۲۰ پاسخ

واقعا یادش بخیر
من الانم از دست این دوقلوها خواب ندارم خیلی شبها اذیت میکنن دعا کن امشب بخوابن واقعا خیلی کمبود خواب دارم

اخی من الان ۲۹ هفته هستم .دارم اذیت میشم شدید ‌دعا کنید زودی بشم ۳۸ هفته

وایی چ دقیق گفتی

وااایی منی ک انگار تو واژنم سیخ داغ فرو کرده بودن میسوخت و تیر می‌کشید از ۷ماه درد واژن داشتم با گریه از جام بلند میشدم🥲🥲🫠ولی شیرین بود
ولی خب ارزش داشت🥹

باورت میشه من دوس دارم بازم باردار بشم و اینارو تجربه کنم
دعا کنید خدا اگه ب صلاحمونه بهمون بچه های سالم و صالح و سلامت و همه چی تموم بده و بمونه برامون دعا در حق دیگران میگیره ممنون میشم دعا کنید
خیلی دوس دارم اینارو تجریه کتم

یادم ننداز خواهر🤭

وااای آره
من سوزش معده هم داشتم اونم نمیذاشت بخوابم 😁 یوفتایی دلم برای تکون خوردن اش و لگد زدناش تنگ میشه

وای حتی فک کردن بهش آزارم میده
من دنده به دنده که میشدم پامیشدم مینشستم
دلم میخواست به شکم بخوابم
ساعت ۴ و نیم بیدار میشدم ببخشید دستشویی داشتم و گرسنم بود
پسرم به دنیا اومد ۴ و نیم پی پی میکرد و شیر میخورد 🤣

وای من بارداری دی داشتم واقعا

تنگی نفس …نمیتونستم روی شکم بخوابم، دنده درد….. چشم انتظاری ولی دلم تنگ میشه قشنگ ترین انتظار دنیا بود .. دردها همه لذت بخش بود

من نشسته میخوابیدم تا صبح هزار بار بیدار میشدم
پشتی کنارم میزاشتم به دستم تکیه میکردم
خیییلی سخت بود برام

وااای دیگه نمیخام به هیچ عنوان تکرار بشه فقط لگدهاش باحال بود

وااای چ دورانی بود از چهارماهگی نمیتونستم تکون بخورم لگنم گرفته بود آخرای هشت ماهگی دوتا دستام درد داشتن نمیتونم حتی مسواک بزنم خداخیرش بده شوهرم همه کارامو میکرد حتی حمام میداد غذا درست میکرد سرکار هم میرفت شیش صبح تا پنج عصر

یادش بخیررر اوف نفس تنگی من همش مریص بودم از بس حالم خراب بوده هر شب به شوهرم میگفتم فردا دیگه خودمو میکشم😄😄واقعا برا من خیییلی سخت گذشت تازه نصف باردلریم بستری بودم

یادش بخیر سخت بود ولی شیرین

من تنگی نفس گرفته بودم ....اووووف

هیچوقت دلم نمیخاد. برگردم ب اونروزا🤌🚶‍♀️

یادش بخیرر🥰

یادشششش بخیررررررر🥺

واقعا چه دورانی بود

سوال های مرتبط