار مرتبه شکر کردم که یک خواب بود دیگه از ترس نخوابیدم تا همین یکساعت پیش دخترم با باباش بازی میکرد چون سرم درد میکرد اومدم تو اتاق یکم دراز کشیدم خوابم برد باز خواب دیدم با دخترم رفته بودم بازار داشتیم راه می‌رفتیم که دخترم گم شد فقط خدا می‌دونه چقدر تو خواب خودمو کشتم و جیغ و داد کردم یهو با صدای شوهرم بیدار شدم گفت چی شده چرا داد میزدی تو خواب گفتم خواب دیدم .خانمها همه ی تن و بدنم میلرزه دیگه جرعت نمیکنم بخوابم این خواب ها چیه میبینم نکنه خدایی نکرده زبونم لال دخترم چیزیش بشه ؟
مامان نونو کامران 🤰 مامان نونو کامران 🤰 ۲ سالگی
مامان یزدان مامان یزدان ۱ سالگی
احساس میکنم خیلی مادر بدی ام
خیلی
خدا منو بکشه با این مادر بودنم
خیلی عصابم ضعیف شده،سره هرکار بچه ها داد میزنم
دخترم ۹ سالشه همش دعواش میکنم چرا ریختی چرا درستو نمینویسی چرا جمع نمیگنی و...
پسرم هروز ساعت ۲ ۳ میخوابه بعد ازظهرا
امروز اوردم بخوابونمش که بابام اومد پاشد از پام
بعد بابام رفت خواستم بخوابونمش که دخترم هی رفت اومد اینم اونو میبینه شیطونی میکنه نمیخوابه
به دخترم گفتم برو اتاقت بزار فک کنه خوابیدی اینم بخوابه
دخترم رفت اتاق لامپو روشن کرد اینم گفت ابجی ابجی پاشد رفت عصابم خراب شد گفتم چرا لامپو روشن کردی اینم پاشد اومد..
دوباره یکم بعد اوردم بخوابونم نمیدونم دخترم چیکار کرد بازم نخوابید منم ول کردم به دخترم گفتم بخواب یجا بزار اینم بیاد،یلحظه دراز کشیدم دیدم دخترم اومده با پسرم تو حال بدو بدو بازی میکنن دیوونه شدم یلحظه
داد زدم که چرا اومدی نموندی سرجات،دختر دوید رفت اتاق پسرمو هم داشتم داد میزدم از دستش گرفتم بلند کردم اوردم بخوابونم که افتاد به گریه،جیغ میزد بچم
فهمیدم ترسیده🥹
کلی گریه کرد ،حالا اوردم یکم ارومش‌کردم خوابید دو دقیقه بعد با حالت ترس از خواب پرید دوباره گریه کرد
بازم ارومش کردم یکم بازی کردم باهاش اروم شد الان میخوابونمش
خلاصه من نمیدونم چرا انقد بدشدم چرا انقد عصابم زود بهم میریزه
کنترل ندارم رو عصبانیتم😔💔
مامان 🧚panah🤍 مامان 🧚panah🤍 ۲ سالگی