۹ پاسخ

باید میزدی تو دهن خالت بچه اسمش روشه ب.چ‌.ه بچها کلا جای جدید میرن کنجکاون
جواب میدادی آره خاله بچه‌ات خیلی آرومه ولی بخاطر داروهایی که همیشه به خیکش بسته هست آرومه بیا منم یچیزی یادت بدم که چیکار کنی بچت همیشه دماغش آویزون نباشه

میگفتی بچع سالم شلوغ میکنه بعدم بچمو نمیتونم ببندم ب پایه مبل ک باید کنجکاوی کنه تا ذهنش رشد کنه

اطرافیان همیشه رو اعصابن بخاطر اونا بچتو نزن بچه ای که شیطونی نکنه سالم نیست

وای عین منی
باز من یه هفته پسرم ویروس داشت مدام راه میبردم الان باز خودمو گرفته پریودم شدم همسرمم ازم دوره و واقعا دیگه کم اوردم
پسرمم لجباز شده مامان و خواهرمم که مدام میگن این چه بچه ایه چرا نمیشینه
خب اسمش روشه دیگه بچه اس
همش میگم نکن دست نزن
حق نداره به هیچی دست بزنه
عید تموم بشه من برمیگردم خونم با موشک بمیرم راحت ترم

چرا نمیخونی

وای عزیزم بچه ات سنی نداره ک چیزی درک کنه یا یاد بگیره تازه راه افتاده و اطرافشو داره میشناسه خوشش میاد نباید ب خالت اجازه بدی دخالت کنه

ببین من روز سوم اگه اجازه دادن که برم خونه خودم هیچ اگه ندادن بر میگردم کرج از در بهدری خستم

سلام فاطمه جون خوبی عزیزم
اصلا به حرف هیچکس گوش واهمیت نده

چقد منی🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۲ سالگی
توروخدا یکاری بگید بکنم ی راه حلی دارویی چیزی
یکی دو هفتس دیگ نمیتونم تحمل کنم میزنمش اذیت هاش بیش از حد شده مدام پشت سرم گریه میکنه مدام جیغ مدام همجارو بهم نیریزه یچی میدم بخوره میماله همجا
خسته شدم دبگ صبرم تموم شدع منی ک مخالف بچه تنبیه کردن بودم الان دو هفتس تو کسری از ثانیه خون ب مغزم نمیرسه میزنمش الان خودم پریودم دارم میمیرم از درد ی عالمه ظرف تو سینک خونخ رو ربخته عین بازار شام شده بزور فقط خورشتمو بار گذاشتم ظرفارو نصفش کف زده موند ازبس گریه کرد گرف از پام دماغش اومد مالید ب لباسم عصبی شدم یدونه محکم از وسط پشتش یدونه از سرش زدم جیغ زدم گفتم گمشو خستم کردی بخدا بغضم گرفته نمیدونم چیکنم ینی دیگ صبرمو تموم کرده میزنم بعد پشیمون میشم عین سگ الان نگا کردم پشتش قرمز شدع انقدر گریه کردم نمیدونم چیکار کنم درد دارع میکشتم گریه هاش اذیتاش خونه ی کثیف ک مستقیم ب عصابم وصله خدایا خودت کمک کن ا
هر روز صدبار تمیز مبکنم باز همونه با وجود اذیتاش میکنمو باز همون اش همون کاسه💔💔💔💔💔
مامان میراث مامان میراث ۱ سالگی
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
من دخترام ۳۰هفته دنیااومدن یه قول و خدا برداشت واسه خودش یه قول و داد به من تا ۴۰روزو شب تو بیمارستان من موندم و دخترم جفتمون عذاب کشیدیم تا اون روزا تموم بشه اومدیم خونه بچم تا ۷ماهگی چشاش معاینه میشد اینقد زجر کشید که نگو.خیلی دعا کردم خیلی گریه کردم تا دکتر بگه چشاش شبکیش کامل شده یهو تو آخرین معاینه ثفت شبکیه چشاش کامل بچت چشاش سالمه نزدیک ب ۸ماهگی بود دعا میکردم بچم بشینه شب با استرس میخوابیدم یهو چندروزبعدش دیدم نشست خودش یک سالگی ام بابا مامان دد به به جی جی و ....چند کلمه دسگ رو تاالان میگه بچه باهوشیه منتظر شدم ۴دست و پا بره اما اصلا همکاری نکرد بازم دست ب دعا شدم بازم استرس وجودموپرکرد اما ۴دست و پا نرفت ب جاش نشسته دیدم همه جا رو میره .الانم روز و شب از خدا میخوام ب بچم توانیی بده پاضه بتونه راه بره میدونم خدایی ک خیلی نگا ب من و بچم کرد اینجام نگامون میکنه
ازتون میخوام ب بچه هاتون نگاه کنید وقتی راه میرن میان بغلتون برای دختر منم دعا کنید خدا بهش قدرت بده راه بره ی روز بیام بهتون بگم دختر منم راه افتاد