۱۸ پاسخ

اوووووی ننه😍

چطوری فرستادن براتون؟🥲

ماشالله🫀

ای جانم 😍😘

ای جانم خداحفظش کنه 🩵🧿🩵

چشم بد دور

اوخودااااا😍

آخ ننههههه😂😍

ای جانممم چ نازههععه
💋💜🫀🫀🫀🫀
میگم عزیزم با و برنامه ای فرستادید یا میشه پیام داد

ای جونم ماشاالله 😍❤️

ماشلا 🧿

ای جونم خوش خنده 🥺😍🥹

ای جانم هزارماشاللههههه❤️❤️❤️

ای خاله دورت بگرده چه پسمل تو دل برویی خدا حفظش کنه عزیزم ♥️❤️😍🫶

ای جونم چ خوش خنده خداحفظش کنه عزیزم

ای خدااا

ای جانمم😍😍😍

فقط منی که اون پشت چپ کردم

تصویر

سوال های مرتبط

مامان میثم مامان میثم ۴ سالگی
ی سوال میپرسم جواب بدین لطفا
ی خانم ۵ ماهه بار دار بوده ی شب خیلی معده درد شدید گرفته تا صبح زرد اب بالا اورده صبح رفته اورژانس بعد که فهمیدن بارداره هی این دکتر و اون دکتر فرستادنش تا شب . شب که ازش سنو و ازمایش اینا گرفتن فهمیدن که سنگ صفرا داره و هم اینکه صفراش ورم کرده گفتن باید فورا بستری بشه و عمل کنه
بعد بخاطر حاملگیش مجبور شدن تا چند روز بستری باشه تا چک بشه بعد عمل کنن و ، بعد عمل ی درن گذاشتن تو شکمش که اونایی که عمل کردن میدونن درن چقد درد داره ۲ سه ساعت بعد از عمل اینقد حالش بد شده که میخاستن بچه رو کورتاژ کنن و زنه بندهخدا مقاومت کرده و نزاشته بچشو بندازن و بماند که تا یک هفته درد داشته و پرهیز از غدا گوشت چه میدونم مغزیجات و غذای چرب و اینا ..
بعد ی خانم دیگه ۸ ماهه باردار بوده که ی روز صبح تو ادرارش خون دیده و رفته دکتر که گفتن که سنگ کیله ای از قبل داشته و زیر نظر دکتر هم بوده سنگ جابه جا شده و بخاطر این بوده که خون دیده و بهش دارو داده و گفته تا موقعی که بچه دنیا بیاد باید این دارو را مصرف کنه بعد عمل سنگ شکن بشه اینم بگم که این خانم سزارین شده و از ۴۰ روز عمل سنگ شکن میخام بگید که کدوم یک ازی خانما حاملگی سختی داشته و بیشتر اذیت شده؟
مامان پنبه مامان پنبه ۴ سالگی
سلام خانمای گل بیاین براتون درد دل کنم در قالب یه داستان یعنی داستان زایمانم که یکم طولانی من برای زایمانم دو روز از شنبه صبح که رفتم بیمارستان تا یک شنبه شب درد کشیدم آب دور بچه کم بود دردم تو شکمم نبود تو کلیه هام بود دهانه رحمم با کلی دارو و آمپول فشار دوسانت کلا باز شد بیمارستان صدوقی بودم و پرستاران مدام معاینه میکردن افتضاح دکترمم علامه بود که خدا ازش نگذره که جون بچه و مادر براش مهم نیس اصلا به شکمم یه دستگاهی وصل کردن مال قلب بچه یهو دستگاه صدای بوق میداد انکار قلب بچه وایمیستاد یه امپولایی تو رگم میزدم انکار رگامو باد میکرد خیلی درد داشت برا بچم گریه میکردم برا دردا خودم گریه میکردم و دکتر ...می‌گفت حتما طبیعی حتی نیمددبالاسزم اصلا .....دیگه ساعت یازده شب از درد زیاد از ضربان قلب بچم از اینکه فقط میلرزیدم و حالامیکم واقعا لرز مرگ بود بخدا از همه جا قطع امید کردم حتی پرستاران هم دلشون برام می‌سوخت بعدساعت یازده شب با کلی ناامیدی و درد گفتم بلند بلند مامان اگه میخای به دنیا بیای برا خودت تلاش کن اگه نمیخای بیای توروخدا جفتمونو راحت کن من سختم و بخدا من اینو گفتم چند لحظه بعد یه دکتر یه فرشته من میگم اومده بود مریضشو کورتاژ کنه تا منو دید سریع بردم اتاق عمل و حتی نذاشت نامه سزریان امضا بشه من به حدی میلرزیدم که چهارتا پرستار گرفتنم تا دکتر بتونه آمپول بی حسی رو بزنه و بچمم تو کانال زایمان گیر کرده بود و کبود کبود بود از بی اکسیژنی ولی خدارو شکر گذاشتمش دستگاه خوب شد و عمم می‌گفت عمه بخدا اون لحظه که دکتر درو باز کرد اومد تو من انکار یه ملک یه فرشته پر نور دیدم اومد تو و می‌گفت پرستاران داشتن میگفتن قبلش که بچه دیگه فایده نداره بذار حداقل مادرو نجات بدیم