به نظرم اولین ایستادن اونطوری هم ک میگن ترسناک نیست و دردش کاملا قابل تحمله
والا من از ترس و استرس چیرایی ک اطرافیان میگفتن جرات نداشتم پاشم از جام بعد ک بلند شدم گفتم اووو همین بود...😐😑
بهت حق میدم مامان نفس منم همینجوری بودم من برای زایمان طبیعی رفته بودم ولی آخراش دیگه ضربان قلب بچه افتاد و سزارین اورژانسی شدم اولاش حتی از پس کار های شخصی خودم هم بر نمیومدم حالم بد بود حس کسی رو داشتم که از پس یه کار برنیومد و حتی از حال می رفتم آرزوم شده بود اینکه بتونم حتی پوشک بچه مو عوض کنم خوابیده غذا میخوردم حتی صورتش رو نمی تونستم درست ببینم حس می کردم من صلاحیت مادر شدن رو نداشتم بچم درست شیر نمی تونست بخوره
ولی الان که چند وقت گذشته میبینم من یه مامان اولی بودم بار اولم بود شیر می دادم و بچه ام هم بار اولش بود که میخواست شیر بخوره واقعا چیزی که آدم تو روزهای اول نیاز داره گذر زمان هست نه سرزنش کردن خودش
وقتی ترکیب درد بدنی و ناتوانی جسمی و بهم ریختگی هورمونی و اضافه شدن یه عضو جدید به خانواده رو بخوای حساب کنی میبینی این آش خودش به اندازه کافی شور هست ،ادامه بده مامان این روزا میگذره سختی ها میگذره روزهای بهتری هم تو راهه
خیلی دلم کباب بود منم برای بچه همش نگاش میکردم گریه م میگرفت،روزی ک میخواستم برم بخیه مو بکشم هوانیروز و زدن و صداشو شنیدم اصلا برای خودم نگران نبودم و نترسیدم فقط نگران بچه م بودم ک اون ک گناهی نکرده اومده تو این دنیا و همه ی اینا تقصیر منه🥲
قربونت برم قشنگم روز ب روز بهتر میشه شیر خوردنش منم روزای اول نمیتونستم خوب به رادمان شیر بدم سینه هام خوب نوک نداشتن زخم شده بودن و درد میکردن ولی ب مرور ک نوکشون بیاد بیرون و بتونن شیر بخورن بهتر میشی کلا مادر شدن فداکاری بی پایانه اینقد ک از دردای خودت میگذری و نگران بچتی همش🥺
دستگاه رفتنشونم خیلی سخته خیلیییی برای زردی
من شیرم خیلی کمه خیییییلی حس بدی دارم هرچی هم میخورم زیاد نمیشه قطره شیرافزا حلوا کاچی اب هویج همه چیییییییییی
بخاطر هورمون هاته چند روزی همینطوری هستی همش اشکت دم مشکته برا کوچیکترین چیز ناراحت میشی و گریه میکنی.سعی کن خیلی توش فرو نری که به افسردگی شدید میرسی
نگران نباش عزیزم منم همین بودم سینم نوک نداشت دخترمم نمیتونست بگیره سینمو از اینورم گشنه میموند با سورنگ شیر خشک میدادم بهش از رابط استفاده کردم فایده نکرد باید خیلی تلاش کنی منم همین حسارو داشتم میشستم انقد گریه میکردم ازاینورم بقیه هی نا امیدم میکردن ولی با یه عالمه تلاش گرفت تسلیم نشو فقط باید قلقش بیاد دست جفتتون
عزيزه دلم افسردگيه بعد از زايمانه
منم اينطوري بودم يك هفته
تازه داشتم خوب ميشدم كه جنگ شد و دوباره ريختم بهم
همه ميخوان كمك كنن ولي ما تو اين دوران باعث ناراختيمون ميشه
نگران نباش گذرا هست
با هركي كه صميمي هستي باهاش بشين صحبت كن از احساست بگو به كسي كه دركت كنه
من از شانس خواهرم روانشناسه
من كه خودم حاليم نبود اون فهميد و باهام صحبت كرد تا خوب شدم
اصلا نگران نباش من در حدي بودم كه دخترم رو حتي نميتونستم نگاه كنم فقط گريه شبانه روز گريه
ولي خوب شدم
گل گفتی، منم اوایل همش حس ناکافی بودن داشتم،فک میکردم مادر بدیم مخصوصا که بچه ام نمیتونست سینمو بگیره چقد دوتایی اذیت شدیم
دقیقا منم شرایط تورودارم بچم شیرمو میخوره ولی سیرنمیشه منم احساس ناکافی میکنم شدیدا عذاب وجدان دارم💔🥺
روحیه ات رو قوی کن
قراره یه مسیر طولانی رو با فرزندت زندگی کنی
اینا سطحی ترین چالش هاییه که در دوران تربیت و بزرگ کردن فرزندت داری باهاش مواجه میشی
خودت رو برای روز های سخت و پرچالش آماده کن
مادر قوی ای باش
اره واقعا بچه منم اولش گشنگی میبرد گریه میکرد دلم کباب میشد واسش من سینه هام شیر نداشت تا یه روز بعد خداروشکر خوب شدن
خوب میشی عزیزم منم اینجوری بودم یکم ک بگذره عادی میشه برات ولی بعضی وقتا ک دارم شام میخورم چه تو خونه باشم چه مهمونی از غذا خوردن خودم میگذرم ک ب بچم شیر بدم
اره منم همینطور سر سینه نداشتم و بچم نمیتونست شیر بخوره اما به پیشنهاد خالم از رابط سینه استفاده کردم و عالی بود
واقعا درست گفتی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.