۶ پاسخ

من ۴۰هفته و ۴روزم بود هیچ دردی هیچ مشکلی نداشتم همه میگفتن بچه مدفوع میکنه ادرار میکنه میخوره ی بلایی سرش میاد من ۸ صبح رفتم بیمارستان نامه گرفتم واسه بستری تا ۹/۳۰شب من تو راهرو قدم میزدم ساعت ۳ به من آمپول فشار زدن انگار ن انگار ۹/۳۰رفتم اتاق زایمان ۹/۴۵دقیقه پسر نازم به دنیا اومد ولی آنقدر شیرین بود رو سینم ک گذاشتن اصلا همه ی دردا تموم شد

من زورم خیلی کم بود با اینکه بچمم ریز بود نتونستم طبیعی بیارمش آخرش بچه داشت خفه میشد بردنم سزارین

لگن منم کوچک بودبچمم 2300بود

من وحشتناک استرس داشتم ولی به لطف خدا زایمانم زیاد سخت نبود

من باآمپول فشارزایمان کردم آخراش دردم زیادشدبایکی دوتافشاربچه اومد

الهی ...
با چشم بسته تونستی زور بزنی؟؟؟😂

سوال های مرتبط

مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۴ ماهگی
پسر های نازنینم ♥️
عزیزای دل مادر 🤍
بعد از اومدنتون، من تمام لحظه هامو عمیقأ زندگی کردم، گل پسرهام 🩵
حسین جانم، قوت قلبم 🥰
بهت گفته بودم که :«پسرک مهربانم، اینو یادت بمونه که من برای اولین بار حس مادری رو با تو تجربه کردم و هیچوقت تغییری در این حس ایجاد نمیشه، جان شیرین مادر 💚
۱۰ سال یکی یه دونه ی مامان بودی و از بس لحظه های ناب مامان، پسری داشتیم که با خودم فکر می کردم اگه تصمیم به داشتن بچه ی دوم بگیرم، باز می تونم همینطور عاشقانه مادری کنم 🩷
تا اینکه خداوند داداش کوچولوتو بهمون هدیه داد 💞
راستین جانم، گل زیبای بهارم 🥰
اومدنت چقدر درک شیرینی واسم به همراه داشت، درک سادگی خودم🫣☺️
هر بار که خداوند فرصت لمس این عشق واقعی رو بهت میده، تو باز هم همان قدر عاشقانه مادری می کنی 🥹♥️
دردونه های مادر، شما با اومدنتون دنیای من و بابا رو بی نهایت زیباتر کردید💖
الهی همیشه شاد باشید و بمونید برای هم داداشی های مهربونم 🥹♥️😘