۱۸ پاسخ

بیشتر مادرشوهرا فکرمیکنن پسرشون سلطان سلیمانه، وعروسشون رو بی لیاقت میدونن تقصیریم ندارن چون گذشته خیلی سخت بدی داشتن میخوان خالیش کنن سرعروس

راضی باشن نباشه یه گهن

میشه برعکسشو بگم؟؟!😂ازدواجم سنتی بود مادرشوهرم پسنید ولییییی بعد اینکه ازدواج کردیم تا الان ک ۵سال شده شاید باور نکنی هی بهم میگه من تورو نپستیدم از قدت از موهات خوشم نمیاد اون روز اومدیم خونتون ب دلم ننشستی ولی قسمته خب چ کنم
لایق پسرم یکی دیگه بود چی بگم والا تو اومدی دیگه
قدت از پسر من کوتاهه من پختر قد بلند میخوام(قدم ۱۶۰زیادم کوتوله نیستم فقط همسرم قدش یکم بلنده من چیکار کنم😂)
و اینجوری

منوشوهرم باهم دوست بودیم ازدواج کردیم پدرمادرشم نگفتن ک ما ناراضی هستیم چون یه بار منوشوهرمو باهم تو خیابون دیده بود یعنی با شوهرم هماهنگ کرده بودن عوضیا 😂بعدشم چندباری تلفنی به من زنگ زده بود واسه تولد شوهرم منو دعوت کرد خونشون ک داداشای شوهرمم ببینن منو پدرشوهرم نبود منم گفتم پس من کیک میگیرم میام اونجا دیدم برادراشو ک ازشوهرم کوچیکترن بعد یه بار بردار شوهرم رفت کربلا مامانش زنگ زد ک آش پشت پا پختم بیا من روم نمیشد فامیلاشون هستن برم دیگ شوهرم هماهنگ کرد ک فامیلاشون رفتن من یه سربرم فقط یه کادو بدم وبرگردم ک به من نگفت بابامم خونس تو راه پله گفت بهم من میخواستم برگردم گفتم نمیام دیگ هی گفت زشته توروخدا واین حرفا دیگ رفتم داخل باباشم اونجا منو دید هی ازم سوال میپرسید منم داشتم آب میشدم ولی یهویی میخواست یه دستی بزنه ادرس خونمونو بگیره گفت گفتی خونتون کجاست؟؟منم گفتم من نگفتم کجاس😂ولی فلان جا میشینیم ک دیگ بعد ۴ماه اومدن خاستگاری

مادرشوهر من خودش منو پسندید
و کلی رفتن و اومدن تا بله گرفتن
الانم خداروشکر باهم خوبیم دوسم داره
ولی اگ خوششم نمیومد بدرک😂

من هم پدرشوهرم هم مادرشوهرم مخالف بودن چون شوهرم منو میخواست الانم گاهی پدرشوهرم میگه ما مخالف بودیم شوهرت گیر داده بود فقط بریم ببینیمش بعد بگید ن نمیدونم چی سد اومدیم وشد🤣🤣 منم میگم خدا دوستتون داشته برا همونه
یا مادرشوهرم میگه ما هرکس رو ب شوهرم معرفی میکردن میگفته ن پس بگو خودش کسی رو داشته چه دخترایی گفتم بیا بریم خواستگاری گفت نه😕😕 نمونه هاشم میبینمااا🤣🤣هنوزم شوهر نکردن

مادرشوهر من اومدن خودشون پسند کردن من الانم رو قیافه اینام هیچ عیبی نگرفتن چون خودشون قد بلندن من قدم متوسط کوتاه نیستم یکی دوبار گیر دادن منم جواب دادم دیگه چیزی نگفتن یا اوایل ازدواجم من لاغر بودم میگفت دستات چه لاغره

مادر شوهرم منو توی خیاطی دید و پسندید و همه جا میگ بهترین عروسه...خیلی از انتخاب من راضین

مادر شوهر من از خداش بود پسرش که منو گرفت تا یک هفته ذوق میکرد که دختر ایرانی پسرم گرفته 🤣🤣🤣🤣🥰

