۸ پاسخ

🥺🥺🥺🥺🥺 عزیزم
خدارو شکر بابت دخترای گلت
خدارو شکر که نتیجه صبوربتون انقد شیرین بود
خدارو شکر که تواین امتحان سربلند بیرون اومدین
انشالله تن خودتوهمسرتو جفت دخترات سالم سلامت باشه 🤲🏻🤲🏻♥️♥️

داشتم داستان زندگی تو میخوندم خدارو شکر آخرش قشنگ شد منم مثل تواین راه سخت رو رفتم خدارو شکر الان بچه هام ن تو بغلمون هستن

عزیزم
خداروشکر که تلاشت نتیجه داد و صاحب دوتا فرشته شدی
انشاالله خودت و همسرت و جفت دخترات همیشه سالم و شاد باشین
انشاالله هرکسی آرزوی مادر شدن داره خدا به حق حضرت فاطمه دامنشو‌سبز کنه🙏🤲

خیلی داستانت قشنگ و دلنشین بود،خدا دخترای نازتو واست نگه داره،فقط دلم میخواست بدونم الان ارتباطات با خونوادت چطوره نی نی های نازتو دیدن؟

الان نظر خانوادت چیه

ماشاالله به صبر و تحملت به ادامه دادنت خدا فسقلی هاتو حفظ کنه

عزیزم عکس پروفایلتو چجوری درس کردی؟

الهییی🥲🥺

سوال های مرتبط

مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۱۳
خیلی سنگین شده بودم واقعا نمیشد تحمل کرد
نه میتونستم راحت بشینم نه راحت بخوابم
بیش از حد چاق شده بودم
کل بدنم خارش گرفته بود دیوونه شده بودم
ولی در عین حال مادرشوهرم پیشم بود برام غذا درست میکرد و خونم تمیز میکرد
منم فقط میخوردم و پیاده روی میکردم برای بچه ها قرآن میخوندم صداشون میزدم و باهاشون حرف میزدم
همسرم مدام میومد و باهاشون حرف میزد اونا هم هی لگد میزدن
جنسیت یکی از بچه ها در ۴ ماهگی کامل مشخص شد کلی خوشحال بودم که دختر دارم
ولی اون یکی یکم سمج بود اصلا خودش نشون نمیداد چون برعکس بود 😂😂
تا ۸ ماهگی اصلا نفهمیدم جنسیت چیه
فقط به فکر اون بودم که بچه هام سالم بغل بگیرم
آخرش دکترم وقت زایمان مشخص کرد
با پیشنهاد خودم در یک بیمارستان شخصی میلاد در ارومیه بستری شدم کل لباس و وسایل بچه هارو آماده کردم که اذیت نشن یه وقت
همسرم برام صدقه داد و پیشونیم بوسید راهی اتاق عمل م کرد
رفتم اتاق عمل قبلش استرس داشتم
ولی وقتی دکترم دیدم خیالم راحت شد شلوارم درآوردن برام کل شکمم و پاهام بتادین زدن و خمم کردن جلو تا آمپول بی حسی بزنن که از شانسم چون بدنم پف زیاد داشت آمپول خم میشد بعد ۵ بار تلاش ناموفق دکترم خودش آمپول از دست پرستار گرفت و تزریق کرد
یکباره پاهاش گرم شدن و منو زود خوابوندن به پشت
پرده سبز کشیدن و دکترم باهام حرف زد و هی سوال پرسید بعدش یکباره صدای جیغ بچم اومد🥹🥹
بعدش دومی
بچه هارو آوردن به صورتم چسبوندن خیلی کوچولو و قرمز بودن جمع شده بودن مثل توپ 🥹🥹
بعد منو بردن به اتاق ریکاوری و بچه ها رو آوردن گذاشتن پیشم یه نفر اومد بهشون با سرنگ آب چوشیده سرد شده شیرین داد
چون هنوز شیر نداشتم اصلا
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۳

من و همسرم واقعا خیلی ترسیدیم احتمال اینکه بچه دار بشیم خیلی کم بود 😪
ما به بچه علاقه نداشتیم ولی اون اوضاع واقعا خیلی بد بود که ما ناخواسته دنبال درمان همسرم رفتیم که بچه دار بشیم

