۱۲ پاسخ

والا من از روز سوم کمکیم رفت ی پسر ۴ سالم دارم چنان گردنم درد میکنه ک نگو پسرمم زردی داره همش نق میزنه زیر دستگاه اصلا دارم نابود میشم

من نارس ۳۳ هفته دنیا اومد ۳۸ روز پیش
۲۷ روز بستری بود بیمارستان روزیکه بیت رهبری زدن مرخص شد دکتر گفت تا سه ماهگی دور و برش شلوغ نکنید شوهرم پاشو توی یک کفش کرد که برگردیم بندر گفتم اونجا بریم مهمون میاد و... گفت نه الا و بلا بریم ، گفتم اونجا من باید توی یه اتاق جدا باشم دلم نمیگیره اینجا تو و مامانم هستیم گفتش اونجا من اصلا تنهات نمیزارم ، گفتم پس صبر کن تعطیلات تموم بشه کارای دکتریش تموم کنیم بریم ، شنبه که گذشت رفتیم دکتراش تموم کردیم یکشنبه برگشتیم بندر ، توی این چند روز اگر بشمارم نیم ساعت هم کنار من و دخترم نبوده ، جای خوابش عوض کرده ، ظهر تا مغرب سرکاره ، بعد افطار تا ۱۲ شب با دوستاش می‌ره بیرون ، ۱۲ به بعد میرن والیبال تا سحر ، سحر میخوره همونجا تو پذیرایی می‌خوابه
من تک و تنها توی اتاقم نه تلویزیون هست نه هیچ سرگرمی جز گوشی ، اونقدر هم بد خواب شدم که وقتی شیر میدم به دخترم خواب میفتم گردنم میاد تا روی سینه‌ی دخترم😢

من تک و تنها

من که کم کم دارم میمیرم با کمکی زاییدم تا به این شیر میدم اونیکی میاد میگه پس من چی برا اونم شیر گرم میکنم انقدر شیشه شیر شستم خسته شدم گاهی دراشونو قاطی میکنم نمیدونم کدوم به کدومه بزرگه یه مدله کوچیکه یه مدل ولی شبیهن خلاصه کم خوابی دستشویی نرفتن کلیه درد گرفتم تازه شوهرم کمکم میکنه بچه اولم ناسازگاری میکنه میگه الا بلا فقط مامانم غذا بده دیوونه شدم میاد خوابم بیدارم میکنه میگم چیه میگه هیچی دوست دارم بوست کردم نخواب توروخدا خلاصه با ۲تا نمیدونم چه‌کنم پریسب دیگه از عصبانیت لجبازیه بزرگه خودمو میزدم و گریه میکردم دیگه بریدم از بی خوابی

من تا 15 روزگی مامانم بود تمام کاراشو میکرد الان که خودم تنها شدم دوباره زاییدم زیر این حجم از مسئولیت😂گاهی یادم میره غذا بخورم دسشویی برم شدم شبیه کارتون خوابا روزا به بدترین شکل برام میگذره شبا سرمو نذاشتم زمین بیهوش میشم حس میکنم مامان بدی ام🥲

یدونه بچه که خییلی راحته نگهداریش امان از روزی که دوتا باشن تو سن مختلف🤯🤯

امیدم‌به مامانمه🥺

سمانه هستم
یه دختری ک ازدواج راه دور کرده
کارای بچه با خودمه گاهی بدون غذا میمونم
شوهرم شبا از سرکار بیاد یکم کمک میکنه در حد جمع و جور کردن

منکه دیگع به چوخ رفتم یه دختر چهارساله هم دارم شوهرم انگار دوسالشه

بستگی به بچه داره من تنهایی تونستم بربیام

من تموم امیدم به مامانمه🥹

من خودم شوهرم همش خابه حرصم میده

سوال های مرتبط