تو خاستگاری خواهرم دیدمش هیچ واکنشی نداشتیم عادی صحبت میکردیم من ب شوهرم میگفتم دایی چون دایی دامادمون بود تا عروسی خواهرم ک شد من با خواهرم رفته بودیم خرید برگشتیم خونه مادرشوهرش اونجا شوهرم دید ک من چ رنگی لباس خریدم رفته بود کروات رنگ لباس من خریده بود از اونجا دیگع عشق ما شروع شد بعد اون بهم گفت دیگه بهم نگو دایی ۲ماه دوست بودیم البته ۲سال حرف میزدیم ولی عادی ن بعنوان کاپل
شوهره من با شوهر خواهرم ،،دایی و خواهرزاده هستن
تو کوچمون خونه خواهرش بود باهم بازی میکردیم والیبال و اینا بعد من با خواهر شوهرم دوس بودم با کوچیکه خواهر شوهر بزرگم هم ک همسایمون بود من بخاطر خواهر شوهر کوچیکم ک رفیقم بود میرفتم خونشون دیگ باهم اوکی شدیم از ۹۸ باهمیم خداروشکر خدارو صد هزاران مرتبه شکر بخاطر وجودش ک انقد خوشبختم کرده ک از خدا میخام همگی خوشبخت بشن
ما هردو تبریزی بودیم داشنگاه تهران دانشجو شدیم به واسه یکی که اصرار داشت باهم آشنا بشیم بعد ۶ ماه تلاش باهم آشنا شدیم همون شب اول که باهاش خرف زدم فهمیدم بهترین پسریه که میتونم پیدا کنم سال 96 باهم دوست شدیم تهران باهم درس خوندیم 98 عقد کردیم 1400 عروسی گرفتیم 1402 دخترمون دنیا اومد و من خوشبخت ترینم واقعا آقاست شوهرم
موقع خواستگاری😁😁
اولین بار پشت ماشین نزدیک بود بزنه بهم فحش عالم وآدمو نثارش کردم 😂😂
توی یه برنامه مجازی ده سال پیش توی یه گروه بصورت اتفاقی یه مدت باهم تلفنی حرف زدیم و ازهمه خوشمون اومد و توی شهرمون اومد دیدمش قرار ازدواج گذاشتیم و سری دوم اومدن خواستگاری با خانوادش 😅😅و خیلی زود در عرض چندماه سر خونه زندگیمون رفتیم بصورت کاملا فشرده دوستی و نامزدی و عقد و ازدواجمون به مدت یه سال هم نشد😂😂😂 خداروشکر درسته بعضی فرهنگهامون فرق داره و هر دو از یه شهریم ولی کنارهم با دختر گلم زندگی میکنیم و راضیم و همه خوشبخت باشن🙏🏻🙏🏻
کاملاً سنتی
فامیل دور ک خیلی بدم میومد ازش برعکس الان جونمم میدم واسش❤️ و خیلی محترمه و الان ک ۴سال میگذره هنوز برام عجیبه ک من چجوری ب این لحظه رسیدمو دارم باهاش زندگی میکنم 🥲❤️🦋
اولین بار روز خواستگاری راضی نیستم متأسفانه
فامیلیم از همون بچگی دیدمش😆
مغازه داشتیم اومد با مادرش منم بچه بودم آروم نگاه میکردم میگفتم نه خوبه 😂
تو شهرشون دانشجو بودم اون منو دیده بود ولی من ندیده بودمش تلفنی با هم در ارتباط بودیم تا این که اومد شهر ما و رفتم از نزدیک دیدمش😍دفعه دوم که اومد تولدم بود سوپرایزم کرد یادش بخیر
من اولین باربامادرش اومده بود باگگل وشیرینی دیدمش هی مثل عقب مونده هامیخندید میگفتم باخودم چراین شکلیه😂😅
اولین بار تو مغازه
من ١٦ سالم بود كه خاله ي همسرم (زن عموي من) گفت كه پسر خواهرم همين يه پسره خيلي خوبه و اينا قبول ميكني گفتيم كه هنوز سنم كمه .دوباره چند ماه بعدش باز گفت و دوباره گفت سه بار گفت تا ديگه من با پسر عموم نامزد كردم و ديگه حرفي نزدن .بعد از سه ماه نامزديم بهم خورد و يك ماه بعدش عموم يدفعه ايي زنگ زد دارم با مسعود ميام (اسم همسرم) هم ديگه رو ببينن شايد قسمت شد و ديدم واقعا قسمت هم هستيم ديگه پسند شد و الان دوتا پسر داريم 😄
تو خیابون همچنان هر دو داشتیم همو نگاه میکردیم😆
پسرعمومه 😍خاطرخاهم بود ولی دوتامون بچه ولجباز بودیم اماالان خداروشکرعاقل شدیم😘🥰
ازدواج ما سنتی بود ما فروشگاه داشتیم اومده بود منو ببینه دوران کرونا بود ماسک زده بودیم هر دوتامون و در نگاه اول عاشق هم شدیم من اونجا به جمله عشق در نگاه اول اعتقاد پیدا کردم و خداروشکر مرد رویاهام بود و هست و خواهدبود
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.