۱۹ پاسخ

ریدن به کل خانواده شوهر و خودشون

کاش هیچ وقت ازدواجی در کار نبود

روزای اول بدترین روزای عمرم حساب میشن زردی 27، تعویض خون پسرم بستری شد بیمارستان...

منم خیلی اوایل اذیت شدم از دست خانواده شوهر تیکه هاشون افسردگی بعد زایمان وقتی یاد حرفاشون میوفتم دلم میخواد زمین ذهن وا کنه من برم توش😐😐😂😂بچه قشنگ سینمو نمیگیره یدونه سینه رو میدادم شیرم زیاد ندارع بچه نمیخوره شیر خشک میدم بازم تیکه می‌شنوم ولی محل نمیکنم سینم کوچیکه پیش همه میگن خودش هنوز بچس بخاطر همین سینش کوچیکه وای حرفایی میزنن که آدم دق میدن هزارتا چرت و پرت دیگه

اینجا مامانای واقعی رو آدم میبینه
توی دنیای بیرون همه میگن روز زایمان چقدر قشنگه و بهترین روز زندگیه و بچه رو که میبینی عشق فواره میزنه تو دلت و فلان و بیسان
ولی روز زایمان واقعا سخت و پر استرس و پر از ترس و غصه ست
اولین باری که بچه رو میبینی ممکنه پشیمونم بشی و بگی خوب همه این مصیبتایی که کشیدم واسه این‌ بود؟!
بعد فکر کنی مادر بدی هم هستی
خداروشکر که از اون روزها سربلند عبور کردیم
دیگه باید نگاهمون به آینده باشه

منم اصلا دلم نمی خواد به اون روز ها برگردم
حالم بد میشه غریب و بی کس باردار بودم ویار وحشتناک تا 5 ماه داشتم یکی نبود بگه حالت چطوره در حالی که مادر شوهرم دیوار به دیوار خونم بود زایمانم کردم خیلی بهم سخت گذشت بگم کتاب میشه، خدا رو شکر بخیر گذشت🥲

اوف اوف گفتی منم دلم نمیخواد یک روز هم به عقب برگردم خیلی روزای بدی بود بچه من هنوزم کولیک داره اما حداقل از روزای پر از بحران عبور کردیم

وای من پسرم رفتnicu۷از اتاق عمل رفت حتی یه عکسم تو بیمارستان ندارم باهاش کیسه ابم ساعت یک نصفه شب پاره شد یعنی اصلا یادش میفتم اعصابم بهم میریزه اینهمه برنامه ریزی برای روز زایمان اخرش اینجوری همه اینا فدای سر پسرم که الان خداروشکر سالم وسلامت ولی خب تو ذهن من حس ناراحتی میاد خداروشکر با خانواده ها مشکل نداشتم

دقیقا منم مث شما کارم گریه بود از مادر شوهرم که با دخالت هاش بعد سه ماه اومد دیدنم

وای منم خیلی زجر کشیدم
دردسرهای زایمان و بی خوابی و دل درد و ممنوعیت غذایی خودم و کم خونی و مهمونی های زیااااااد و شروع جنگ😬😬😬😬
منم تا چند ماه افسردگی داشتم
نیستم برای خودم گریه میکرد
ب قول تو اصلا نمیتونم ب اون روزا فک‌کنم

و من هنوزم درگیر افسردگی هستم

چقدر میفهممت. چقدر زیاد درکت میکنم. روزهای سخت، تاریک و غمناک، پر از دخالت همممه . سر همه تو ممه های آدم، شیر خودتو بده، پستونک نده، زردیشو چکار کن و...
دلم میخواست تنها ولم کنن. فقط مامانمو میخواستم

آخ گفتیییی

واااییی منم اونموقع ها میگفتم دوتا میارم بعد زایمان انقد اذیتم کردن که میگم همین یکی بسمه

همه این مشکلات و داشتن هرکدوم به یه نحوی

خدا رو شکر که گذشته،دیگه بهش فکر نکن
منم خیلی سخت گذروندم

گذشته رو صلوات آینده رو احتیاط
بازوت چرا شکسته بود

منم.

بازو چرا

سوال های مرتبط

مامان ارغوان 🌱 مامان ارغوان 🌱 ۵ ماهگی
از تجربه خودم بخاطر سینه گرفتن بگم بهتون
من از روز اول دخترم سینمو نگرفت داغون شدم سه تا مشاوره شیر رفتم هر روشی گفتن انجام دادم. از قطره چکون و قاشق و انواع مختلف رابط سینه و …. خلاصه بجای اینکه روزای اول لذت ببرم، برام کابوس شده بود. مینشستم گریه میکردم که بچم سینمو نمیگرفت. میگفتم میخوام شیر خودمو بخوره. شیرمو از اول با شیردوش برقی میدوشیدم هی میگفتن مک نزنه خشک میشه
ولی الان دخترم ۴ ماهشه هنوزم شیر خودمو میدوشم. اصلا هم خشک نمیشه اگر مرتب دوشیده بشه و تخلیه بشه سینه مرتب شیر میاره. من تغذیه هم رعایت میکنم قرص لاکتاول هم میخورم.
اصلا هم شیرم کم نمیومد که مجبور شم شیر خشک بدمش. الان که دکتر گفته کنارش شیر خشک بده (چون مریض شده بود و وزن گیریش عقب افتاده)، شیر خودمو در روز اضافه میاد تو کیسه ذخیره شیر، فریز میکنم.
ببینید مامانا، کلا استرس خشک شدن سینه بیشتر خودش باعثش میشه. خیلیا میبینم خیلی سعی میکنن بچه نمیگیره خب نمیدوشن که سینه تخلیه شه و به مرور خشک میشه.
منو روزای اول همه با حرفاشون عذاب میدادن و میترسوندن که خشک میشه سر یک ماه و فلان. تاپیکای قبلمم هست. ولی اصلا نشده
من شیر دوش برقی پرتابل مدل my378 استفاده میکنم. اصلا هم برند خاص و انچنانی ای نیست ولی خیلی خوبهههه