۲۱ پاسخ

خب یکم با لطافتو نرمی میگفتی نه که ناراحت نشن، مگه میشه بچه رو ازت بگیرن نگران نباش این بچه ها بیخ ریش مامان باباشونن😄

کار خوبی انجام‌دادی هیچ وقت بچت تو تنها جایی نفرست..اشکال نداره بزار دعوا کنه مهم اینه ک تو سرحرفت موندی و فکر امنیت پسرت کردی حالا هرکی هرچی میخواد بگه یا فکرکنه 😉😉

وای نهههه اصلن

بهترین کارو کردی

من مشکلی نداشتم بدم بچه رو ب مادرشوهرم تا وفتی ب این نتبجه رسیدم بچه رو خیلی بد نگه میداره کلا شیوه بچه داریش خیلی هر دم بیل و هرِرری عه .. اصلا نمیتونم اعتماد کنم

وای دختر منم تا در باز میشه یه جیغو گریه راخ میندازه بیاو ببین البته تا بخان برن من زودی بغلش میگیرم ک دنبالشون‌گریه نکنه

من دارم‌سعی میکنم عادت بدم با خانواده شوهرم پسرمو و بیشتر اوقاتش هم اونجا میگذره خودمم هر ۲۰دقیقه یه بار میرم سر میزنم میام خونه چون تو خونه خودمون همش گریه میکنه و بهونه میگیره و منم‌ کاری ندارم‌میگم ببرین تا عادت کنه به شما به من زیاد عادت نکنه

هر وقت بزرگ شد ب سن مناسبی رسید بده ببرن اون موقعه باز باید مراقب باشی ادم های ح ر و م زا ده زیادن از نظر ت جاوز اینا میگم دختر و پسر نداره پدرشم اومد حرفی بزنه با منطق توضیح بده ای مامانمه ای مامانته نداره

عزیزم هیچ وقت بچتو تنها جایی مفرس یکی دوساعت موقعه ضرورت بذار کنار مادربزرگاش ولی نزار ببرن جایی هیچکس ب اندازه مادر مراقب بچه شلوغ نیس چون خودت میدونی تا چه حدی هست مراقبشی رفیق همسر من فامیلای دورشون بچرو برده بودن جایی طرف از حسادت بیضه های بچرو فشار داده بود ترکونده بود داداش بابای خودمم همسایه از گهواره گردنشو ندیده بود افتاده بود رگ گردنش پاره شده فوت شده بود

شوهرم بعضی موقع ها می‌بره بیرون دور بزنه باهاش تا میاد همش زنگ میزنم بیا دیگه
چجوری می‌خوان ببرنش اصلان قابل هضم نیست 🥴
عزیزم بعضی موقع ها یه تایم کوچولو بزار براش ببرش بیرون اینا هم دلتنگ میشن هم برا خودت خوبه هم برا بچه

پسر من از صبح تا الان خونه مامانم ایناست

عزیزم منم احازع نمیدم هرجا بخان ببزنش خودمم باهاش میرم 😁همین حس شمارو منم دارم

ببین اگر خوبن بده ببرن اما ب اندازه
چون فردا وابستشون میشه دیگهه کلااا داستان داره
من چند روز خونه بابام بودم چون بابام دخترم و هرروز می برد بیرون کلییی گریه میکرد براش
بغل منم نمی اومد
هرچیزی ب اندازش خوبه

عزیزم موقع خداحافظی لباس تن بچه کن تا کوچه ببر برای خدافظی که گریه نکنه بعد نه هم میخوای بگی با ملایمت بگو مثلا بگو‌ اذیتتون میکنه زابراه میشید یا بگید من بدون پسرم که خوابم نمیبره یه دونه بوسش کن با خنده ردشون کن

تو این سن که شیر میخورن و پوشک و ..هر چیزی سر تایم خودش رو داره چطور میگن ببریم ؟

بچه رو ببر بیرون باهاش وقت بگذرون اگه شرایطشو داری

منم زیاد دوست ندارم تنهایی بره ولی حریف اونا نمیشم تا جایی که بتدنم بهونه درمیارم نه بخاطر اینکه خانواده ی شوهرمن فقط بخاطر اینکه به دخترم هرچی دلشون بخواد میدن

پسرتون چندسالش هست ؟
منم اجازه نمیدم عزیزم فقط باید خودم یا باباش باشیم تنها اصلا .

دختر من الان با مامانم رفته خونه داییم😅😅

نه توی این سن اصلا
خونه مادرشوعرم پایین خونه ام هست خودم میبرم گاهی که کار دارم در حد یک ساعت دو ساعت میزارمش فقط وگرنه شب ها خونه خودم باید باشه

