۱۵ پاسخ

خر مغزمو گاز گرفته بود عزیزم
دعامون کرده بودن

دخالت های دیگران باعث ازدواجم شد

به اصرار مادرم ، نمیدونم چرا ولی فقد میخواست دختراشو شوهر بده حتی یه خواستگار داشتم زن صیغه ای داشت عکس صیغه نامشو پیدا کردم به همه نشون دادم باز مادرم نیگفت عیب نداره زنش شو منم دختر با ابرویی بودم همه محل تعریفمو میکردن شر و شیطون هم نبودم دلم میخواست با عشق ازدواج کنم ک نشد قسمتم نبود 🫠

دلم میخاست یه همدم داشته باشم، همش فکر میکردم همه مردا گرگن این خیلی خوبه همینو نباید از دست بدم.البته که شوهرم ادم خوبیه ولی حتی بعد ازدواجم کیسای خوبی بهم خورد

حوصله ادامع تحصیل نداشتم😂
گفتم میخام بیکار بشینم خونه،بزار ازدواج کنم
البته ک بعدها پشیمون شدم ک ادامه ندادم درسمو

بسته ب زمان حال خریتتت کردممم

عاشق شدم ، بعدش ختم ب ازدواج شد 🤣🤣

پسر خالمه و از بچه گی ندیده بودم به دلیل اختلاف پدرامون‌. بعد تو یه مراسمی که هر رو خانواده حضور داشتیم تو سن ۱۹ سالگی همو دیدیم و همونجاهم دلمون گیر کرد پیش هم 🥲♥️ ولی بابا ها شدیدا مخالف بودنکه درنهایت مامانا که خاهر باشن پیروز شدن😉😉😅🥰
واینشد که مابهم رسیدیم ♥️

من هم کارمو داشتم و هم درسمم می خوندم . کاملا خود خواسته و اینکه اهل دوست پسر و اینا نبودم ، تصمیم گرفتم ازدواج کنم . الآنم خداروشکر راضیم و همسرمو خیلی دوست دارم اما به نظرم سنم واسه این حجم از مسئولیت و دغدغه کمه . شاید اگه دیرتر ازدواج می کردم ، بهتر بود

خودمم نمیدونم چیشد چجوری فقط میدونم تو ۱۶ سالگی ازدواج کردم تک دخترم بودم اونم تو خانواده ای ک هیچکدوم دختراشونو زود شوهر نمیدادن من شوهر کردم همه مخااالف سرسخت بچه درس خون بودم شدید همه بابامو دعوا کردن ولی نمیدونم چیشد ک قبول کرد بابام مامانم راضی بود بعد الان مامانم پشیمونه😑😑

بچه بودم نفهمیدم🥲

هیچی خوشی زده بود زیر دلم به قول معروف خر مخمو گاز گرفته بود بی فکر ازدواج کردم

یهودوست داشتم بایه نفر ثابت بقیه زندگیموادامه بدم

بخاطر فرار از خانواده از چاله دراومدم افتادم تو چاه 🥲

من که خیلی اشتباه کردم عزیزم من مامانم خیلی سختگیر بود و اذیتم میکرد و چون خودش از ازدواجش اصلا راضی نبود و فقط با بابام بزور مونده بود کلا خوشبختی رو تو ازدواج میدونست خیلی به من‌ گیر میداد شوهر کن خصوصا وقتی بیرونی جایی میرفتم پدرمو درمی‌آورد بد دهن بود واسه همین ازدواج کردم راحت بشم ولی خواهرم الان اصلا به مامانم اهمیت نمیده کار خودشو میکنه البته اون منو نگاه کرد و الان اشتباه منو نمیکنه میگم کاش منم بچه دومی سومی بودم اهمیت نمیدادم یا تجربه میدیدم ازدواج نمیکردم الان اذیت باشم

سوال های مرتبط