دکتر ماما برا همسرم کلی مکمل و آمپول تجویز که بعد مصرف هم هر دو ماه یکبار بازم آزمایش اسپرم تکرا میکردیم ولی اصلا فایده نداشت یعنی حتی یک درصد هم پیشرفت حاصل نشد😟
۲ سال تحت نظر دکتر ماما بودیم که بلکه حل شد ولی نشد
دیگه ناامید شدیم
یه روز همسرم چیز سنگین بلند کرد که بیضه هاش به شدت درد گرفت رفتیم یه دکتر ارولوژی که اونم سگ اخلاق بو 🤭 بعد معاینهی برگشت گفت شما اصلا بچه دا نمیشنین
خیلی ناراحت شدم ازکل صورتم بخار بلند شد 😡
در راه برگشت کلی گریه کردم
همسرم گفت برای چی نا امید شدی ما تازه ۲ سال ازدواج کردیم میریم تبریز پیش مختصص ارولوژی
رفتیم تبریز پیش دکتر احمدی عصر بدر اونم کلی آمپول دورناف و عضانی مینوشت هر دوماه یکبار آزمایش اسپرم تکرار میکردیم ولی خداروشکر که نتیچه حاصل میشد ولی خیلی کم در حد ۲ درصد
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۶
ولی بازم با خانواده خودم بحثم شد سر بچه
کلا روحیم بهم ریخته بود استرسی شده بودم
سر همه چیز گریه میکردم
بعد دوماه که آخرین بار بود رفتم آی یو آی رفتیم برای آی وی اف تبریز
ولی اصلا امید نداشتم ۲ سال کامل تحت نظر دکتر اسماعیل زاده بودم خیلی خستم کرد😮‍💨
چون سریع عمل نمیکرد هی برام آمپول دور ناف و عضانی و قرص مینوشت هی میخوردم کارم شده بود فقط قرص خوردن
کل بدنم پف کرده بود عذر میخوام عین بوشکه شده بودم 😶‍🌫️
بعد دوسال بهم گفت بیا برای تخمک کشی
ناشتا بیا
اون روز واقعا استرس داشتم میترسیدم بی دلیل 🫠
رفتم اتاق عمل
مادرشوهر و همسرم پشت اتاق عمل منتظر موندن
منو بیهوش کردن دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم فقط ۱۰ دقیقه طول کشیده بود اصلا درد اینا نداشتم فقط گیچ بودم اوکم بخاطر آمپول بیهوشی🙂‍↔️🙂‍↕️
همسرمم رفته بود برای آزمایش اسپرم
دکار بهم گفت یکماه دیگه بیا تا اون موقع اسپرم و تخمک هارو لقاح میدیم ببینیم جنین به وجود میاد یا نه
یک ماه دیگه رفتم از اتاق جنین شناسی پرسیدم گفتن ۲۰ عدد تخمک کاملا سالم داشتی ولی اسپرم همسرت خیلی غیرعادیه
از ۲۰ عدد تخمک سالم فقط یکی به زور جنین شده بود
که اون بعد ۲۰ روز خراب شده بود 🥺🥺🥺
دکتر گفت که بازم باید تخمک کشی کنی
گفتم باشه ولی اینبار یکم سریع عمل کنید
گفت باشه بازم این دارو هارو بخور یک ماه دیگه بیا برای تخمک کشی
اون موقع بازم رفتم اتاق عمل با این نتیچه که ۱۵ عدد تخمک سالم داشتم ۳ عدد تخمک پوچ که با لقاح ۳ عدد جنین تشکیل شد 🥰
دکترم گفت ۲۰ روز دیگه بیا انتقال
منم یه صبحانه سبک خوردم صبح زود راهی تبریز شدیم رفتم اتاق عمل اینبار بیهوشی نبود مثل یه معاینه بود با این تفاوت که مثانه باید پر باشه
مامان 😍دخمل نازم 😍 مامان 😍دخمل نازم 😍 ۱۲ ماهگی
مامان ارغوان مامان ارغوان ۸ ماهگی
تجربه روزهای سخت از زردی دخترم
مینویسم چون اون روزا کسی نبود اینا رو به من بگه و شاید تاپیک من به یه نفر مثل خودم کمک کنه
دخترم با وزن ۲۷۰۰ سزارین دنیا اومد.تو بیمارستان خیلی سینه ام شیر نداشت و قطره ای میومد.گفتم بهش شیرخشک بدم اما ماما ها تو بیمارستان گفتن نه بچه با همین سیر میشه و نگران نباش.قبلش هم خانه بهداشت اینقدر از معایب شیرخشک گفته بود که فکر میکردم اگه بچه ام شیرخشک بخوره بهش ظلم کردم.سر سینه ام هم کوچیک بود کلا بچه به زور میتونست سینه رو بگیره.اومدم خونه و همش در تلاش که بچه از سینه شیر بخوره.بعد سه روز دیدم زرد شده .رفتیم دکتر وزنش هم شده بود ۲۲۰۰.سریع بیمارستان مفید بستری شد.از کم آبی و گرسنگی زردی گرفته بود و تو خونش عفونت نشون میداد.بماند که تو خود بیمارستان تا یک هفته که مرخص بشه چه عذابی کشیدیم و چه قدر من اون روزا گریه کردم برای جای آنژیوکت ها که روزی چندبار عوض میشد.دوستانه بگم که اگه دیدید شیرتون روزهای اول کمه،اصلا به حرف کسی گوش ندید و‌ سریع شیرخشک بدید .
#سزارین #شیردهی #شیرخشک #شیر_مادر #بارداری
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۴ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی