مامان که می‌شی، یهو انگار یه عده‌ای مدرک دکترای “مامانولوژی” گرفتن

یکی می‌گه:
«بچه‌تو بغل نکن، بغلی می‌شه!»
اون یکی:
«چرا نمی‌گیری بغل؟ بچه‌ست یا آدم آهنی؟»

یکی می‌گه:
«وای وای وای شیر خشک؟!»
اون یکی:
«هنوز شیر می‌دی؟ بچه‌ت دیگه دیپلم گرفته!»

تا می‌رسن به لباس بچه:
«وای اینو پوشوندی؟ گرمشه! عرق میریزه!»
«ای وای! فقط این تنشه؟ یخ کرد که!»

مادری یعنی همیشه در معرض نقد بودن.
هر تصمیم، هر انتخاب، هر لحظه… یکی یه نظر داره.

ولی واقعیت اینه:
هیچ‌کس مثل یه مادر دلش برای بچه‌اش نمی‌سوزه.
هیچ‌کس نمی‌دونه شب‌ها چند بار بیدار شده،
چند بار نگران شده،
چند بار اشک ریخته و دوباره لبخند زده.

ولی بدون:
تو بلدی. حتی وقتی فکر می‌کنی نمی‌دونی.
چون دلت بلده.
و دل مامانا، از همه‌چی باهوش‌تره.
و تو تنها کسی هستی که می‌دونه بهترین کار برای بچه‌ات چیه؟!

کولیک/زایمان/رفلاکس/پوشک/شیرخشک/شیردهی/فرزندپروری

تصویر
۲۷ پاسخ

تاپیکتو شدیدا دوس داشتم💕🫧
و شدیدا بدم میاد راجب پسرم نظر میدن
کاش میشد علنا بزنم دندوناشون خورد شه تو دهنشون😊

دقیقا کاش کمی درک داشتن ب مادری ک ن خواب درستی داره ن غذایه درستی میتونه بخوره هی نظر ندن🫠

عاشقه حرفات شدم زن

هیچ چیز به اندازه ی این دخالت ها منو حرص نمیده و عصبی نمیکنه.....دلم میخاد اون لحظه بدترین حرفارو بهشون بزنم

حرف دل ، حقیقتی که هیچکس جز مادری که تازه زایمان کرده درک نمیکنه. من با حرفهاشون افسردگی گرفتم ، فشار زایمان از یک طرف بی‌خوابی و بی قراری بچه ، درک نشدن ، اووف بعضی وقتا دلم میخواد بمیرم هنوز درگیرم خیلی روح و جسمم خسته اس

لایک داره

خیلی خیلی خیلی به دل نشست مطالبت بچه داری سختی هاش قابل تحمله .
امان از مردم که هر کی رسید یه چیزی گفت

چقدر قشنگ نوشتی و چقدر یه مادر میتونه با این حرفا دلش بشکنه

عزیزم از تجربه ی آشنایی نی نی و پیشی هم میگی؟ چه چالش هایی داشتین؟پیشی حسودی نمیکنه؟🥲

اینم دخترم

تصویر

اخ که از دل من گفتی من الان بدنیا نیومده ولی هی میگن گربه هاتو میخوای نگه داری بازم خودت میدونی ها خوب نیست تو مادری دیگه باید به بچه برسی
یا از این جور چیزا اولشم به بمن ربطی نداره میگن ولی بعدش حرفشونم میزنن
نمیدونن نمیفهمن این گربه ها هم بچه های من حساب میشن دکترم و دامپزشک بهتر از منو هرکسی دیگه میدونه راهکارم داده و هیچ مشکلی هم گفته نیست ولی بقیه ول کن ماجرا نیستن
هرچی ام جوابشونو میدی بازم برنمیخوره بهشون جالبه

خدا لعنت کنه کلا خانواده شوهرو اونا کلا همشون نظرات منفی میدن😓😑
من که هنوز نشنیدم خوب بگن

ای بابا من هنوزم دارم میشنوم ول کن نیستن

چشام پر شد با خوندن تاپیکت🥲
چقد قضاوتمون میکنن چقد دایه مهربان تر از میشن چقد با این دوران خودشون مقایسه میکنن.........
اه هیچی چی بگم کدومو بگم کدوم بمونه 🥲🥲

من وقتی یکی واقعا دلسوزانه نظر میده و البته منطقی خیلیم خوشحال میشم ولی دهنی که بی موقع و مزخرف باز میشه...😑

حرف حق👌👌👌
بقیه دایه مهربان تر از مادر میشن

دقیقا برا بچه من
خیلی حرفات قشنگه!

