زایمان طبیعی
پارت هفتم: من باز رفتم توی وان و اینجا یکم چون مخدر تو بدنم بود میتونستم حرکت بزنم دکترم شلنگ آب گرمو میگرفت تو کمر و شکمم آروم میشدم ولی به محضی که درد میگرفتم بی حرکت میشدم خیلی تو وان موندم ولی باز اومدم بیرون سر گیجه گرفتم رفتم روی تختم و دکترم براش پرواز فوری پیش اومد و گفت باید برم اما میسپرمت دست یه دکتر درجه یک. دیگه منم هاج و واج که داری کجاااا میری؟ دیگه دکتر اومد نازم کرد حرف زد باهام و بنده خدا کلی معذرت خواست و گفت ببینن مجبووووورم دیگه رفت به پروازش برسه. من موندم و پرستار که دیگه به حرفش گوش نمیکردم اونم میگفت تا نخوای منم معاینه‌ت نمیکنم اما به ضرر خودته ساعت شد ۷ صبح شیفتش تموم شد اما واقعاااا ماه بود بخاطر من موند. و من همچنان داد میزدم خدا خدا میکردم و میگفتم تو روخدا باز یه چیزی بدین دردام آروم بشه‌ به دکترم قبل رفتنش گفتم تو رو خدا به بقیه بگو اگر فول شدم برام اپیدورال بزنن که دیگه حین زایمان و بیرون اومدن بچه درد نکشم دکترم گفت میگم حتما‌. خلاصه کنم و سرتونو درد نیارم من تا ۸ونیم صبح از درد هایی که هر لحظه سنگین تر و منظم تر و طولانی تر شده بودن آرزوی مرگ میکردم. و بلند داد میزدم من غلط کردم بع دادم برسین پرستارم با آرامش نشسته بود و مراعات میکرد هیچی بهم نمیگفت فقط میگفت حین دردت بذار معاینه کنم برات تحریک کنم این ۴ سانت بگذره بره من نمیذاشتم و این پروسه طولانی شد تا اینکه رفتم بالای تخت و دیگه nst گرفتن خداروشکر هر چقدر که حال من بود بچه خوب بود و ضربان قلبش اوکی بود.

۸ پاسخ

کارخوبی کردی واقعیت رو گفتی

وابعا بعضیا زایمانشون سخت هست
و بعضیا انگاراب خوردن

منم زایمانم سخت بود با امپول فشار

من خودم از ترس دارم میمیرم تجربه تو منو انداخت تو فوبیا بدتر یا خدا چقد سختی کشیدی

