۱۰ پاسخ

عزیزم بچها اصلا تو خوراک بهترین خوراک یا بهترین لباس نیستن اصلا اینارو نمیفهمن و حتی از نظر خودشون اینارو لازم ندارن بچه فقط اون حس امتیته رو میخواد اون مهربونیه اون خوش اخلاقیه اون صبوری مادر ...من واقعا قبول دارم و درک دارم مادرم ادمه ربات نیست ک خسته میشه اما همه اینا برمیگرده ب همون افسردگیه هیچکس نمیتونه ب ادم کمک کنه الا خوده شخص پس سعی کن خودت حال خودتو اول خوب کنی بعد بچه چون بچه اون انرژی متفبه رو زود میفهمه

منم عین تو بودم ولی زود رفتم پیش روانشناس دارو ضد افسردگی میخورم حتما به فکر خودت باش برو دارو بخور بخدا خوب میشی نزار زیاد طولانی بشه رفتارت

دخترا بابایی اند.پسرا مامانی تر. الان من پسر دارم پسرم ب من وابسته ست و با شوهرم اینجوریه. از دوس داشتن یا تنفر نیس یه جور خاصیت دختر پسراس

طبیعی پسرمن باباشو میبینه دیگ منو نمیشناسه

ببین موها تنم سیخ شد بخدا... انگار داری از زبون من میگی تک تک جزیاتو... از افسردگی تا ترس اسیب ب بچه.. حتی رفتارش با من و وابستگی ب باباش...

اینکه نگرانی ندارع بچه منم همینجور بود یعنی اونقدر پشت سر باباش گریه میکرد من ده روز رفتم بیمارستان گذاشتم پیش مادرشوهرش اصلا سراغمو نگرفت فقط باباش. حتی تو خونه کتکم میزد با مشت با لگد انگار دشمن بود باهام گریه میکردم گاهی منم افسردگی گرفته بودم و سیاحتی پیش باباش می‌خوابید منم هرلخظه ای میشدم زیر پتو گریه میکردم اما یه زمانی داره الان باباش به شوخی بزنه رو پام یا دستم فورا می‌ره تفنگشو میاره چرا زدی مامانم و... هرچه بخواد به من میگه میخرم براش میونه خوبی ندارع با باباش از وقتی بزرگتر شده. ببین اول که اگه روزی دوبار باهاش بازی می‌کنی تو خونه روزی ده بار بازی کن اسباب بازی جدید بگیر بگو مامان خریده برات خوراکی دوست داره بخر نازشو بکش زیاد بوسش کن درست میشه جوری که انگار داداشته مراقبته هی پشت هم بهش محبت کن ببین چه ساخته بشه ازش

سعی کن یکم به جای مادر باهاش دوست باشی امر و نهی کمتر بکن داد نزن باهاش خاله بازی کن بیرون زیاد بیر تا بیاد سمتت هنوز سنی نداره که بگی از تو متنفره .دختر منم نمیزاره لباس تنش کنم یا مامانم یا همسرم باید لباس بپوشونه باورت نمیشه هم منو میبینه لخت میشه پوشکشم در میاره تو خونه ساعت ها لخت میگرده ده تا پارچ آب خالی میکنه به من اجازه هیچ کاری نمیده نع لباس پوشوندن نه قطره دادن بر عکس مامانم میگه چون تو باهاش دعوا نمی‌کنی این طوری میکنه حتی گاهی شب ها ساعت ۴ صبح بیدار میشه بهونه مامانم و میگیره و میره پیش اون .پس الکی فکر نکن بچت از تو متنفر نیست دختر منم همین اوضاع و داره

