۱۳ پاسخ

من که بچه اولم تا ۲ . ۳ ماه اول بدنیا هم اومده بود
دوستش نداشتم مثل یه وسیله بهش نگاه میکروم که باید ازش نگهداری بشه
بعد خوب شدم
الان که میمیرم براش

تاثیرات هورمونی و افسردگی بارداری و زایمان و .... طبیعی

چجوری ؟مگه میشه من لگد نزنه هی نازش میکنم تکونش میدم لگد بزنه اگه بحث افسردگی باشه من اوضاعم خیلی بیریخته هم استراحت مطلقم هم سرکلاژ شدم ۲ماه تموم سردرد میگرنی داشتم قبل بارداری قرص اعصاب های سنگین میخوردم قطع کردم بیچاره شدم چه افسردگی اخه؟نزار روت غلبه کنه می‌خوای تو بارداری دکترا بندازنت به دارو اعصاب که هزار تا عوارض داره واسه بچه؟تو خواستی اون به دنیا بیاد خیلی نامردیه این حرفات

منم اینطوری بودم تازه ازش بدمم میومد ولی بیای هفته های بالاتر بهترمیشی

بارداری دومه براهمین 😐😂😂😂
ولی صب کن بزاییی ببین وق عزیزمیشه برات بخدامنم همین بودمش

منم مثل تو بودم تازه تازه یکم دارم‌بهتر میشم..چندبار سعی کنی باهاش بلند بلند حرف بزنی حست بهتر میشه

کم کم اوکی میشی. هرچی به زایمان نزدیک تر بشی حست بیشتر میشه

من بچه اولی ام اینجوری بودم با اینکه بعد دوتا سقط و با کلی نذر و نیاز بود
ولی مثلا اصلا حرفم نمی یومد باهاش
یا اصلا نمی تونستم فریون صدقه اش برم
یه دوستم بود با من حامله بود آنقدر با بچه اش حرف میزد که نمی دونی
بعد دنیا اومد آنقدر پشیمون شدم گفتم خدا چرا من نفهمیدم چه فرشته ای تو وجودمه کاش هزار برابر قدر اون روزا می دونستم الان رو دومی سعی می کنم خیلی زیاد قدر دان وجودش تو دلم باشم و باهاش ارتباط بگیرم

من حتی بخاطر بچم تو شکم با شوهرم بحثم میکنم خخخ.

واای منم همیشه به خودم میگم بچه دوم بیارم دوسش ندارم😐چهطور میتونم عشقی که به این دارمو ب یکی دیگه هم داشته باشم😂
ولی سعی کن رو خودت کار کنی این فکرا اومدنی سراغت حواستو پرت کن افسردگی بگیری داغون میشی 😩

من حرف نمی‌زنم اما هر باری که تکون خوردناشو حس میکنم خوشحال میشم قربون صدقه اش میرم همش دعا میکنم بتونم به آخر برسانم نظر به این بچم برا پسرم فک میکنم بی احساس تر بودم یادمه تو بیمارستان براش گریه کردم اما تو خونه همش بهش نگاه میکردم میگفتم مگه اینو میشه دوست داشت اما الان جونم به جونش بنده شب غرق خواب صدای نفس کشیدن اش تغییر کنه بیدارم کم کم فک میکنم بهتر میشی

چون بچه دومه شایذ

منم همینطور بودم. همش به اطرافیان میگفتم چرا من هیچ حسی ندارم. الان چند هفته میشه که یه کوچولو حس پیدا کردم. اونم نه خیلی زیاد که باهاش حرف بزنم و اینا. مامانم و خواهرام میگن اونا هم همینطور بودن. طبیعیه عزیزم. اصلا ناراحتش نباش. اجازه هم نده کسی بهت عذاب وجدان بده در موردش

😑😑چطور دلت میاد

سوال های مرتبط