عزیزممم چقدر سخت گذشته برات🥲

منم یک روز کامل درد کشیدم آخرش سزارین شدم
واقعا سخته

کجا رفت دکتر؟

وای چ زجری کشیدی گریم گرفت میخام چیکار کنم

چرا ۴ ، ۵ سانت اپیدورال نگرفتی 🥺
دردای طبیعی از بعد ۶ سانت واقعا غیرقابل تحمله

یا خدا 😑لرز افتاد تو جونم

سوال های مرتبط

مامان ویهان* مامان ویهان* ۹ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت ششم: یعنی تمام پرسنل میومدن بالا سرم تمام خدماتی‌ها دلشون برام سوخته بود و همسرم دیگه طاقت نداشت منو ببینه داد زد گفت ببرینش سزارین هر چی شد به رضایت خودم که پرستار و دکتر گفتن خطرناکه نمیشه ببریم باید تحمل کنه این ۴ سانتو تموم میشه. همسرم دیگه داشت به گریه میفتاد حالش بد شد و رفت بیرون من دیگه نمیدونستم چیکار کنم فقط هر یک دقیقه که درد میومد سراغم داد میزدمااااا انقدر داد زده بودم صدام گرفته بود و گلوم میسوخت. دیگه چشمتون روز بد نبینه من از ۹ صبح بستری شدم تااااااا طرفای صبح پنجشنبه ساعت ۵ دکترم دوباره اومد بیمارستان. من دو بار رفتم توی وان اولین باری که رفتم عملا هیچ کاری نمیتونستم بکنم و فقط درد میکشیدم. یکم برام بهتر بود ولی اونجا چون ۶ سانت بودم بااااید یکم حرکت میزدم سر بچه میومد پایین تر که نمیتونستم یک ساعت تو وان موندم بعدش اومدم بیرون سر گیجه گرفتم سرم زدن دو تا سرم بهم وصل بود دیگه دکترم اینجا بالاسرم بود منتش کردم تو روخدا یچیزی بزنید دردم آروم بشه دیگه شیاف گذاشتن برام و توی سرم مخدر ریختن من منگ شدم بین درد خواب میرفتم و چشمام باز نمیشد. پرستارم گفت اینطوری پیش بری سه روز باید درد بکشی مسکن نخواه تحمل کن تموم بشه. من نمیتونستم دیگه اجازه نمیدادم معاینه کنن دیگه حس میکردم دارم می‌میرم و فقط نگران بچه بودم که اذیت نشه آخه خودم توی عذاب بودم پرستارم تقریبا همسن خودم بود دیگه انقدر بیچاره با من راه میومد من همه چی بهش میگفتم دیگه نزدیک بود بزن بزن کنیم😂 با اینکه از دکترمم برام بهتر بود.
مامان میجان مامان میجان ۱۲ ماهگی
تاپیک سوم …
ماما گفت بیا معاینت کنم
معاینه کرد گفت سه سانت شدی
تو همین مدت خواهرم بهم شربنت زعفرون میداد عسل میخوردم
اب فراوون
همین لحظه دکترم اومد معاینم کرد گفت عالیه چهارسانت شدی
به ماما گفت کیسه اب شو پاره کن
اصلا درد نداشت …
بعد از اینکه کیسه آبم پاره شد
دردام زیاد تر شد
رفتم تو وان اب گرم نشستم
از گاز بی حسی هم استفاده میکردم خیلی عالی بود قشنگ دردام کنترل می‌شد
زایمان طبیعی واقعا برام لذت بخش بود از لحظه به لحظه پروسه زایمانم لذت میبردم
یکساعت گذشت دکترم گفت از ولن بیا بیرون معاینت کنم
گفت عالیه ۶سانتی همینجوری ادامه بدی تا ۵.۳۰بچت بغلته
من دیگه واقعا با این جمله انرژیم بیشتر شده بود
(تو این مدت زایمان تا قبل اینکه زور بزنم هر چند بار خواستم رفتم دسشویی
)بعد دیگه از وان در اومدم رفتم رو‌تخت
دکترم رفته بود تا اتاق عمل یه کاری داشت برگرده
ماما گفت هر موقع حس زور زدن بهت دست داد بهم بگو باید سریع بریم رو‌تخت زایمان
یه خورده گذشت من حس کرم زور زدم
سریع ماما‌گفت فول شدی من سر بچه رو میبینم ..زنگ زد دکترم اومد به نماینده بند نافم اطلاع داد سریع خودشو رسوند
من و بردن یه اتاق دیگه رو تخت زایمان …
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۳ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان بردیا مامان بردیا ۱۳ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان پناه🩷🐣 مامان پناه🩷🐣 ۱۰ ماهگی