آخ که چه قشنگ گفتی🥲🥲👌🏻

سر همین موضوع ها رفت و آمدم با همه رو کم کردم .
هیچی به اندازه ی خودم و بچم برام مهم نیست🥰

جالبه کسایی نظر میدن که خودشون احمقی بیش نیستن😂

ومنی که هفته قبل بخاطر این نقدها حمله پنیک بهم دست داد 😔😔😔واقعا ازهمه متنفرم

دقیقااااا 👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻
کاش بفهمن که هیچکس از مادر دلسوزتر نیست هرچند که بی تجربه باشه ولی بازم خلق و خوی بچشو خیلی بهتر از من میدونه

چ قشنگگگگگگ بود😍💕

دقیقا🥲🥲🥲
به من میگن قنداق کن ، دوست ندارم بچم ببندم، میگن بزار تو گهوارع، دلم نمیخاد وابسته گهواره بشه که وقتی جایی میبرم گریه کنه، هر نظری میدن کلافه شدم بخدا🥲🥲🥲

کاش اینقدر عقل و شعور داشتن که میتونستن دهنشون رو ببندن و نظر ندن😫

یعنی اینا خونشون حلاله 🔪🪓 کاش پول دیه اشونو داشتم🤬 پریروز تو مطب یکی به لباس پسرم گیر داد ، یه بادی آستین کوتاه با شلوار لی پاش بود ، شروع کرد لباس بچه ات مناسب نیست شلوارش اذیت میکنه ، هوا سرده یخ میکنه
شوهرم بهش گفت خانم میخایی شما بشین جای خانم دکتر
دیگه حرف نزد با خشم هی نگاهمون می‌کرد😅

عزیزم اینم اضاف کن مادرهمسرم بهم میگه بعد از چهل روزگی دیگه نی نی رو پمپرز نکن پاش بکش واقعا آدم میمونه تو مغز اینا چیا و چطور بچه های خودشونو بزرگ کردن

سوال های مرتبط

مامان آریا 👶🏻🩵 مامان آریا 👶🏻🩵 ۱۵ ماهگی
اولین قطره از یه تصمیم تازه...

امشب یه تجربه‌ی جدید داشتم... یه جورایی یه قدم تازه توی مامان بودنم برداشتم.

برای اولین بار به آریای کوچولوم شیرخشک دادم.
پسر نازنینم تا شش روز دیگه میشه دو ماهه و تا الان فقط شیر خودمو خورده بود.
ولی حس کردم وقتشه یه بار امتحان کنم. شاید وقتایی پیش بیاد که بخوام چند ساعتی بذارمش پیش مامانم یا مادرشوهرم، و خب اون موقع خیالم راحت‌تره اگه شیر دیگه‌ای هم بخوره.

ولی وای... امشب دلم پُر از حس‌های جورواجور بود.
یه طرف ذهنم می‌گفت «اگه شیر خشک اذیتش کنه چی؟»
یه طرف دیگه‌م نگران بود که «نکنه دیگه شیر خودمو نخواد؟»
یه دلشوره‌ی خاصی داشتم که فقط یه مامان می‌تونه درکش کنه...

هی حالت‌هاشو چک می‌کردم، مدفوعشو، صورتشو، حتی خوابیدنشو...
انگار داشتم به یه ماجراجویی تازه وارد می‌شدم!
یه جور حس عجیبی بود... هم حس رهایی و آسودگی داشتم، هم یه کوچولو عذاب وجدان.

الان با خودم فکر می‌کنم، واقعاً همه‌ی مامانا اولین بار که شیر خشک دادن همینطوری بودن؟
انگار یه دل کندن کوچولو از یه چیزی که فقط بین من و پسرم بود...
ولی خب، تهِ دلم می‌دونم هر کاری که از سرِ عشق و مراقبته، درسته.
مامان بودن یعنی هر روز یه تصمیم جدید، با یه دنیای احساس قشنگ و گاهی سخت.

دوست دارم بدونم شماها چی حس کردین اون دفعه‌ی اول؟
من تنها نیستم، نه؟