منم همین بودم تا دوماه فقط بچه رو شیر میدادم مینداختم رو شوهرم یا مامانم بعد یه شب دیدم بچم خیلی گریه میکنه نه شوهرم نه مامانم نمیتونن آروم کنن گفتم بزار خودم پاشم ببینم چرا این جوری میکنه دیدم خیلی بالا میاره فهمیدم که رفلاکس داره خودم ایستاده بغلش کردم گزاشتم روی شونم راه بردمش آروم گرفت و خوابید یه حسی انگار درونم روشن شد گفتم ببین تو این دوماه اینا هیچ کدوم نفهمیدن بچه من داره از رفلاکس خفه میشم اون شب بهشون گفتم بخوابید تا صبح با منه صبح بیدار شدن باور نمیکردن که من نگه داشتم آرومش کردم جاش رو عوض کردم لباسش رو عوض کردم دیگه از اون شب همه کاراش خودم کردم حتی خودم حموم بردم بردمش دکتر واسه رفلاکسش به خاطر این که شیر مادر بخور خودم رژیم گرفتم چون رفلاکسی بود من یک سال تمام فقط گوشت گوسفند آب پز بدون هیچ ادویه و رب و پیازی خوردم یا سبب زمینی همه تعجب کرده بودن الانم که الان نشده یه روز یک ساعت بچم پیش کسی بزارم و استراحت کنم کلا با خودم ولی بحث دختر تو جداس دخترا بابایی ان منم دقیقا یادم بچه بودم با مامانم نمی‌رفتم حموم داد میزدم پشت در حموم بابا بیاد مامانم کتک میزد منو بزرگ شدی دیگه نمیشه با بابات بری قانع نمی‌شدم تا بابام نمیومد شام نمیخوردم تا ازدواج کنم هم همین بود تا ۱۰ سالگی شبا باید سرم رو سینه بابام میزاشتم بابام برام شعر شهریار میخوند و من خوابم می‌برد دختر ۱۸ ساله بودم میگفتم بابا تو رو خدا موهام بباف الانم همین هر جای زندگی دلم بگیر زنگ میزنم بابام درد دل میکنم واسه بابام گریه میکنم شبا میرم خونه مامانم میچسبم به بابام شام میخورم جام رو پیش بابام ميندازم میخوابم
اصلا دختر از تو منتفر نیست این ذات دختر

میتونم باهات راحت باشم؟چون خودمم این روزارو گذروندم و در حدی باز دارم میگذرونم،اینا که میگی زاییده فکر توئه،اون بچه عاشقته،ولی هنوزم افسردگی داری و اینارو متوجه نمیشی،میدونی چی میگم؟

عزیزم اون بچس سعی کن باهاش زیاد بازی کنی هم برا روحیه خودت خوبه هم بچت بچه ها عاشق بازی کردنن وسط بازی بغلش کن بهش محبت کن کم کم میبینی که چقدر بهت میچسبه تو یه مادر خیلی خوب و مهربون هستی بخدا 🥰🥰

سوال های مرتبط

مامان پارسا جانم👶🏻 مامان پارسا جانم👶🏻 ۱ سالگی
احساس میکنم هیچ مادری مثل من از شیر گرفتن براش آنقدر سخت نبوده🥺❤️‍🩹
هربار میبینم یکی داره بچش رو از شیر میگیره کلی خوشحاله
ولی من حس افسردگی دارم وقتی به این فکر میکنم که می‌خوام از شیر بگیرمش ،میخوام بگیرمش ولی هی امروز فردا میکنم ،در حال حاضر بزرگترین دغدغه ام همینه🥺
فکر کنم از تایپکای قبلم هم مشخص باشه چند باری میخواستم اقدام کنم و دیگه شیر ندم ولی نمیتونم انگار بغض و غصه خفم میکنه😭با خودم فکر میکنم از حس مادرانه ام کم میشه🥺احساس میکنم بهش ظلم میکنم ،حس اینو دارم که خودم دارم غذاش رو ازش میگیرم😭💔 احساس میکنم بعداً برای مظلومیتش موقع شیر خوردن و خوابیدن زیر سینه دلم خیلیییی تنگ میشه🥲😭😭 برای درخواست شیر و شیر گفتنش دلم تنگ میشه😭😭پارسای من وابسته به سینه است حتی شاید شیر نیاد ولی دوست داره الکی دهنش باشه 🥲
من خیلی شیر ندارم ینی بچم بیچاره نیم ساعت الکی دهنشه بعد به اندازه ۱۰ ثانیه اینا شیر میاد بعدشم تموم، برای همین حس میکنم موقعی که از شیر بگیرمش یکی دو روز بعد که سینه ام پر شیر بشه بعدش عذاب وجدان خفم می‌کنه از این که شیر هست و نمیتونم بهش بدم😭😭😭😭

درسته این پروسه رو همه طی میکنن ، می‌دونم فقط من نیستم که بچم رو از شیر میگیرم ولی انگار متوجه اش نمیشم ، با این که خودم می‌دونم به هر حال راهی هست که بالاخره باید طی بشه ولی دلم نمیاد اصلا🥺نمی‌دونم چیکار کنم🥺💔



(البته اینم بگم شیرم خیلیییی کمه و وزن خودمم خیلی اومده پایین🥲)