واقعا یک روزم خاطره خوش ندارم واقعا اوضاعم خراب بود هر روز ارزوی مرگ میکردم .
چه شوهر خوبی🥰
من که هیچی قند بارداری داشتم همش با استرس گذشت ولی تا یه روز قبل از زایمان اونم دوقلو کار میکردم و مژه کارم
من کلا تو بیمارستان بود
دائم فشارو قندم پایین میومد
زیر سرم بودم
میومدم خونه یک ساعت خوب بودم
باز از اول شروع میشد
دائم استفراغ
۹ ماه حالت تهوع
متنفرم از بارداریام
من تو کل بارداری ویار داشتم و هیچی نمیتونستم بخورم
هیچی ها
من وزنم تا آخر بارداری اضافه نشد
همش خوابم میومد به شدت بی حال بودم
بوی غذا میومد عوق میزدم
مجبورا برای شوهرم غذا درست میکردم بعد میرفتم مینشستم. تو. بالکن. تا بوی غذا از خوونه بره
با همه این اوصاف یه شوهر ااحمقی داشتم که فکر میکرد همه اینا ادا و اصوله و مدام دعوا داشتیم که چرا کار نمیکنم
من که استراحت مطلق روزی 2تا امپول میزدم دوس ندارم دیگه تجربه کنم بارداری رو
خاطره خوبی ندارم چون سقط وزایمان زودرس داشتم همش استراحت بودم ودر رفت وامد دکتر به شهر دیگه
امپول انوکسا میزدم 9ماه خیلی درد داشت شکمم همش کبود شده بود
فقط بهترینش این بود که رفتم سونو بهم گفت دختره
رو ابرا بودم وباورم نمیشد خدا بهم دختر داده
الهی چشم بد ازتون دور باشه
دمش گرم چه شوهری ازچشم بد دورباشه😂
خوشبحالت😁 من خانواده اجازه نمیدادم حامله مسافرت برم. از آخر با بچه سه ماهه پاشدم رفتم ایرانگردی🤣🤣
من هر ماه تو جاده بودم من حامله بودم شوهرم جوصلش سر میرف دلش مسافرت میخاست میره شهر خودشون😂یه جوری بود که بهش گفتم اینقد تو جاده بودم اخرسر تو جاده میزام
چه همسر خوبی خدا بهت ببخشه
عزیزم چه خوب😍😍😍
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.