۴ پاسخ

نه نمیبردم همین الانم من بچمو نمیبرم جایی.مهم نیست این کلاسا

نه من جایی نمیبرمش الان فصل مریضیه حالا چن ماه دیرتر کلاس بره طوری نمبشه سلامتیش واجب تره

من کلاسای مادر و کودک میبردم ولی الان یه ماهه نمیبرم بخاطر الودگی و انفولانزا

اگه بد مریض نیست سر دارو غذا خوردنش اذیت نمیکنه ببرش بلاخره امسال نره سال بعد چی سالهای بعدی چی

سوال های مرتبط

مامان دختر نازم مامان دختر نازم قصد بارداری
خانم ها میشه اگه تجربه ای دارید کمکم کنید
دخترم وقتی دو سال و یک ماهش کلاس مادر و کودک میبردمش برای اینکه زده نشه و تازه داره کلاس میره به جای هفته ای سه بار هفته ای یک بار میبردمش ولی برای ترم جدید شوهرم به خاطر یه اتفاقی گفت نمیخواد بره خود دخترم هم خیلی همکاری نمی‌کرد که گفتم اقتضای سنشه دیگه کلاس نبردمش چون خودش هم مایل نبود تا پارسال که تازه اومدیم توی این خونه جایی رو بلد نبودم.نزدیک خونمون یه مهد کودک هست بهش گفتم دوست داری بری گفت آره تا سه جلسه رفت و دیگه نرفت و چیزی هم بهش نگفتم گفتم بزارم هر موقع خودش خواست میبرمش.از توی حرفایی که زد متوجه شدم مهدکودک رو فقط لحظه های بازی کردن و تغذیه خوردنش رو دوست داشته بقیش رو نه به خاطر همین نرفت دبگه.گفتم خوب ببرمش کلاس بازی و ورزش وقتی بردمش هم نموند چون توپی که می‌خواست برداره رو یه پسری اومد زودتر برداشت دیگه گریه کرد و گفت نمیخوام.بعد از اون روز خانه بازی میبردمش خودش هم میگفت بریم مهدکودک میگفتم گفتی نمیخوای بری دیگه.وقتی بچه های فامیل رو دید کلاس و باشگاه میرن گفت بریم بهش گفتم میری گفت آره.گشتم دنبال کلاس تا کلاس بازی و ورزش پیدا کردم خیلی خوب همکاری می‌کرد و دوست داشت تا چهارشنبه یکی از بچه ها بهش خورد افتاد زمین و دوباره گریه کرد و گفت نمیخوام برم
از راه همدلی و همکاری هم وارد شدم ولی خیلی تاثیر نداشته
حالا موندم چیکار کنم دارم دیگه روانی میشم
مامان طاها مامان طاها ۳ سالگی
سلام خانما خیلی حالم بد😭😭 من یه اخلاق دارم وقتی خودم یا بچه هام‌مریض میشیم یعنی تا دوسه هفته هم شده جایی نمیریم میگم واقها گناه برم جایی یه بنده خدایی رو مریض کنم از وقتی این ویروس آنفلانزا اومد من از خونه بیرون نمیرفتم به خاطر بچه ها یه روز دیدم همسایه ام با بچش اومد وقتی که اومد خونم گفت بچم تب داره مریض گزیه میکزد اومدم خدا شاهد این رقت بچم شش روز تب داشت ۳ بار دکتر بردم تا خوب شد خیلی بچم طفلک اذیت شد آب شد باخودم گفتم یعنی همین قدر عقلت نمیرسه که نباید با بچه مریض بیرون بری الان باز دیدم عموی بچم اومد ۲۴ سالش هست کوچیک هم نییت که بگم نمیفهمه میگه از دیروز تب دارم خوب بابا مریضی بمون خونه مگه نمید نی من بچه کوچیک دارم هنوز دوهفته هست خوب شده چرا بعضی ها ابتقدر بی فکرن اینقدر تو دلم فوحشش دادم به خدا گناه دارن اینا جون ندارن این مریضی ها رو تحمل کنن اینقدر الان استرس دارم که دوباره مریض نشه که خوابم نمیبره من از خوشی خودم میگذرم نمیرم بیر ن بع خاطر این مریضی ها باز بقیه میان خونم