من به بدبختی و نفس عمیق و هرچی که بلد بودم تحنل کردم تا ۱۱ اومد معاینه کرد گفت خوب پیش رفتی ۴ سانتی. خدایا چقدر دیگه باید تحمل کنم این بین کمپوت اناناس هم میخوردم و گریه میکردم و ورزش میکردم مامانمم دعا واسم میخوند فقط میگفتم خدایا منو تنها نزار
ساعت شد ۱۲ شدم ۵ سانت ولی فقط ارزوی مرگ داشتم یهو درد ول میکرد خپب خوب وقتی که میگرفت فقط تخت و میگرفتم و ناله میکردم و مامانم کمرمو ماساژ میداد خیلی درد داشتم دیگه ماما یه چیزی اورد به کمرم وصلکرد و ریموتشو داد دستمو گفت کم و زیادش کن انگار برق میداد به کمرم شک میداد نمیدونم اسمش چی بود ولی خیلی کمک کننده بود کیسه اب گرمم اورد مامانم میزاشت رو کمرم...ولی درد که میگرفتم روی تخت بلند میشدم از درد جیغ و داد مامانم فقط میگرفتم که نیوفتم التماسش کردم دیگه ۵ سانتم بیحسی بزن میگفت نه ۶ ۷سانت میگفتم همه جا ۴ سانت میزنن گفت اون اپیدوراله من اسپایینال میزنم و چون زود بی حسیش میره دیرتر میزنیم که اخر درد نکشی هیچوقت خودمو اینجوری ندیده بودم که انقدر بتونم جیغ بزنم انقدر بتونم درد تحمل کنم دردام دیگه لحظه ای بود و ول کردنشو انگار اصلا نمیفهمیدم داعم درد بود و درد ...
تا پای مرگ رفتم تا ساعت بشه ۱ مامانم برام گریه میکرد میگفتم گوه خوردم اصلا بچه نمیخام غلط کردم خودم اومدم بیمارستان . اومد معاینه کرد و گفت تغیری نکردی تا ۲ تحمل کن میگم امپول بزنن حالا من هر ثانیه برام یسال بود
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳:
شدت دردا جوری شده بود که دیگه ناله میکردم و داد می‌کشیدم و از درد بالا آوردم
معاینه شدم و ماما گفت خیلی خوب دارم پیش میرم و ۴ سانت شدم
ولی من چون کلا تحمل درد نداشتم از بچگی خیلی اذیت میشدم و مامانمم هی میگفت تو رو خدا سزارینش کنید حالش بده 😅 چون خودشم تجربه طبیعی نداشت و می‌گفت تو طاقت نمیاری
خلاصه منم همش دنبال آمپول بی حسی بودم ولی ماما می‌گفت نه و گفت ۵ سانت که شدی برات گاز بیحسی میارم
دیگه بلند شدم رفتم آب گرم گرفتم به کمرم و دلم و خییییلی آرومم کرد که از شانسم همون لحظه برقا رفت و تا وصل بشه آب سرد شد 🤦 اومدم روی توپ نشستم خوب بود و کمک میکرد لحظاتی که درد میگرفت رو کنترل کنم و اینم بگم اون وقتایی که درد ول میکرد خیلی حس خوبی داشت و آروم میشدم ☺️ چون صبحونه خوب نخورده بودم واقعا ضعف داشتم ولی نمی‌تونستم هیچی بخورم از شدت درد و هرچی مامانم و ماما اصرار میکردن نخوردم (شما اگه دردتون گرفت قبل از اینکه برید بیمارستان حتما خوب غذا بخورید که فشارتون نیوفته و بچه هم که به دنیا اومد گشنه ش نباشه)
خلاصه دیگه ۵ سانت شدم و گاز رو آوردن ولی اصلا درد رو آروم نمی‌کرد فقط بی حال میشدم و کم مونده بود از روی توپ بیوفتم و گفتم دیگه نمی‌خوام. بعد یه آمپول زدن تو سرمم که گیجم کرد کامل و دیگه نتونستم روی توپ بشینم و رفتم روی تخت.:دردام سرجاش بود و فقط بی حال شده بودم و دیگه حال ناله کردن نداشتم و شدید خوابم میومد ولی دردام زیاد بود . هر جوری بود گذروندم تا گفتن ۸ سانت شدم و دکتر گفت با توجه به شکمم بچه خیلی درشت نیست و راحت دنیا میاد . یه کم بعد بردنم اتاق زایمان...
ادامه پارت بعد
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۸ ماهگی
