۷ پاسخ

من خیلی خجالتی و کم حرفو استرسی بودم.مرگم میکرد که با خواستگار حرف بزنم.وقتی شوهرم اومد تو اتاق باهام حرف بزنه انقدر محکم و جدی و با صلابت حرف میزدم باهاش خودم هنگ کرده بودم.صدامو بابام میشنید کیف میکرد از حرف زدنم🤣از اونجا بابام دید شوهرم جیکش درنمیومد گفت برو همینجا که عالیه🤣🤣هنوزم مونده رومون ازم یه مقدار حساب میبره🤣

ما نرفتیم تو اتاق حرف بزنیم ولی وسط خواستگاری شوهرم پاشد بدون اینکه بپرسه رفت دستشویی 😂😂😂

ماهم دوست بودیم نرفتیم اتاق

والا نداشتن بریم تو اتاق گفتن میز ناهار خوری جلو چشممون باشین

ما باهم دوست بودیم دیگه نزاشتن حرف بزنیم که اینا حرفاشونو زدن😐😒

ما باهم بودیم بعد ک اومد خواستگاری خو خانواده اون میدونستن خانواده من ن .میگمممم چرا نگفتن برید حرف بزنید راسی 😂😂😂😂ما حرف نزدیم چرا نگفتن حرف بزنید آخه🤦😂

شوهرم رگال لباسامو اشاره کرد و گفت هیچی برات کم نمیزارم 🤣منظورش لباس و... بود بگمونم
لباسام زیاد بودا یعنی گف با منم ازدواح کنی اوضاع همبنه و بهتره

سوال های مرتبط

مامان هلیا 🌞 مامان هلیا 🌞 ۸ ماهگی
مامان آراد😍 مامان آراد😍 ۹ ماهگی
مامان شایلین🍓 مامان شایلین🍓 ۶ ماهگی