چقد قابل درک بود حرفات برام و‌متاسفانه برای خیلیا قابل درک نیست🤦🏻‍♀️

سوال های مرتبط

مامان زندگیم مامان زندگیم ۲ سالگی
خدایا من واقعا نمی دونم چیکار کنم
شوهرم خیلی آزار روحی روانی میده بهم
مثلا امشب بهم می گه فردا می خوام یه کاری رو برم
منم گفتم نمی خواد بری
بعد بلند بلند حرف میزنه نمی گه بچه خوابه خودم هم چشمام خسته بود
دوباره می گه درست بگو برم یت نرم
بعد من می گم نه نمی خواد بری
دوباره می پرسه
بخدا خیلی روحی روانی داغونم کرده
به شدت دارم کم میارم خیلی سخته با همچین مردایی زندگی گردن
اصلا آدم خوبی نیست
بخدا نمی دونم باهاش چیکار کنم
حتی مس خواستم به خانوادم بگم که خیلی اذیتم می کنه تو خونه
اما گفتم خانوادم که اصلا طلاق رو قبول نمی کنن
پسرم هم گفته داره خیلی کوچولوئه تازه پسرم تشنج های بدون تب داره
باید سرساعت دارو بخوره و همه چیش به موقع باشه
باهمه وجود ایم مرد هم به شدت منو اذیت می کنه
هر کاری بهش می گم انجام نمیده
مثلا خودش شام می خوره
پسرم هم دائم گریه می کنه نمیزاره من غذا بخورم
همیشه ناهار و شام من نمی تونم بخورم
چون شوهرم خودش غذاشو می خوره میره
دیگه حتی برای چند دقیقه بچه رو نگه نمی داره
واقعا این حجم از بی رحمتش تو خونه رو نمی دونم چیکار کنم
بدگویی منو خانوادم رو میره به پدرومادر می کنه
منو پیش خانوادش بی نهایت بد می کنه
واقعا من چیکار کنم تو رو خدا بگید😭😭😭😭😭
مامان زندگیم مامان زندگیم ۲ سالگی
خانما شوهر من خیلی به شدت ناشکره
بی نهایت آدم ناشکریه
سر همین ناشکر بودنش پسرم بی دلیل از پنج ماهگی تشنج کرد
هر گناهی و هر اتفاقی هم میوفته نمی دونم چرا باید من و بچه ام تاوانشو پس بدیم
مثلا تشنج کرده بود پسرم
بعد دکتر گفت همین دارو کفایت می کنه نیازی نیست داروی سختی تجویز کنم
بعد شوهرم مدام اسرار بر اینکه نه داروی خارجی و سخت بده
این دوباره تشنج می کنه
یعنی خیلی راحت هم لفظ همه چی رو میاره
خیلی راحت ناشکری می کنه
انقدر از دست شوهرم و خانواده اش حرص و جوش خوردم
که امروز تیک عصبی بهم وارد شد
یهو عروس بچه رو محکم کوبیدم به دیوار
عین دیوونه ها شدم انقدر باهاش بحث کردم
خانوادش هم از اون......نقطه چین
مثلا مادرش هر موقع منو اذیت می کنه
پیر من چند وقت پیش بیمارستان بستری بود بخاطر همین ضعیف شده
بعد مادرشوهرم
چون فهمیده بود دارم غصه ضعیف شدن بچه امو می خورم
هی نیش میزر عه خیلی ضعیفه اصلا به یکساله ها نمی خوره این بچه
بچه های من دوشت بودن
یا اون دفعه برگشت بهم گفت فلانی سطحش بالاتر از شوهرش بوده براهمین موقع زایمان مادرشوهرش پیشش مونده
چون خودش موقع زایمان حتی نیومد دیدنم
منم هر موقع سر حرفاش حرص می خورم
آه می کشم دلم می شکنه
اما هر موقع از مادرش آه می کشم و ناراحت می شم
به جای اینکه یه بلایی سر اون بیاد
سر بچه ام میاد
هر دفعه که از دست مادرشوهرم ناراحت شدم
بلا سر بچه ام اومده علتش رو نمی دونم
عدالت کجاست
الان می ترسم دیکه می گم هر چی و اذیتم کنن ناراحت نشم
به نظرتون دعاو سحر نیست
مامان نینی مامان نینی ۱۷ ماهگی
چند وقتیه که با دختری کلی به مشکل می خوریم سر همه چی...
بیرون که می ریم غذا نمی خوره کلا اعتصابه مگر اینکه بغلش کنم راه برم و همون حین بهش غذا بدم که اصلا دوست ندارم اینجوری ولی از طرفی ام اگر غذا نخوره بد اخلاقی می کنه...
اگر بهش توجه نکنم یا به حرفش گوش ندم شروع می کنه به داد و اگر بازم توجه نکنم خودشو می زنه 😭
به همه چیز و همه کس کار داره ما طبقه‌ی اولیم و صدای باز و بسته شدن در پارکینگ یکم میاد بالا هربار جیغ و گریه واسه باباش که هنوز نیومده...
قبلا تاتی می کرد دستش رو می گرفتم با کمک راه می رفت اما الان اصلا علاقه نداره ...
اگر از کنارش بلند شم و برم به کارام برسم باز گریه و نق نق و کتک کاری توقع داره کلا پیشش باشم
خوابشم به شدت کم شده فقط خواب شبش که اونم ۹ تا ۱۰ ساعته
بقیه روز شااااید یه بار اندازه ی یه ربع بخوابه
هر کی می بینتم می گه چقدر صورت لاغر شده خودت چقدر آب شدی...به خصوص خانواده همسر که بعد از سفر سه روزه ای که رفتیم شمال دلیلش رو فهمیدن و الان فقط درک می کنن شکر خدا و هیچی نمی گن
تازه اینکه هربار خودش باید لباس هاش رو انتخاب کنه به کنار 😭😭
ینی از آینده ی این بچه می ترسم ...بدم می ترسم