تجربه زایمان من خلاصه میکنم من گفتم بزارم بچم ۴۰ هفته بشه چون وزنش کم بود نه پیاده روی کردم نه ورزش صبح بلند شدم دیدم کمرم یه درد خیلی بدی میگیره با شکمم ول میکنه بچم خودشو سفت نمی‌کرد منم گفتم پس درد زایمان نیست از ساعت ۵ صبح تا ۱۱ خونه موندم دیدم نه ادامه داره رفتم حموم لک خون دیدم رفتیم بیمارستان پیامبر اعظم گفت بیمه اینجا قبول نمی‌کنیم برو افضلی پور منم که فقط گفتم برم ببینم درد زایمان یا مادرد اونجا که رفتم تو اون نیم ساعتی که آن اس تی گرفت چهار دفعه معاینه کردن منم رفتم بیرون دردم زیاد شد گریه میکردم خیلی درد بدی بود گفتن بیا تو دردت زایمان یه دانشجو دیگه گفت نه برو خونت درد هنوز دور مونده بودم حرف کدوم گوش کنم نرفتم خونه بیرون بودم که دردم زیاد تر شد رفتم دوباره ریختن سرم سه بار محکم معاینه کردن جیغ میزدم بیشتر دستشون فرو میکردن میگفت جیغ نزن دیگه جون نداشتم میگفتم ببرید منو سزارین انقد دست کاری کردن منو که دهانه رحمم باز شد ولی بچه سرش نبود تو لگن یکی آمد بالای دندهامو فشار داد که بچه بیاد پایین یکی دیگه هم از پایین دستش تو بود از حال رفتم که کشیدن کنار گفت برو بستری شو ساعت ۷ شب رفتم اتاق زایمان تا ساعت ۱۱ همچنان داشتن پشت سر هم معاینه میکردن میگفت هنوز بچه دور ولی ۷ سانت باز شده فوله
مامان مهگل🌛🌸 مامان مهگل🌛🌸 ۱۴ ماهگی
ساعت شد حدودا ۲ونیم یه ربع به سه که کم کم یه دردای خفیفی شروع شد ولی تقریبا تو یک ساعت خیلی فاصله انقباض و دردام‌ کم شده بود
یعنی از ساعت ۳ونیم به بعد، دردام‌ هر سه چهار دقیقه بود و تقریبا ۳۰ ثانیه درد داشتم هی داشت شدید تر میشد و به خودم می‌پیچیدم
یک ساعتی درو تحمل کردم اومد معاینه کرد گفتم خیلی درد دارم گفت خیلی خوب پیشرفت کردی الان سه چهار سانتی.همونجا دکترم زنگ زد گفت چرا اپیدورال نمیگیری؟؟ گفتم آخه میگن عوارض داره گفتم خودم دردامو تحمل کنم
گفت نه عزیزم چه عوارضی؟من دکترم. به حرف من بکن آمپول بزن هم دیگه درد نداری هم زمان زایمانت کوتاه تر میشه.اینطوری بخوای پیش بری، هفت هشت ساعت دیگه باید درد بکشی!
منم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم بزنین چون خیلی درد دارم
دیگه فکر کنم ۵ سانت شده بودم که آمپول و زدن
انصافا از بعد آمپول خیلی آروم شدم و دیگه چیزی حس نکردم
قرار بود ماما همراهم بگیرم که خیلی یهویی این اتفاق افتاد.هماهنگ کردیم همونجا یه ماما همراه فرستادن واسم
از بعد آمپول ماما همراه اومد کنارم و یه سری حرکات بهم داد گفت انجام بده تا سر بچه کامل بیاد تو لگن
خوبیش این بود هیچ دردی حس نمی‌کردم و فقط ورزش میکردم
...
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۳
که یکی از ماما ها اومد گفت نکن گفتم درد دارم گفت داشته باشی ان اس تی خراب میشه ، ماما همراهم توپ آورد گفتم من تاحالا با توپ تمرین نکردم گفت بهت یاد میدم و تو فقط تنفس هایی که یاد داری رو انجام بده ، روی توپ توی اوج انقباض ها بالا پایین میشدم که واقعاً عالی بود دردم آروم میشد ، کمرم رو عقب جلو میکردم دورانی هر دو سمت باسن رو می‌چرخوندم ، ورزش با توپ یکی از بهترین حرکت ها بود هم دردام رو کم میکرد هم دهانه رحمم رو باز تر کرد ، دوباره معاینه کرد گفت ۷سانتی رفتم بالای تخت و حالت سجده شدم یکم سجده رفتم و عقب جلو میشدم که بهم میگفت زور بده ، یکم زور هم زدم معاینه شدم گفت ۸ سانتی ،همش بهش میگفتم بخدا من میمیرم اونم دستام رو ماساژ میداد و ارومم میکرد ، گفتم چقدر دیگه مونده گفت نهایت یه ساعت دیگه زایمان میکنی داری خوب پیش میری ، چندبار روی تخت بودم ‌بهم می‌گفت توی دردات زیر رونات رو بگیر و چونت رو بچسبون به سینه و زور بده به پایین ، که حین این کار با اینکه از صبح هم هیچی نخورده بودم اما یکم خرابکاری داشتم که اونا خیلی خوشحال بودن ، هی بهم میگفت آفرین موهاش دیده میشه تقریبا چهار. پنج باری اون حرکت رو انجام دادم دیگه از ۵ سانت عاشق معاینه بودم چون واقعا آروم میشدم ،
