#پارت_10🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
به کمد اشاره ریزی کرد و نکته بعدی رو هم ذکر کرد.
_ لباس هات این توعه ...یه چیزی بپوش معلوم بشه.
نفس عمیقی کشیدم تا از حرص جیغ نزنم و خونسردیم حفظ بشه.
سمت حموم رفتم.
احساس انزجار داشتم ...انگار جدی جدی تمام دیشب رو داشتم میگذروندم که حالا بخوام
***
_ غریبی میکنی مادر؟ چرا صبحانهت رو نخوردی؟
خجول سر پایین انداختم.
لعنت به مهام که گفته بود چنین لباس بازی بپوشم که معلوم باشه
_ یکم درد داشتم، میلم نکشید.
چشم های مادرش برق زد:
_ کجات درد میکنه؟
طبق دستور مهام خان، دست دلم کشیدم.
_ مهام میگه طبیعیه که دلم درد گرفته!
مادر بزرگش که داشت سر تا پام رو از نظر میگذروند، نگاهش روی گردنم ثابت موند.
_ اره مادر، طبیعیه ...تازه عروس همیشه اولشه ! دیشب ماشالله هزار ماشالله صدات توی کل خونه میپیچید ...
همچین چیز خجالت آوری ماشالله داشت؟
مهام خانواده خودش رو میشناخت که دیشب گفت الکی انجام بدم
#پارت_12🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
...
موهام رو پشت گوش زدم و سر تکون دادم.
دلم میخواست که به خاطرشون به اون حال و روز افتاده بودم رو توی چشمشون کنم که بالاخره مادربزرگش متوجه شد.
_ اینا دست گل مهامه؟
پشت پلکی نازک کردم و زیر لب زمزمه کردم:
_ عا ...آره! بهش گفتم نکن میمونه ...گوش نداد.
مادرش به تقلید برانداز کرد و دستش رو سمتم دراز کرد تا دکمه رو باز کنه.
_ گفتم باید زودتر از این حرف ها زن بگیره ...نگاه چی به روز دختر بیچاره آورده ...عروس تقصیر خودت هم هست!
تندی سرم رو بالا اوردم و متعجب پرسیدم:
_ آخه تقصیر من چیه؟
لبش به خنده کش اومد.
_ بس که براش حرف زدی ، خب اونم مَرده دیگه ...خوشش میاد
توی معرض دیدشون بود و عرق شرم روی پیشونیم نشست.
_ خب ...دست خودم نیست!
دکمه رو تند بستم که مادر بزرگش تاسف بار سر تکون داد.
_ اگر اون دختره چند سال پیش همینقدر برای نوه من ناز می اومد الان بچهشون هم به دنیا اومده بود.
#پارت_11🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
خجالت کشیدم و با لپ سرخ شده و زیر لب زمزمه کردم:
_ ب ...ببخشید! دست خودم نبود ...آخه مهام خیلی ...
مادرش تند سمتم مایل شد و پرسید:
_ خیلی چی؟
آب جمع شده توی دهنم رو فرو بردم و باز پوست لبم رو جوییدم.
_ امم ...خب ... بزرگه !
عجب حرف احمقانه ای زدم.
یعنی چی که؟
نگاه مادرش طبق انتظاری که میکشیدم متعجب شد.
_ تو خیلی ریزه میزه ای یا مهام من خیلی بزرگه؟
شونه بالا انداختم که مادربزرگش وارد بحث شد.
_ چه حرفیه میزنی عروس؛ تو نوه منو بزرگ کردی ...نمیدونی مثل بابا بزرگ خدا بیامرزش زرگه ...
وای که چقدر خجالت آور ...
مادر مهام دست روی سرم کشید.
_ خجالت نداره که، ما هممون زنیم اینجا ...دو سه دیگه عادت میکنی! اتفاقا همینجوری ریزه میزه خوبه ....
لذت چی؟
بی هوا سوال توی مغزم رو به زبون اوردم.
_ چه لذتی؟
لبخند مادرش کش اومد.
_ خودت بعدا میفهمی! افسار مرد رو میتونی توی دستت بگیری ...اونجا هوش و حواست درست درمون ندارن زود به حرفت گوش میدن ...
#پارت_9🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
سرش رو فاصله داد و کمی پایین تر رفت که پرسیدم:
_ کافی نبود؟
زیر لب "نچ" کرد
_ اون ...اونجا چرا؟ دیده نمیشه که!
کلافه سرش رو عقب کشید و غرید:
_ نق نزن؛ تو خانواده منو نمیشناسی ...شده میبرن ل میکنن همه جات رو نگاه میندازن مبادا عیب و ایراد تو انتخابم باشه.
هر لحظه زندگی توی این خونه داشت به من روی عجیب تر خودش رو نشون میداد.
تنها دو روز از اومدنم میگذشت و اندازه تمام سال شوکه شده بودم.
گوشه لبم رو گزیدم که سمت کمدش رفت.
_ من باس برم، تو خونه با کسی کل کل نکنی ...دم پر ننه و ننه بزرگم نشی! نشون بده عروس خوبی هستی.
این هارو هزار بار قبل از اومدنم به اینجا بهم گفته بود و داشت برای هزار و یکمین بار تکرار میکرد.
_ باشه ...خودم میدونم!
دست به موهای خیسش کشید و در حالی که داشت از آینه بهم نگاه می کرد، لب زد:
_ اگه ازت راجب دستمال پرسیدن، بگو دست منه ...
پوست لبم رو عصبی جوییدم.
_ باشه! امر دیگه ای نیست؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.