۱۲ پاسخ

منم اینجوری بودم این موقعا إلا فقط تو آغوش م بود همین جوری اشپزی میکردم با یه دست حتی ظرف هم میشستم باید خودت راهی پیدا کنی دیگه هر روز هروز غذا بیرون نمیشه خورد اصلا چی میخوری خواهر دور از جونت فک کن همش یه دست داری اونموقع چکار میکردی

پسر منم اینجوری شده
با خودم میبرم آشپزخونه
ولی زیاد نمی‌مونه باز نق میزنه

من و شوهرم اغوشی می‌بندیم بچهای منم حدود دو ماه ترس از جدایی داشتن خیلی کمک کنندس
آغوشی پارچه ای بگیر از این چسبی مسبیا‌ نه
به کمر هم فشار نمیاره اصلا چون پشت خودتو مبپوشونه

من دخترم تو نه ماهگی همینطوری بود یک ماه دیگه بچت بهتر میشه من آغوشی میبستم آشپزی میکردم

من از بس خستم یک دعوای وحشتناک با شوهرم کردم

شاید ریفلاکس داره

پسرمن ام بلندمیشم گریه میکنه الان خواهرشوهرم برده خونه شون کاراموبکنم چندهفته ای

من برای دخترم آغوشی خریدم از چهارماهگی همین بود به هیج کارم نمیرسیدم

خب بغلش کن غذا بذار
یه صندلی توی آشپزخونه بذار کارت رو راحت تر می‌کنه

آغوشی ببند عزیزم ترس از جدایی داره تو این ماه

هم دردیم خواهر

هم دردیم خواهر
من امروز دیگه از خستگی نشستم گریه کردم

سوال های مرتبط