پارت ۶
ولی بازم با خانواده خودم بحثم شد سر بچه
کلا روحیم بهم ریخته بود استرسی شده بودم
سر همه چیز گریه میکردم
بعد دوماه که آخرین بار بود رفتم آی یو آی رفتیم برای آی وی اف تبریز
ولی اصلا امید نداشتم ۲ سال کامل تحت نظر دکتر اسماعیل زاده بودم خیلی خستم کرد😮‍💨
چون سریع عمل نمیکرد هی برام آمپول دور ناف و عضانی و قرص مینوشت هی میخوردم کارم شده بود فقط قرص خوردن
کل بدنم پف کرده بود عذر میخوام عین بوشکه شده بودم 😶‍🌫️
بعد دوسال بهم گفت بیا برای تخمک کشی
ناشتا بیا
اون روز واقعا استرس داشتم میترسیدم بی دلیل 🫠
رفتم اتاق عمل
مادرشوهر و همسرم پشت اتاق عمل منتظر موندن
منو بیهوش کردن دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم فقط ۱۰ دقیقه طول کشیده بود اصلا درد اینا نداشتم فقط گیچ بودم اوکم بخاطر آمپول بیهوشی🙂‍↔️🙂‍↕️
همسرمم رفته بود برای آزمایش اسپرم
دکار بهم گفت یکماه دیگه بیا تا اون موقع اسپرم و تخمک هارو لقاح میدیم ببینیم جنین به وجود میاد یا نه
یک ماه دیگه رفتم از اتاق جنین شناسی پرسیدم گفتن ۲۰ عدد تخمک کاملا سالم داشتی ولی اسپرم همسرت خیلی غیرعادیه
از ۲۰ عدد تخمک سالم فقط یکی به زور جنین شده بود
که اون بعد ۲۰ روز خراب شده بود 🥺🥺🥺
دکتر گفت که بازم باید تخمک کشی کنی
گفتم باشه ولی اینبار یکم سریع عمل کنید
گفت باشه بازم این دارو هارو بخور یک ماه دیگه بیا برای تخمک کشی
اون موقع بازم رفتم اتاق عمل با این نتیچه که ۱۵ عدد تخمک سالم داشتم ۳ عدد تخمک پوچ که با لقاح ۳ عدد جنین تشکیل شد 🥰
دکترم گفت ۲۰ روز دیگه بیا انتقال
منم یه صبحانه سبک خوردم صبح زود راهی تبریز شدیم رفتم اتاق عمل اینبار بیهوشی نبود مثل یه معاینه بود با این تفاوت که مثانه باید پر باشه

۲ پاسخ

وای بگو و

خب بقیش😐😂

سوال های مرتبط

مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۵
دکتر ارولوژی تبریز برای همسرم سریع یه عمل نوشت
هفته بعد رفتیم برای عمل حالا اسمش یادم نیست😅
فقط یادمه یه تست از بیضه همسرم گرفتن
نیم ساعت عملش طول کشید منم با پدرشوهرم بیرون منتظر بودیم
خون خونم میخورد که چرا بیرون نمیاد آخه
خیلی نگران بودم
بهم از اتاق عمل زنگ زدن که همسرت بیا ببر
لباس مخصوص پوشیدم رفتم داخل دیدم مرتضی نشسته رو صندلی و چشماش بسته اس رنگش مثل گچ سفید شده بود فشارش افتاده بود 🥺🥺
بعد که حالش جا اومد اومدیم خونه
هفته بعد بازم راهی تبریز شدیم ۴ ساعت راهشه😮‍💨
جواب عملش اومده بود که فقط بین ۵۰۰ تا اسپرم فقط ۳ عدد خوب بود 😪😪
بازم نا امید شدیم دکتر ما رو به یه دکتر دیگه در تبریز که متخصص آی وی اف بود راهنمایی کرد
ولی من دیگه نرفتم چون نتیچه نداد اسپرم ضعیف باشه که آی وی اف نتیچه نمیده
برگشتم میاندواب
پیش دکتر متخصص زنان
اونم برای ۳ باز آی یو آی گذاشت هر بار هم ده روز استراحت میکردم ولی بازم پریود میشدم
نا امید میشدم 😮‍💨😮‍💨😮‍💨
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۹
زد و برادرشوهر کوچیکم ازدواج کرد با یه دختر ۱۰ ساله فعلا نامزد بودن
درگیر مراسم اونا شدیم
تا ۵ ماه
پدرشوهرم تاکسی داره از اونجا با یه خانوم آشنا شده بود و آدرس یه دکتر تو ارومیه رو گرفته بود
یه روز بعد که باهم نهار خوردیم پدرشوهرم گفت که آدرس یه دکار خوب گرفتم تعریفش خیلی شنیدم یکی از دکترای قدیمیه
منم عصبی شدم و باهاش خیلی بد حرف زدم 😔😔
اونم بهم گفت شما کلی راه امتحان کردین اینم روش هزینه اینبار با من شما فقط برین جلو
گفتم من ارومیه نمیرم در ضمن دکتر زنان تو ارومیه یه دکتر مرد هست من دوست ندارم یه مرد منو معاینه کنه 🫣🫣
گفت تو برو دکتر محرمه
نمیخوام اگه جاریت عروسی کرد بچه دار شد تو ناراحت بشی
اون وقت خیلی زیاد و بیشتر از الان حرف اطرافیان اذیتت میکنه
فکرم رفت پیش اون زمان
راست میگفت
گفتم باشه پس بریم
رفتیم پیش اون دکتر چون مشتری پدرشوهرم دوست منشی دکتر بود برامون ۴ روزه وقت گرفت
دستش درد نکنه خیلی زحمت منو کشید خیلی خانوم مهربونی بود تا الان هم باهاش در ارتباطم 🥰🥰🥰
رفتم داخل مطب دکتر بعد که کلی سونو ها و آزمایشات منو همسرم دید گفت ماه بعد روز ۳ پریود بیا تا اون موقع هم این دارو هارو هم خودت بخور هم همسرت
بیشتر دارو های ویتامین بود
ا ون زمان که رفتم تا ۱۵ پریود هی برام آمپول عضانی و دور ناف نوشت کل هفته هم ۴ بار منو سونو کرد
بعدش گفت برم برای تخمک کشی
وقتی که پریود شدم شکمم با روغن زیتون هر روز ماساژ میدادم
هر هفته ۲ بار ماهی قزل آلا میخوردم تا اینکه وقت تخم کشی رسید رفتم ۱۲ عدد تخمک سالم بیرون اومد
از اون ۱۲ تا ۴ عدد جنین تشکیل شد
۳ روز بعدش زنگ زدن که بیا برای انتقال
رفتم انتقال دادم
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۱۲
تازه وارد ۴ ماه شده بودم رفتم دستشویی چندین لکه خون ازم جاری شد
خیلی ترسیدم
کل بدنم سرد شد یکباره🥶🥶
با داد من کل خانواده ریختن تو راه رو جلو دستشویی
همسرم رنگش عین هو گچ شده بود
گفتم ازم خون اومد
تو رو خدا بچه هام از دست رفت 😭😭
اونم منو به کمک از دستشویی خارج کرد
گفت برو اول صبحانه بخور بعد الان فشارت میافته انشالله که خیره
گفتم تا وقتی که بچه هام خوب نباشن صبحانه رو میخوام چیکار
رفت به دکترم سریع زنگ زد اونم گفت اصلا نگران نباش حال بچه هات خوبه امروز بیا که سونو ببینم
یه دوش گفتم راهی ارومیه شدیم از شانس منم منشی رفته بود آلمان پیش پسرش ولی خدا خیرش بده به اون یکی منشی گفته بود و اونم ما رو زودتر به داخل فرستاد
دکتر بعد که سونو کرد کلی عرق ریختم بعدش گفت حال بچه ها خوبه اینم صدای قلبشون💓💓
🥹🥹
گفت کم مونده بود بچه ها بیافتن چون رحمت یکم باز شده
و این بخاطر اینکه بچه ها بزرگتر میشن و جاشون تنگ میشه
باید فردا سریع بیای برای عمل که سریع رحمت بخیه بزنم
حالا اسم عمل یادم رفته
فردای اون روز رفتم برا عمل رحمم بخیه زدن تحت بیهوشی بودم چون وضعیتم یکم خاص بود کل روز تو ساختمان دکتر تیزرو در بخش بستری بودم که گفتن خوبی برو خونه
گذشت تا اینکه ۷ ماهه شدم
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۳

