۱۴ پاسخ

عزیزم از مادرت سوال میکردی که مگه بچه چی کرده؟؟؟ بعدشم اگه فقط جمعه ها میبری خب نباید همچین حرفی بزنن اونم با این لحن بهرحال نوه هست و باید انقدر عزیزباشه که تحمل کنن مگه اینکه خدای نکرده بیمار باشن و توانشو نداشته باشن
من مادرم دیوار ب دیوارمونه پسرم از صبح تا آخر شب میره اونجا انقدر اذیتش میکنه گاهی جیغ و داد گاهی انقدر دستشو میکشه بلندش میکنه گاهی میپره روی پاهاش دردش میگیره اما تا اخر شب قربون صدقش میره بکیار بهم نگفته بچت اذیتم میکنه انقدر صبورو فداکاره بخدا

عزیزم بالاخره بچس شایدازیتشون کرده و حوصله بچه کوچیک ندارن شاید عصبی بوداین حرف زد من بابام اینقددخترام دوس داره یه روز نباشن مریض میشه کل روزش گریه ولی اگه اذیتش میکنن بازم سرشون دادمیزنه و... طبیعیه ب دل نگیر

اره خیلی حس بدیه منم تجربه کردم برا ادم سنگین تموم میشه اگه میتونی یه مدت نه خودت برو نه دخترتو بفرست جمعه ها با خوذت ببرش بیرون بزار دلشون تنگ بشه.خودشون زنگ بزنن بیارش

منم باشم ناراحت میشم درسته میگن توقع نداشته باش ولی پدر و مادر بحثشون جداست،عزیزم فعلا نرو نه خودت نه بزار دخترت بره ،یکی دو هفته نری مطمئن باش دلتنگ میشن

والا حق دارن ماخودمون حوصله بچه رو نداریم چ برسه اونا😑
من ک بخاطر اینک یموقع کسی اذیت نشه گردشم با پسرم میرم قشنگ میشینه کنارم و خوراکیشو میخوره و دور دور میکنیم کافه میریم🥰

شاید بیقراری کرده نتونستن آرومش کنن عصبی شدن. به دل نگیر. اینم جزوی از غصه های مادر شدنه. حتی تفریح هم بخوای داشته باشی ممکنه از چشمت دربیاد بخاطر بچه. واسه منم پیش اومده گذاشتمش پیش مامان و خواهرام برگشتم خونه دیدم کلافه ان و تو رفتارشون نشون میدن.
به هرحال قرار بوده لطفی بکنن بهمون، نباید طلبکار باشیم.

دقیقا درکت میکنم 😔😔😔

به دل نگیرمنم مادرم خیلی مهربونه بنده خداولی بابام اعصابش فوری بهم میریزه حتی مابچه بودیمم خیلی ازش میترسیدیم الان میرم خونشون اگه بخوابه پسرم اذیت کنه بادادمیگه ورش دارین بندازینش بیرون ولی به دلم نمیگیرم چون اخلاقشومیدونم

مگه هر روز میره اونجا که اینجور گفته 😐

به نظر من اونا پیرن حق دارن کمی زود رنج بشن اونا در اصل وظیفه ای ندارن بچه ما رو نگه دارن اونا وظایفشان در اقبال ما انجام دادن ما باید با اونا مدارا کنیم و کمک دستشون باشیم

شاید بابات از اینکه تو بخای بری دور دور خوشش نمیاد بچه ات رو بهونه کرده که دست و پات بسته بشه نری دور دور و اینکه روز جمعه دلش میخاسته بجای نوه دخترش هم کنارش باشه

دیگ نپرسی چرا چیکار کرده؟

حالا بابای من میگه خودت نیا فقط رادوین بفرست بیاد من بیام سر من غر میزنع ولی سر بچه هام اصلا

باید میگفتی خب چرا چکار کرده مگه

سوال های مرتبط

مامان ویا🩷 مامان ویا🩷 ۲ سالگی
تو تاپیک قبلی از بابام گفت این تاپیک میخام امروز را بگم
ویا از وقتی دنیا اومد کلا نااروم بود الانم ک بحران دوسالگی وحشتناک لجباز شده و اذیت میکنه کسی نگهش نمیداره مثلا جلو خودمم مامانم سعی میکنه نشون بده دوسش داره ها ولی همونم نمیتونه پیش میاد بد باهاش صحبت کنه منم سعی میکنم اصلا نرم اونجا چون تو بچگیم مامانم خیلی کتکم میزد البته بیشترش زیر سر بابام بودا از دست بابام عصبی میشد منو میزد
این چند روز دخترم به شدت اذیت میکرد دیشب با گریه خوابوندمش و خودمم خیلی گریه کردم و موقع خواب درد داشتم ولی حس میکردم مث همیشه معدمه صب خیلی حالم بد بود سر گیجه داشتم و سردرد حال تهوع شدید اصلا نمیتونستم از سرجام بلندبشم و درد تو قفسه سینه و پشت شونه هام گفتم معده اس بلندشم یه چیز بخورم دیدم نمیتونم فقط زنگ زدم شوهرم گفتم حالم بده اونم تا اومد دخترم فقط گریه میکرده و من از حال رفته بودم وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم دکتر اومد بالا سرم گفت دخترم شانس اوردی دفعه بعد ممکنه اینقدر خوش شانس نباشی و سکته کنی
و با همه اینا ممکن فک کنین مامانم ناراحت بود نه خیر فقط اومد گفت فک کردی چیزیت بشه کی این بچه را نگه میداره از ته قلبم دلم شکست و بابام ک حتی نیومد ببینه من مرده ام یا زنده
خدایا از زندگی خستم
#فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان #فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان #فرزندپروری#مادر#نوزاد#انتی#انومالی#غربالگری#زایمان
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت