۷ پاسخ

نه دیگه داد نزن بعد مدتی عادی نیشه براش باز کار خودشو میکنه فقط جدی بهش بده بزار بفهمه شوخی نداری و جدی هستی فقط داد زدن کار خوبی نیست استرس میگیره طفلک

دختر من با داد من میخنده

پسرمن ک باداد بدتر میکن همچین میکن منوانقدخودمو میزنم

خب حالا چی بگیم؟ بگیم هی داد بزن بچه بیچاره رو بترسون؟
هر بچه یه طبعی داره خودت رو اذیت نکن گشنه اس بشه میخورع دارو رو هم با بازی بهش بده

دختر من که نه با داد نه کتک نمیخوره که نمیخوره

نمیدونم والا چی بگم این بچها آدمو دیونه میکنن

ببین دوبار داد زدی الان دیگه میخوره اشکالی نداره

سوال های مرتبط

مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
امروز از ته دل آرزوی مرگ کردم از دست بچم.



به زور قرص و دوا درمون کنترل کردم رفلتکسشو با هزارتا مصیبت
چند روزه دستشو تا ته میکنه تو حلقش انقد عق میزنه تا اخر بالا بیاره
هرچی عم میگم نکن متوحه نمیشه
امروز با کلی زحمت بعش غذا دادم جلو تلوزیون ۴۰ دیقه طول کشید تا نصف پیاله غذا بخوره .گفتم خداروشکر حالا برم خودم یه چیزی زهرمار کنم که کاش نمیکردم
رفتم غذامو کشیدم اوردم خوردم دست کرد تو حلقش هرچی خورده بود اورد بالا با شیر ظهرش
انقد گریه کردمو داد زدم نکن
کلی گریه کردم اولش که ساکت بود نگام میکرد بعد لب چید و اومد سمتم گفتم برو نیا دنبالم خستم کردی دست نکن تو حلقت با گریه همه اینارو میگفتم اشکام میریخت اینم زد زیر گریه
حس میکنم یه کوه مشکل پشتمه تمومی نداره
دیروز بردمش مهمونی بچه ها چندتا بچه بودن نشیتن قشنگ غذا خوردن این سه لقمه هم نخورد و من هم خجالت کشیدم هم افشرده شدم .
خدایا کی تموم میشه این وضع
چاره اش فقط مرگه مرگگگ
من خیلی سختیا کشیدم تو زندگیم که سرسوزنیشو کمتر وسی میتونه تحمل کنه
ولی این مشکل داره از پا درم میاره نمیدونم میفمین چقد سخته یا نه
😭😭😭😭
الانم نشوندمش تو تاب از صبح هیچی نخورده طهر که خورده بودو بالا اورد دیگه هیچی.وزنشم کمه
مامان اسما مامان اسما ۱۳ ماهگی
ادامه تایپیک قبلی..
هی همه اینا رو با صدای خیلی بلند می گفت اسما ترسیده بود شروع کرد گریه کنه اینم گفت ببین به خاطر تنبلی و بی فکری توعه که این بچه حالا باید اینجوری بترسه و گریه کنه 😑 گفت ارومش کن بغلش کردم بردمش تو اتاق یکم باهاش حرف زدم که بابا داره شوخی می کنه فلان اومدیم بیرون دوباره گفت پس کو این غذات؟ گفتم یکم آروم تر می بینی که بچه می ترسه گفت خیلی هم برای تو مهمه 😐 منم اعصابم خورد شد گفتم فعلا که تو برات مهم نیس اینقدر بالا سرش داد می زنی اسما رو گذاشتم رو زمین که برم برنجارو بیارم دوباره شروع کرد گریه کنه اینم اومد شروع کرد مشت و لگد بزنه که داد زدی بچه نرسیده و فلان
به خدا خودم هیچی اصن بزنه منو بکشه ولی دلم برای اسما می سوزه من الان خودم خیلی عذاب وجدان گرفتم که چرا اونموقع داد زدم جلو اسما ولی نمیدونم چرا این ذره ای واسش مهم نیس و فقط هم دنبال اینه که ببینه من چکار می کنم بگه بچه. رو اذیتش کردی 😭
همیشه همینه هی چیز میگه هی داد و بی داد می کنه و منتظره من یک کلمه چیز بگم یا کلا از همون اول یه چیزی پیش اومده باشه که من مقصر باشم شروع می کنه به مشت و لگد زدن 💔😑
مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
خدایا دمت گرم ۲۰ سال بهم یچه ندادی
بعد ۲۰ سال اینجوری دادی


صدبار مریض شده تابحال تو خونه حبسم که یوقت مریض نشه بالا اوردنش تشدید شه
یه ساله یه دستم بچس یه دستم سطل برا استفراغ رفلاکسش
به زور دارو دوای اشتها تولدش شده بودحدودا ۸ونیم
گفتم یکم به رنگ و رو اومده عید روم میشه ببرمش جایی
حالا ویروس گرفت بستری شد ۳روز هیییچی نخورد فقط ۳۰ سیسی در شبانه روز شیر خورد
بعد اوردمش از بیمارستان اسهال شدید شد که همون ۳۰ تا شیرم نخورد
الان انقد لاغر شده زیر چشاش گووووود
امروز با داد بهش غذا دادم قاشق اخر همه رو بالا اورد کلی گریه کردم از دستش .خدایا غلط کردم بزور ازت بچه خواستم
زندانی ام تو خونه جرات ندارم برم بازار چون بی بزو برگشت سرما میخوره
جرات ندارم برم خونه کسی بازم صددرصد سرما میخوره
ازمایشاش سالم بود ولی نمیدونم چه مرگشه اینجوریه
انقد پیر شدم موهام میریزه ناخونام کنده میشه امروز ۱ظهر صبونه خوردم هنوز موفق نشدم شام بخورم از دست این
خدایا دمت گرم خوب از خجالتم دراومدی اینو میدادی به اونیکه مثل من اسیر نبود قبلش