۸ پاسخ

آخی الهی رفلاکس داره؟
خب پشت کمرش یه بالش کوچولو بزار که خودش رو ب پشت نکنه

سلام مامان نویان
خوبی ‌نویان کوچولو خوبه
میگم که نویان رفلاکس داره لطف میکنی درمورد علائمی که داره برامون توضیح بدی
ممنون میشم

تا این‌بچه ها بزرگ بشن ما پیر میشیم از استرس
دخترم‌منم از دیشب یه ریز بالا میاره

ب پهلو بزار پشت هم ی بالشت سنگین بزار خاست بچرخه نتونه

وقتی شیر میخوره اروغ نمیزنه حتما بچه رو ب پهلو بخوابون ی چیزیم بزار پشت کمرش ک بازبرنگرده ب کمر بخوابه اگ شیر بالا اورد راه تنفسی داشته باشه

اگه به پهلو بخوابونی که چیزیش نمیشه عزیزم

منم دقیقا باید هرلحظه نگاش کنم اینجور نشه ۱۹ روزه خواب به چشمام نیومده شب و روز ندارم دیگه دارم میمیرم

الان باز گرفت خوابید انگار نه انگار

سوال های مرتبط

مامان لیا🩷☃️ مامان لیا🩷☃️ ۴ ماهگی
خانوما شما این تجربه رو داشتین . دخترم بعضی وقتا خوابش خیلیییییی سنگین میشه ، یه طوری که هر کاری میکنم بیدار نمیشه ، واکنش نشون میده ، ولی بیدار نمیشه ، خودشو کش و قوس میده ، صدا در میاره از خودش ، شیر میخوره ، دست و پاهاش و تکون میده ولی چشماشو باز نمیکنه .
دیشب کلی ورزش دادم دست و پاهاشو ، کش و قوس میداد خودشو ولی بیدار نمیشد ، شیرش دادم ، آب زدم یکم به صورتش ، واکنش نشون داد ولی باز هیچی به هیچی ، نیم ساعت بعد از این همه عملیات چشماشو باز کرد .
اوایل هم چند بار اینطوری شد تا پوشکش رو عوض نمیکردیم و نمی‌شستیمش بیدار نمیشد . باز چند روز پیش و دیشب هم اینطوری خوابش سنگین شد ، دیگه مامان خواب بود بیدارش نکردم بشوره .نمی دونم از چیه ، میگم شاید شیرش دیر میشه قندش میوفته بچه ، آخه دیشب ساعت ۱۰ ، ۶۰تا شیر خشک دادم بهش دیدم سیر نمیشه ۳۰تا دیگه دادم واسه اولین بار ، بعد ساعت ۱۲.۳۰ شیر خودمو دادم ، گرسنه بود بازم ولی ترسیدم دوباره شیرخشک بدم بچه دل‌درد بگیره ، همون طوری خوابید ۳.۳۰ بیدار شدم دیدم مثل همیشه که ساعت ۳بیدار میشه بیدار نشده بچه
مامان نینی جان💫 مامان نینی جان💫 ۱۵ ماهگی
دیشب یه اتفاق وحشتناکی افتاد شوهرم برای پسرم ۱۵۰میل شیردرست کرد که بخوره و چون نزدیکای صبح بیدار میشه شکمش سیر باشه،بعد که خورد داد به من آروغش بگیرم ذوسه تا آروغ زد بعد همش شیر تو گلوش بالا و پایین میشد و باز قورت میداد بعد چراغ مطالعه روشن کردم چراغ خاموش کردم یه ربعی هم رو دوشم بود بعد که گذاشتم سرجاش دیدم تکون نمیخوره،شوهرم رفته بود داروخانه شیر بگبره وحشت کردم پدر شوهر و مادرشوهرم طبقه پایینن با جیغ صدا کردم مادرشوهرم از من بدتر جیغ میزد پدر شوهرم اومد و چند تا محکم زد پشت آوش که یه خورده گریه کرد و نفسش باز شد تو اون لحظات مردن واقعی رو حس کردم شوک شده بودم بعدش دستای پدرشوهرم بوسیدم که حال پسرم خوب کرد از دیروز همش تو شوکم میترسم پسرم بغل کنم دیشب تا صبح بالا سرش بودم و پلک نزدم و‌نگاه نفس کشیدنش میکردم تمام بدنم خورده،چی کار کنم فراموش کنم😔😔از دست شوهرمم خیی دلخورم اون سری هم موقع واکسن زدن کلی شیر چپوند گلو بچه که آخرش از دهن‌و بینی بالا آورد