مادر شوهر من که راضی بود ولی الان خیلی گوههه

شوهر سابقم پسرخالم بود خالم اول خودش اومد خواستگاری بعد که دید عاشق معشوق شدیم چپ کرد بهش گفتیم چرا اینجور شدی؟گفت من گفتم تورو میگیرم واسه پسرم که باهات راحتم نخواستم بساط عشق و عاشقی بپا کنید
هر روز تو گوشپسرش خوند و اینقدر دعا گرفت براش تا جدا شدیم
خدا لعنتش کنه باعث شد من تو ازدواج بعدی بخاطر طلاقم تن به یه خانواده پایین تر از خودمون بدم که هنوز دارن اذیتم میکنن
این ازدواجمم باز مادرش منو دید خوشش اومد چون پسر خودشم طلاق گرفته بود بعدش چون ما وضعمون و همه چیمون بالاتر شد حسادتاش شروع شد

مال من قشقرقی راه انداخت ک نگو، میگفت نیومده پسرمو ازم دزدیده😑
حالا منو بگو اینقدر خام و ساده بودم ، ولی هیچ وقت نگفتم از مادرت جدا شو نمیدونم چرا اینطوری میکرد

فکر کنم فقط مادرشوهرمن خوب بوده🤔😂😂وقتی ازدواج کردیم عکسمو نشون همسایه ها وفامیلا میداد نگاه پسرم چه زن خوشگلی گرفته

من ازدواج اولم خانواده همسر سابقم خیلی التماس کردن تا ما ازدواج کردیم بعد ازدواج یه دفعه عوض شدن ، مادر و پدرش تو گوشش میخوندن که منو کتک بزنه، زندانی کنه، دنبال ارثیه بودن خدا خواست منو نجات داد

راضی باشند چه نباشن عروسشون هستیم باید بپذیرن ول کنن بزاریم زندگیمون رو بکنیم من از همون اول شوهرم اجازه دخالت به هیچکس رو نداده و نمیده هر کی حرف بزنه جوابش رو میده ،همون که با پسرشون می‌سازیم و زندگی می‌کنیم برن خدا رو شکر کنن

مادر نامزد قبلیم منو نمی‌خواست دختر داداشش دوست داشت بده پسرش با زور مارو از هم جدا کرد چقد همو دوست داشتیم آخرشم کار خودش کرد داد دختر داداشش الان زندگیشون از گو ه یه چیز اونطرفتر ما ۱۵روز با هم بودیم شش ماه هم درگیر طلاق که طلاقمو نمی‌داد من از ترس مادرش جدا شدم درست دو سال اول زندگی الآنم با شوهرم سخت گذشت و الان خوبه هر چند امکان داره روزای بدتری هم باشه ولی خداروشکر میکنم بابت موقعتی که الان تو زندگیم دارم میگم شاید چیزایی که الان دارم تو زندگی با اون الان حسرت این چیزا رو می‌خوردم کم کم مهرش از دلم رفت

مادرشوهر من از ترس بچش واسش هیچ کجا خواستگاری نمی‌رفته هر جا هم میرفته دعا می‌کرده بشه که نمی‌شده تا افتاده به من و از ترس بچش هم نمیتونه دخالتی کنه تو زندگیمون بکنه هم شوهرم بد جواب میده از پسرش خیلی می‌ترسه ولی با من راحت اگه خیلی رو بدم وسیله ها خونمون بر میداره می‌بره دیروز در کابینتامون باز کرده سه تا سبد بود چهارتا آبکش میگه یه سبد می‌خوام واسه تنباکوها یکی هم واسه آبکش برنج دو نفره گفتم به شوهرم بگید چون هر هفته بررسی می‌کنه هست یا نیست اینطوری میگه که اگه من گفتم ببر ببره پسرش که تو خونش دید بگه زنت داده
یا در انباری باز کرده به بهونه قالی هاش خراب نشه چه وسیله دارین چقد مواد غذایی دارین خوبه در یخچال گاز باز نکرد جا رختخوابی ها شوهرم نبود

و اینکه این تاپیک تورو میتونم از ازدواج مامانم بگم ک خالش بود هیچ کدوم از مادرا راصی نبودن😂ولی اینا از هم خوششون میومد زوری ازدواج کردن وللللللی مادربزرگم دمار از روزگار مادرم در آورد دیگه
۳سال طول کشید هی بابام میرفت میومد اون یکی مامان بزرگم دایی هام بیرونش میکردن ولی این پررو😂😂

سوال های مرتبط