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۳ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان 💙Mikaeil💙 مامان 💙Mikaeil💙 ۹ ماهگی
پارت ۴ : دکتر اومد بالا سرم گفت من شوکه شدم فهمیدم تو میخوای زایمان کنی و منم گفتم آره خودمم همینطور بعد کلی بهم دلداری داد وگفت بچه خودمم زود بدنیا اومده وغصه نخور چیزی نمیشه و معاینه ام کرد و به پرستار گفت کیسه آبشو باید پاره کنم تا روند زایمان راحتتر وزودتر انجام بشه چون دردام زیاد شده بودن وهر لحظه استرسم بیشتر میشد چون من تا اونروز همش به زایمان سزارین فکر میکردم اما خدا راه دیگه ای جلو روم گذاشته بود که باید قبولش میکردم کیسه آبمو که پاره کرد منو گذاشتن رو تخت و رفتم اتاق زایمان من تا اون لحظه دردام قابل تحمل بود یعنی یه خورده بیشتر از درد پریودی اما واسه زایمان که رفتم اندازه ده دقیقه داشتم میمردم از درد و جوریکه پرستار دستمو گرفته بود من دستشو بدون اینکه متوجه بشم ناخون کشیده بودم و خلاصه پسرم بدنیا اومد لحظه ای که واسه اولین بار دیدمش بهترین لحظه عمرم بود و دکتر گفت بچه خوب شده که زودتر بدنیا اومده چون بند نافش خیلی کوتاه بوده و اذیت بوده نمیتونسته تکون بخوره و واسه همون لگد زده به جفت و جفتمو پاره کرده بود و اون لحظه بیشتر یقین پیدا کردم که خدا همیشه اون چیزی که به مصلحت مونه رقم میزنه من همش تا اون لحظه میگفتم چرا اینطوری شد و کلا نا امید شده بودم اما خدا امیدوارم کرد با دیدن پسرم وصدای گریه هاش قلبم آروم گرفت بعد پرستار آوردش پسرمو و بوسیدمش ولی چون زودتر بدنیا اومده بود یعنی من توی ۳۳ هفته بودم و بچم رفت nicu و این باز شروع ماجرای دلتنگی من بود ....
تولد میکائیل عزیزممم💙😍۱۴۰۴/۰۷/۲۷
مامان ویهان* مامان ویهان* ۹ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت هشتم: آخرین بار که روی تخت بودم توی یکی از دردام داد زدم خدااااااا که حالم بد شد و سه تا عوق زدم و گلاب به روتون بالا آوردم پرستارم خندید گفت خب فول شدی همینو میخواستی دیگه. گفتم چی؟؟؟؟ گفت بالا آوردن آخرین ریکشن زایمان طبیعیه فول شدی دیگه فقط یکاری داری. منو بردن سرویس خودمو شستم تمیز کردم و خدماتی ها اومدن تختمو تمیز کردن اتاقو تمیز کردن و چون فول بودم باید توی سه تا از زورهایی که میومد بهم اجازه میدادم پرستارم دستشو ببره تو و زاویه‌ی رحمو برام باز کنه تا سر بچه مشخص بشههه آخ نمیذاشتم انقدررررررررر بنده خدا گفت بهم تا دیگه اومد سرویس بهداشتی با من نشست گفت روی تخت نمیتونی زور بزنی برو روی سرویس فرنگی بشین یکم راحت تره نشستم و نمیتونستم زور بزنم هی بهم میگفت ببین تو فولی فقط دو بار درد که اومد زور بزن و اجازه بده من دستمو ببرم و کمکت کنم راحت بشی چرا لج میکنی با بدختی راضی شدم و اومد مقابلم نشست درد که شروع شد زور زدم و اونم دستشو میکرد توم و برام باز میکرد اولین بار که اینکارو کرد گفت موی بچه‌ت میخوره به دستم یدونه دیگه زور بده من دکترو صدا بزنم ( یادم رفت بگم دکتری که جای دکتر خودم اومد چقدررررر ماه بود چقدرررر مهربون بود اون قبل اینکه من ۹ سانت بشم و تو ۶ گیر کرده بودم با دکتر بیهوشی صحبت کرد که منو اپیدورال کنن) اما بعدش هر کی که اومد بالا سرم میگفتن اگر اپیدورال کنیم بچه‌ت معلوم نیست چی بشه چون بی‌حسی اثر میذاره روش و بی حال بدنیا میاد.