۵ پاسخ

همبنکه بیادته بهت زنگ میزنه کافیه نیاز نیست هی همو ببینید

زنگ پدرت بزن اگه میاد بچه هاتو نخابون عموی شوهرم زنش فوت گرد دوباره ازدواج کرد دختراش ازدواج کردن اصلا محلشونم نمیزاره نوه هاش دوست نداره...پدرت مرد خوبیه خدا سلامتیش بده

پدرتم ازدواج مجدد کرده یا تنهاست

منم‌پدرم جدا زندگی میکنه
مادرم‌جدا

۷ ساله

عشقم شماوسط هفته برو ی نصف روز تاببینه بچهارو حتی شده محل کارشون

سوال های مرتبط

مامان سلیناجانم مامان سلیناجانم ۵ سالگی
سلام مامانا نمیشد نپرسم دارم دقت میکنم دو روزی هست مامانم مریضه بردمش بیمارستان دخترمو گذاشتم پبش آبجی مامانم امروز از بیمارستان اومدم خونه خاستم بیام خونمون هرکاریش کردم سوار ماشین نشد به ناچاری گذاشتمش پیش آبجی مامانم اصن دوست ندارم جایی بمونه بدون خودم اما نمی‌دونم چه طوری حالی این دختر کنم انگار نه انگار گفت من میمونم منم با باباش دعوا که چرا نگفتی نه نمیشه می‌زاری همینطوری با نق زدن گریه پیش ببره من الان دو شبه نمیخابیدم دلم میخاد بگم به این جور آدم دای بهتر از مادر نشید تربیت هرچی که بچه دیگران وصله دخالت نکنید اگه در گوش دخترم هی بمون هی بمون راه نمیخداختن مثل فرفره می‌پرید تو ماشین نه اینکه منو آوره کنه این کار الان دخترم نیست این بلا سر م در میاره سنگ رو یخ میشم هرکسی هم میاد میخاد مادر بشه مثل عموش یه بار گیر داده بود به اون که بخابه پیشش چون چیه پسر عموش تو بازی در گوشش خونده که بگو میای خونه ای ما یا امام حسین راه بزار جلوم یا فاطمه زهرا دارم دیوونه میشم
مامان طاها و نورا مامان طاها و نورا ۱ ماهگی
خانما تورو خدا کمکم کنید پسر من شبا تو اتاق خودش می‌خوابه خیلی وقته ، هیچ وقتم مشکلی نداشته ، شبا ساعت ده و نیم میبرمس تو اتاقش براش قصه و لالایی میگم بوسش میکنم و با هم حرف می‌زنیم ، دیگه ساعت یازده خواب بود ،بعذس دیگه من میومدم تو اتاقم ، خودش هم میدونین که وقتی خاوبس می‌بره من میام تو اتاقم و هیچ مشکلی نداشت ، الان سه چهار شبه نمی‌دونم چش شده همین کارارو براش میکنم اما میگه خوابم نمی‌بره ،بلند میشه گریه می‌کنه میگه خوابم نمی‌بره بیام تو اتاق شما ، دو شب بردمش تو سالن با هم جا انداختیم خوابیدیم ولی دیدم اینجوری نمیشه ، باباشم باهاش صحبت کرد که باید مثل همیشه هر کسی تو تخت خودش بخوابه ، اونم قبول کرد اما دوباره شب که شد ماجرا شروع شد ، الان دو ساعت آوردمش تو تختش ،هر از چند دقیقه یه بار بلند میشه میشینه میگه من اگر بخوابم تو نری ها ، تو بمون ، مشکلم اینه اگر هم بگم باشه دو باره ساعت سه صبح بیدار میشه با گریه میگه کجایی ، منم از بس نشستم پایین تختش خسته شدم خودمم خوابم میاد عصبانی شدم خیلی دعواش کردم گفتم می‌خوام برم تو اتاق خودم اونم خیلی گریه کرد ولی مجبور شد قبول کرد ،حالا هم فکر کنم خوابیده ، ولی خیلی نگرانشم ، نمی‌دونم چش شده ؟اصلا اینطوری نبود