دخترم امروز خونه مادر شوهرم هی کشو هارو میریخت شلوغ بازی میکرد مادرشوهرمم گفت دختر ندارم نوه باید برام مرتب کنه نه اینکه بریزه بپاشه دخترمم گفت اینا واسه تو قصه هاست تا یساعت میخندیدیم
امروز پسرم چون معمولا باباش بهشنه نمیگه و امروز خیلی حال خوب نبود و خسته بود به باباش گفت بیا توپ بازی باباش هی میگفت نه نمیتونم باز هی بهش گیر داد دیگه باباش با اخم گفت نه یک دفعه پسر ناراحت شد با گریه اومده به من میگه بابا با من بازی نمیکنه منم آرومش کردم همون موقع وقت شام بود حاضر کردم بهش میگم برو به بابا بگو بیاد شام باباش بهم اشاره کرد که بگو بیاد من مثلا ازش ناراحتم دلجویی کنه بهش میگم برو بگو بیاد تو گریه کردی ناراحت شد غذا نمیخوره میگه ناراحته گشنه میمونه😳😳😳😳😳😳اصلا ما موندیم تا حالا ما همجین حرفی نزدیم از کجاش دراورد نمیدونیم حالا من و باباش نمیتونیم خندمونو نگهداریم
امشب اومده به من میگه (به آلت تناسلیش میگه جوجو ) مامان این که تو جوجوعه چیه گفتم خوب جوجو دیگه میگه نه اونی که پیش جوجو تو آب اون چیه 🤭 منم گفتم این باید از بابات بپرسی 😂
حالا پسر بزرگم میگه اونا تخم هستن تخم آدما ست 😂 یعنی امشب این قدر خندیدم بهش
میخواستم برم دورهمی با دوستام برا اینکه دلش نمونه بهش گفتم میرم مسجد؛ وقتی گذاشتم خونه ی مامانم برگشته گفته آنا خانم مامانم نماز نمیخونه چرا رفته مسجد😅😅😅😅
جالبتر اینکه تا حالا اصلا مسجد رو ندیده🫠🫠
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.