۶ پاسخ

ادامه ادامه خیلی حساس شدااااا

مهلا گلی عالی عالیییی
خدا قوت
لطفا ادامشو زودتربزار

دستت طلا عالی بود عالی😊

واقعا کیف کردم . خیلی قشنگ بود ایول بهت . من از روبیکا میخونم گهواره هم میخونم 😁

اگ روبیکا گروه باکانال دارید منم اد بزنید

گلم درخواست منو قبول کن میخام داستان رو بخونم از اول

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۳۳



لیام قصد بیخیال شدن نداشت و با خنده دستمو گرفت ، همون لحظه در دیگه حمام که به سمت اتاق لیلی بود باز شد و عین دیو دو سر عصبانی با موهایی که تماما دورش ریخته بود وایستاده بود و نگامون میکرد
لیام سریع پشت من قایم شد و گفت: ببخشید بیدارت کردیم
به لیام و بعد لیلی نگاه کردم که بدون اینکه براش مهم باشه فقط با یه لباس خواب بنفش جلومون ایستاده بود ، لباسش ازین براق ها بود و دوتا بند بازیک روی شونه هاش داشت ، اونم مثل من اندام لختمو یکم انداز برانداز کرد و گفت: عین بچه های دوساله میمونین دهن هاتونو ببندین!
لیام رفت تو اتاقش و شونه های ل خ ت خواهرشو گرفت و هلش داد سمت تخت در همون حین بهش میگفت یکم دیگه بخوابه
بیشتر از اون چشم چرونی نکردم و برگشتم تو اتاقم الان که لیام نبود فرصتو غنیمت شمردم و سریع یه تیشرت شلوار پوشیدم
وقتی لیام برگشت تو اتاق خودشو انداخت رو تخت و گفت : تو بیمارستان چی شده؟
موهامو جلوی آینه مرتب کردم و گفتم: اتفاق خاصی نیوفتاده برای چی؟
لیام: لیلی نقطه های خاکستری استادشو میخواد ، تا دیروز خیلی بهش احترام میزاشت بعد چیشده الان میخواد گوش مالیش بده؟
نوید: مطمئن نیستم ولی دیشب یه اتوبوس مدرسه چپ کرده بوده و کلی نوجوان بد حال تو اورژانس داشتن ، لیلی بدون حضور رزیدنتش چند تا کارو انجام داد و همشون هم موفقیت امیز بودن ولی شاید به همون ربط داشته باشه
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۴
#دختر #پسر #زایمان


روی تخت درازش کردیم و اگه دروغ نگم یکم از وضعیتش ترسیده بودم چون هیچ دستگاهی نداشتم نه سونوگرافی نه ان اس تی برای ضربان قلب بچه
ولی باید از پسش بر بیام من اخرین امید این ادمام
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب من اسمم لیلیه تو اسمت چیه؟
زن با درد گفت: مریم
لیلی: مریم جون زایمان قبلیت طبیعی بود یا سزارین؟ سونوگرافی هاتو داری؟
مریم : طبیعی بوده
بیشتر نتونست حرف بزنه و از درد داد کشید
به نوید گفتم: باید اینجارو استریل کنیم میتونی لطفا همه رو بیرون کنی ؟
نوید تو چشمام نگاه کرد و گفت: بریم تو کارش
تا نوید داشت وسایل استریل رو باز میکرد من مریم رو معاینه کردم
رو به نوید گفتم : هشت سانته ، ببینم تو کمک های اولیه بلدی دیگه؟
نوید: یه چیزایی وقتی تو ارتش بودم یاد گرفتم اره
لیلی: نوید من تنهایی از پسش برنمیام
نوید: توقع داری من بیام بچه بگیرم؟
داد زدم سرش : ما اخرین امید اوناییم
نوید دستکش دستش کرد و گفت: خیلی خب بهم بگو چیکار کنم
دستگاه فشار خونو ببند به بازوش چون مامیتورینگ نداریم باید هر یک ربع فشار مادرو بگیری ، این سرم رو هم وصل میکنم براش وقتی گفتم باید بدی بره تو بدنش ، یه سری دارو هم هست برای انعقاد خون و استریل و بخیه و اینا ، لحظه زایمانم باید شکم مادرو فشار بدی
با دهن باز نگام کرد و گفت : بعد تو میخوای چیکار کنی؟
لیلی: دعا میخونم همه چیز به خوبی سپری بشه
درحالی که داشتم انژیوکتو وارد دست مریم میکردم گفتم
نوید زیر لب چیزی گفت و وسایلی که گفته بودمو چیند روی میز که دم دست باشه
دوباره مریمو معاینه کردم و گفتم : ست جراحی رو هم بیار شاید لازم بشه سزارین کنیم
مامان شاهوین و دلوین🥰😍 مامان شاهوین و دلوین🥰😍 ۱ سالگی
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۴۸
#بچه #بارداری #شیر #قطره #دکتر





نوید: ای بگی نگی، علی یه چیزایی بهم گفت که بدونم اوضاع برات خطرناک تر میشه
لیلی: خوبه خوبه الان مشاور علی هم شدی! من فکر کردم میتونم بهت اعتماد کنم!
نوید: الان چیشده که جلوی اعتماد کردنتو بگیره؟
لیلی: رفتی تو تیم داداشام … منم خوشم نمیاد برای اونا کار کنم
نوید: من از خودم هیچ اختیاری ندارم هر دستوری بهم بدن مجبورم انجام بدم
تا خواستم بگم چرا اختیار داری میتونی تصمیم خودتو بگیری چون تو برای من کار میکنی نه اونا که سلمان و محافظاش و دوتا دختر عرب که تابحال ندیده بودم از ته سالن بگو بخند کنان به سمتمون اومدن
سریع منو رو گرفتم جلوی صورتم و گفتم : لعنتی ، نوید یجوری بشین اون آدما منو نبینن
نوید سریع به پشت سرش نگاه کرد و گفت : چیشده ؟
دیدم که دستش رفت روی اسلحه ی روی کمرش
لیلی: اون پسر عمومه ، دوست ندارم باهاش روبرو بشم
نوید بلند شد جلوی من وایستاد که مانع دیده شدنم بشه ولی سلمان انگار از قبل میدونست کجام چون مستقیم اومد بالای سرم و گفت: سلام دختر عمو کار خدارو ببین همین امروز میخواستم بیام خونتون ببینمت
منو رو گذاشتم روی میز و چرخیدم سمتش و گفتم: سلمان خان
سلمان نگاه معناداری به نوید انداخت و نشست روی صندلی روبروم ، نوید هم که کارشو خوب بلد بود پشت سرم با فاصله ی حدود یک متری ایستاد
سلمان روبه محافظش گفت: چطوره این خانوما رو ببری و هرچی میخوان براشون بگیری ؟
محافظش که متوجه منظورش بود روبه اون دوتا دختر عرب گفت بریم