حالا من بچم زودرس نبود وزنش هم ۳۴۰۰ بود
خانواده همسرم تشریف نامبارکشونو اوردن بیمارستان یسره ور ور ک بچت کوچیکه ریزه فلانه بهمانه
واقعا دمت گرم بخاطر دلگرمی ک دادی
مادری ک تازه زایمان کرده خیلییییی ب حمایت نیاز داره حتی شده در حد ی حرف کوچیک
منم تجربه کردم روزای بدی بود بلافاصله بعد زایمان دوهفته موندم بالاسر دخترم تو بیمارستان
پسر منم نارس به دنیا اومد با وزن ۲۴۰۰ هر کی رسید گفت چقدر کوچیکه فلانه برای چی زود به دنیا اومد و از این حرفا هنوزم میگن
پسرم با اینکه دکتر میگه وزنش خوبه بازم هر می میبینم میگه چرا کوچیک بزرگش نکردی منم قصه میخورم همش
من بچم ۸ ماهم بود به دنیا اومدهرکی اومد گفت وای ۸ ماه خیلیی خطرناکه خودم رفتم ccu بچمم nicu روزای خیلیی بدی بود ولی هر بار یکی میگفت منم دیدم بچه یکی اینجوری بوده الان حالش خوبه واقعا انرژی میگرفتم
وای روزهای اول چقددددددرررررررر سخت گذشت.سخترین دوران زندگیم بود اون لحظه ها😖😖😖😖😖😖
منم تجربه شو دارم
بچه منم 1700 بود
یادمه هفته سومی بود که موندم بیمارستان تا کنارربچم باشم، خواب و خوراک نداشتم، همش می رفتم بغلش می گردم زودتر خوب بشه
مادرشوهرم اومد گفت خوبه برای خودت همین جا بخور و بخواب و استراحت کن با این بچه ای که اوردی که نه معلوم بشنوه ببینه راه بره،،، 🥲
کاش اون روزا یکی این طوری بهمون امید میداد
ولی همش نمک رو زخم بودن
اخه گفتی تا یکی میگفت چه کوچولویه میخاستم بزنم تو دهنش، یه تو چه مگه بچه گاوه که بزرگ باشه ، تنها چیزی که ارومم میکرد اون روزا حرف زدن با مامانا تو اتاق مادران بود انگار ما فقط همو درک میکردیم
دقیقا من وقتی دخترم ۳۵ هفته ب دنیا اومد و سه روز بستری بود با بخیه و پاهای ورم کرده ب جای استراحت از هفت صبح تا دو شب تو بیمارستان بالا سره بچم تو Nicu میشستم ک اگ بیدار شد شیره خودمو بخوره بهش شیر خشک ندن یا گشنه بمونه انقد موقع رفتن التماس پرستارا میکردم با گریه ک توروخدا تا هفت صبح مراقبش باشین گریه نکنه چقد سخت بود چقد داغون بودم هیشکی درکم نکرد شوهره بیشورم همه اون روزارو با دعوا و خیانت زهرمارم کرد تا همین الا خدا ازش نگذره ک اگه بگذره خدای من نیست
وااای ماها ک نوزاد زود رس داشتیم خیلی قوی هستیم 😞از روز اول ک بیمارستان بودم تخت های کنارم همه بچه بغل .من از بچه هام خبر نداشتم.فقط مادرم پیشم بود.زود خودمو سرپا کردم با اون خونریزی و شکم چاک داده (من سه ماه آخر بارداری تو بیمارستان اتاق ایزوله تحت نظر بودم و کیسه آبم پاره شد دست دانشجوها سزارین شدم دکترم نیومده بود چون نزدیک تعطیلات عید بود تعطیل کرد )خودمو رسوندم ب nicu یکی از یکی بی جون تر و کوچیکتر(وزنشون ۱/۴۰۰-۱/۸۰۰) شیر نداشتم بهشون نان دادن از روز دوم مشکلاتم شروع شد رفلاکس گرفتن آب سبز از دماغشون میومد دستشون سرم و انژوکت چشمشون با چشم بند بسته پاشون نمیدونم چی وصل ب شکمشون ی سیم وصل بود ک با چسب میچسبوندن انقد ک اون چسب کندن و چسبوندن پوست اون قسمت رفت...از روز سوم با آمبولانس منتقل شدن ب ی بیمارستان دیگه.منم روز اول مرخص شدم دست خالی اومدم خونه بچه هام موندن بیمارستان.از روز دوم ی پا بیمارستان بودم ی پا خونه پاهام هر کدوم ورم کرده اندازه ی بالشت بی حس بود شکمم بخیه هاش عفونی.جای استراحت باید میدوویدم دنبال کارهای بچه هام..تاااا۴۰ روز.اوردم خونه حال یکی از قل ها بد شد فرداش دوباره تا یک هفته رفت بیمارستان...استرس اینکه سرما نخورم و آلوده نباشم ب بچه ندم ب کنار ...تا۴ ماه قرنطینه کامل بودیم.بچه هارو میبردم آزمایشگاه هزار جور حرف و کنایه و آخی ....(یادم نمیره مسئول آزمایشگاه بهم گفت با خنده مادر شوهرت بهت نگفت با این هیکل اینا چیه زاییدی)دلم خیلی شکست
خیلی سخته منم تجربه کردم
کاش الکی میگفتی بهش اره بچه منم ٢کیلو بود هر دوساعت شیر دادم بعد دوماه وزن گرفت
من بچم ٣ونیم بود ٣٧ هفته دنیا اومد
اما ٦٧ روز زردی داشت
خیلی گریه کردم
همه میگفتن خنگ میشه عقب مونذه میشه چون زردیش طولانی شدع
ماشالله ایقد باهوش اللن ٢١ماهش
منم یاد اون روزا میوفتم همه غمای دنیا رو سرم اوار میشه🥲
زود ب دنیا اینا مهم نیست مهم سالم باشن زیر سایه امام ،زمان باشن گلم همه مامانا دوس دارن بچه بهترین باشه تقدیر خدا همینه
دمت گرم بابت دلداری ک دادی
میدونی روزای اول ادم خیییییلی نیاز ب دلگرمی دادن داره🫠
خدا خیرت بده
و خدا لعنت کنه خانواده همسرمو ک اون روزا رو جهنم کردن برام
نکته خوبی بود مرسی از بذر محبتی که تو دل اون مادر کاشتی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.