پارت ۲
تا دکترم بیاد یه سری سوالات ازم پرسیدن ضربان بچه رو گرفتن و سوند رو وصل کردن
خیلی اوضاع بدی بود من کلا شوکه بودم سردم بود از استرس میلرزیدم بخاطر تکرر ادرار مثانم داشت میترکید گفتم بزارید جیش کنم گفتن نه الان سوند وصل میشه بهت
برای من خیلی سوزش داشت خیلی بد بود میومدم جیشمو بکنم بدتر میشد سوزش
تا اینکه با ویلچر اومدن دنبالم
رفتیم اتاق عمل من هنوز گیج بودم فضاش برام ناشناخته بود تاحالا جراحی نکرده بودم
اما ماماها باهام حرف میزدن که استرسمو کم کنن همونجاهم سریع گفتم که پمپ درد برام وصل کنن
بهم گفتن خودتو شل کن شونه هاتو شل کن از کمر بی حست کنیم یه لحظه یه که زدن من پریدم که نباید اونجوری میشد ولی واکنش طبیعی بدن بود کاریش نمیشد کرد
من به شدت استرس داشتمو سردم بود بعد بیحسی سریع گفتن بخواب
اول سوزش سوند از بین رفت بعد پاهام گرم شد تا بالا و حس خواب اومد سراغم اما خوبیش این بود دیگه نه سوزش سوند نه سرما اذیتم نمیکرد
خیلی طول نکشید که بچه رو که کشیدن از شکمم حسش کردم انگار یجوری میشه که فکر میکنی روحت داره از بدن جدا میشه و تنگی نفس شدید میاد سراغ آدم ولی صدای بچه که میاد باخودت میگی ینی از وجود توعه این صدا؟و بهترین حس همونجاس
صورتشو چسبوندن بهم و لبخند زد پسرم

۳ پاسخ

مبارك عزيزم اون لحظه كه گفتي بچه رو بيرون ميارن حسش بده!!!ترسناك؟!يا نه زياد اخه گفتي انگار روح از بدنت جدا ميشه پرسيدم درد داره

چه حس قشنگیه 🥰😍

🥹😍ای خدااا مبارکت عزیزم

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۱ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان ماهان مامان ماهان ۸ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین

ساعت ۳ رسیدم خونه و چون خیلی گرسنه و تشنه ام بود چندتا دونه هلو و یکم آب خوردم ساعت ۴ و ۴۰ رسیدم زایشگاه اونجا سونوهامو دادم و فشارمو گرفتن شوهرم تشکیل پرونده داد و خودم و شوهرم رضایت دادیم یکی از ماماها اومد و ازم رگ گرفت و سوند رو برام گذاشت سوزش خیلی بدی داشت سوند و احساس دفع ادرار داشتم
اگه میدونستم اینقد سوزش داره حتما میزاشتم بعد از بیحسی اینکارو برام بکنن خلاصه من با ویلچر بردن اتاق عمل و شانس من دکتر یه سزارین اورژانسی داشت که قبل من بردنش و من باید منتظر میموندم و از اونجایی که من خودم پرستل اونجا بودم حتی یه ذره هم استرس نداشتم و همش داشتم میخندیدم بیحسی رو چون ترس از آمپول دارم فکر میکردم خیلی درد داشته باشه اما خب خداروشکر فقط یک لحظه همون اولش یه ذره سوخت و بعد کلا پاهام سنگین شد و درد سوند کلا از بین رفت من در طول عمل بخاطر اینکه ناشتا نبودم بالا آوردم ولی درکل خیلی خوب بود همیشه مریضا میگفتن که حرکت دست جراح رو متوجه میشن ولی من هچی رو حس نمیکردم و فقط بدنم حالت سوزن سوزن میشد همین
بچه ی من موقعی که به دنیا اومد بیحال بوده ‌ گریه نکرده بود که خب به همین خاطر دیسترس داشت و نفسش سخت بود و فرستادنش ان آی سی یو من یه لحظه فقط توی اتاق عمل دیدمش
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۶ ماهگی
مامان ✨️هیرمان✨️💙👶 مامان ✨️هیرمان✨️💙👶 ۲ ماهگی
یه ربع به ۹ اومدن و منو بردن برای سز 🫠
چون اورژانسی بودم و زمان خیلی مهم بود اول برام سوند وصل کردن که درد خاصی نداشت یه کوچولو سوزش داشت فقط... بعدشم رو ویلچر نشستم و یه خدماتی منو برد سمت اتاق عمل سز و من بزرگترین استرس عمرم رو داشتم تجربه میکردم...
قبل اینکه وارد فضای بخش جراحی بشم گزاشتن خانوادم بیان پیشم و یکم اونجا روحیه گرفتم
من قبلا سابقه عمل داشتم و خودم با پای خودم‌رفته بودم تو اتاق عمل ولی اینبار جونم داشت به لبم میرسید و همهه نگرانیم فقطط سلامت بچه بود🥲
وارد اتاق شدیم و چقدددر سرد بود اتاقش و ترسناااک😅🤦‍♀️
) البته برای منی که از سز خیلی میترسیدم و شرایطم اونجوری بود)
رو تخت نشستم و بهم از این دستگاه ها وصل کردن که علائمم رو ثبت میکنه فشار و ضربان و اینا و شتتت...... فشارم رفته بود ۱۵😶😑
بدبختی جدید آنلاک شد.... فشارم بالا بووود....و اینطوری بودن که عهه نمیشه اینجوری کههه
دکتری که بیحسی کمر رو میزد اومد فشارمو دید گفت اینطوری نمیشهه.... همین حین دکتر خودم رسید و بهش گفتن فشارش بخاطر استرس رفته بالا....
ااومد کلی حرف زد شوخی کرد حتی بهش گفتم میشه گوشمو بیارین