آقا من یه چیزی راجع به بچم کشف کردم
ایشون بغض و گریه‌شو تو جمع نگه میداره🥲
یعنی مثلا اگه از چیزی ناراحت بشه آروم جلوی دهنشو میگیره و سعی میکنه گریه نکنه.... بعد که نگاش میکنم میفهمم ساکت شده و چشماش اشکیه و میپرسم چیشده مامان و میرم پیشش، تاااااازه بغضش میترکه بچم...🥺🥺
مامانم اینا میگن خوبه که خودشو کنترل میکنه تو این سن ولی من حس میکنم که این اصلا نشونه‌ی خوبی از شخصیتش نیست... انگار خجالت میکشه کسی گریشو ببینه یا نمیدونم شاید دلیل دیگه‌ای داره...
فقط نمیدونم چرا
چون هر بار ناراحت شده اصلا جوری رفتار نکردم که گریه کردن بد باشه، آروم بغلش کردم و نازش کردم و از پرسیدم چیشده و فلان.‌‌.. هیچ وقت حواسشو پرت نکردم که بغضشو بخوره... فقط دلداری دادم و به ناراحتیش اهمیت دادم تا خجالت نکشه از گریه کردن..‌
به اینکه از گریه و بروز احساسش خجالت نکشه حساسم چون خودم اینجوریم و خیلی بابتش اذیت میشم..‌ ولی انگار تلاشام جواب نداده... یعنی بهش ارث رسیده؟🙃

۱۱ پاسخ

دخترمنم گاهی همینجوره.

عزیزدلم الهی بگردمش 😍❤️

الهی بگردمش
دختر منم بعضی مواقع جلوی کسی بغض ک‌میکنه اشکاشو نگه می‌داره
وقتی بغلش میکنم شروع می‌کنه ب گریه کردن و دل دل می‌کنه 🥲 دلم میخواد بترکع واقعا

دقیقا بچه منم به شدت خودش و کنترل می‌کنه و من ناراحتم از این موضوع

به نظرم از غرورشون میاد...چون پسر منم همینطوریه...یعنی لبش اویزون میشه، آماده گریه‌س ولی خودشو نگه میداره🥹🥺

ای خدا الهی بگردم بچه🥲باز پسر من خداخیرش بده از اولی ک میریم ی سر نق و گریه تا اخر پیرم میکنه

خب از خودت بهش رسیده دیگ😅

پسر منم همینطوریه یهو میبینی چشاش پر آبه بینی و چشاش قرمز میشه نگاش کنم میترکه گوله گوله اشک میریزه

من همیشه میگم گریه ات تموم شد بیا بغلم میزارم گریه کنه توکوچه خیابون و... برام مهم نیست کار اشتباهی بکنه اصلا زیر بار حرف زور نمیرم

دختر منم همینجوریه

فکر کنم

خیلی کوچیکه هنوز بخاطرسنشع

سوال های مرتبط

مامان آریو❤ مامان آریو❤ ۲ سالگی
🌿روز سوم قطع شیردهی😒

وقتی آریو رو از شیر گرفتم احساس خیلی بدی داشتم🥀

تا قبلش میگفتم امروز دیگه از شیر میگیرمش و راحت میشم، اصلا جشن میگیرم ولی بعد پُر از حسرت شیر دادن به آریو شدم😢😢

شب اول و دوم بد نبود ، دستش رو گذاشت روی سینه‌م و خوابید ؛ پیشنهاد خودش بود اینجوری بخوابه منم اجازه دادم این کارو بکنه

پیشنهاد خوبی بود، انگار خودم بیشتر دلم میخواست یه جوری بهم نزدیک باشه و اون شیر ندادن رو جبران کنه🥲🥲

هر چند، بعد از خوابیدن آریوجانم کلی گریه میکردم و با حسرت بهش نگاه میکردم😞😞

با اینکه دیگه نیمه شب بیدار نمیشد ، من بارها بیدار میشدم و دوباره با بغض میخوابیدم🥺🥺🥺

ولی شب سوم؛ همون شب حسرت که میگن توی خواب عمیق بهش شیر بدین که حسرت به دل نمونه و من بهش ندادم😢😢

اون شب موقع خواب خیلی بهونه های الکی گرفت ؛ اینجا بخوابیم،نه اونجا بخوابیم، پتو میخوام ، آب میخوام ....

یهو محکم زد توی گوشم ، شوکه شدم ، آریو اصلا دست بزن نداشت

فقط بهش نگاه کردم، دوباره زد و شروع کرد به گریه کردن😥😥

موهامو کشید، بهم لگد زد، چنگ میزد و گریه میکرد

نمیدونستم باید چیکار کنم، دلم نمیومد دعواش کنم ، دلم براش می‌سوخت ، انگار داشت خودشو خالی می‌کرد

منم شروع کردم به گریه کردن، ازش فاصله گرفتم و اونطرف‌تر خوابیدم

هنوز داشت گریه میکرد، اومد کنارم دراز کشید، دستم بردم سمتش بغلش کنم ، نازش کنم(خوشگل مامان، نفس مامان،عزیز مامان...) 🥺🥺

گفت نکن مامان،نگو، دست نزن😔

روشو از من برگردوند و بدون دخالت من کنارم خوابید🌙

و اون شب بدترین شب زندگیم بود😔😭😭