وای خواهر منکه دارم دیوونه میشم طبفه پایین ماورشوهرمم صبح ظهر شب پایینن تا شوهرم میاد میرن خونشون گاهی اوقات نهار باسام هستن .چع صبری خدا داده به من .مادرشوهر فضول
من خودمونی بودم،دیدم لیاقت ندارن انگار اضافی هستم،یه مقدار فاصله گرفتم دیدم از خداشونه،نزدیک ۲ سال بشدت کم میرفتیم و میومدیم اونا هم براشون مهم نبود و قشنگ بی احترامی میکردن،توکل بارداریم مادرشوهرم یکبار حالمو نپرسید و منو ندید.از اون موقع به دلیل بی احترامی های زیاد خونش نرفتم،نزدیک یکساله.شوهرمم نرفته چون به پسر بزرگترم گفت اینجا نیاین😔
فاصله خونه هامون ۱۰ دقیقه است☹️
اگه خانواده شوهر خوب و مهربون و دلسوز دارین قدرشو بدونین
دوس داشتم خانواده همسرم خوب بودن و اهل رفت آمد که نیستن منم عروس مناسبتی هستم روز مادر و پدر و عید وسلام بقیه روز ها هم همسرم میره بهشون سر میزنه چیزی لازم داشته باشن تهیه میکنه ولی در کل من انگار خانواده شوهر ندارم خعلی بده نه از نظر مالی هستن نه عاطفی کلا مادر شوهرم خودشو اذیت نمیکنه که بخاد به ما خدمات بده دوس داره تند تند بره خونه عروس بخوره بخوابه نوه ها هم که اصلا براش مهم نیستن دلش تنگ نمیشه
من پایینم اونا بالا چن ماهی ی بار میرم
من دورم با ماشین ۲۰ دقیقه فاصله داریم ولی بخاطر پسرم باید هر آخر هفته اونجا باشیم😩 تازه بعضی وقتام وسط هفته اونا میان پسرمو ببینن
و من واقعا دارم اذیت میشم نمیدونم تا کی قراره اینجوری باشه
من بامادرشوهرم تو یه ساختمونم خوردو خوراکمون یکیه یا من میپزم یا مادرشوهرم بیشتراوقات باهمیم مثل مادردختر راحتیم
فقط آخر هفته ها که دخترش میاد اونم اگه بهم بگن بیا اگه نگن نمی رم
بستگی به جو خانوادگی داره خودم نیستم ولی
خواهرم که اینحوره همون هفته ای یه روز که دعوت میشن
دوستم که اینجورن هر روز صبح تا شب اونجاس
در صورتیه که جفت خانواده ها خوب و هر دو عروس عزیز و محترم
تا دعوت نکن نمبرم دلبل نداره هرکی زندکی خودش داره
من که دوسش دارم ولی حوصله ندارم هر چند شب یه بار با شوهرم میرم شب های دیگه هم پدر و پسر میفرستم که یکم تنها باشم خودش که نمیاد
من تو یه ساختمونم ولی خیلی نمیرم پسرمو میدم شوهرم میبره منم هر چند وقت یک دفعه میرم وقتی خودش دعوت میکنه
تویه ساختمونیم ساعت۱۰بریم۳میاییم خونمون و بستگی داره گاها ۶میریم۸میاییم و یا۸میریم ۱۰میاییم بالا
تک پسره همسرم مجبوریم همش پایین باشیم😑
ما چندتا خیابون فاصله داریم ،هفته ای یکبار با شوهرم و دخترم میریم ،ولی شوهرمهر روز یا یه روز درمیون سرمیزنه بهشون
هر روز
شاید باورت نشه ولی من صبح ها که بیدار میشم با دخترم اماده میشیم میریم خونشون تااا شب که میخواییم بخوابیم🫠
شام و ناهارمون یکیه باهم هستیم فقط موقع خواب جداییم
ما تو ی کوچه اییم
هروقت حسش بود میرم
یا باهم ی سر میرم اونجا
یا صبح میرم باهم ناهار میزاریم
یا غروب واسه شام
کلا راحتم باهاشون
من که خونه خودم و خونه مادر شوهرم تو یه حیاط هستن هروز پیش همیم و مث مادر دختریم براش همه کارهای خونه میکنم
من اگر نرم خودش میاد اگر نرم میگه ایلیا الینا بیاز
کلا نمیرم تا چییی بشه…
هرچی ب اندازه زیاد بری تکراری میشی کم برو احترامت سر جاش باشه میتونی تماس بگیری حالشو بپرسی کلا تجربه ثابت کرده زیاد باشی زیادی میشی
بستگی داره بخاطر بچه بیشتر میریم
ما بیست دقیقه با ماشین فاصله داریم هر جمعه همه باهم جمع میشیم اونجا. ولی خونه مامانم یه روز در میون میریم
هر روز چند بار میرم یکم دیر برم صدا میکنن ک ایلیا رو بیار
هر وقت شوهرم بره
خودم تنها نمیذم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.