من و همسرم واقعا خیلی ترسیدیم احتمال اینکه بچه دار بشیم خیلی کم بود 😪
ما به بچه علاقه نداشتیم ولی اون اوضاع واقعا خیلی بد بود که ما ناخواسته دنبال درمان همسرم رفتیم که بچه دار بشیم

دکتر ماما برا همسرم کلی مکمل و آمپول تجویز که بعد مصرف هم هر دو ماه یکبار بازم آزمایش اسپرم تکرا میکردیم ولی اصلا فایده نداشت یعنی حتی یک درصد هم پیشرفت حاصل نشد😟
۲ سال تحت نظر دکتر ماما بودیم که بلکه حل شد ولی نشد
دیگه ناامید شدیم
یه روز همسرم چیز سنگین بلند کرد که بیضه هاش به شدت درد گرفت رفتیم یه دکتر ارولوژی که اونم سگ اخلاق بو 🤭 بعد معاینهی برگشت گفت شما اصلا بچه دا نمیشنین
خیلی ناراحت شدم ازکل صورتم بخار بلند شد 😡
در راه برگشت کلی گریه کردم
همسرم گفت برای چی نا امید شدی ما تازه ۲ سال ازدواج کردیم میریم تبریز پیش مختصص ارولوژی
رفتیم تبریز پیش دکتر احمدی عصر بدر اونم کلی آمپول دورناف و عضانی مینوشت هر دوماه یکبار آزمایش اسپرم تکرار میکردیم ولی خداروشکر که نتیچه حاصل میشد ولی خیلی کم در حد ۲ درصد
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۱۳
خیلی سنگین شده بودم واقعا نمیشد تحمل کرد
نه میتونستم راحت بشینم نه راحت بخوابم
بیش از حد چاق شده بودم
کل بدنم خارش گرفته بود دیوونه شده بودم
ولی در عین حال مادرشوهرم پیشم بود برام غذا درست میکرد و خونم تمیز میکرد
منم فقط میخوردم و پیاده روی میکردم برای بچه ها قرآن میخوندم صداشون میزدم و باهاشون حرف میزدم
همسرم مدام میومد و باهاشون حرف میزد اونا هم هی لگد میزدن
جنسیت یکی از بچه ها در ۴ ماهگی کامل مشخص شد کلی خوشحال بودم که دختر دارم
ولی اون یکی یکم سمج بود اصلا خودش نشون نمیداد چون برعکس بود 😂😂
تا ۸ ماهگی اصلا نفهمیدم جنسیت چیه
فقط به فکر اون بودم که بچه هام سالم بغل بگیرم
آخرش دکترم وقت زایمان مشخص کرد
با پیشنهاد خودم در یک بیمارستان شخصی میلاد در ارومیه بستری شدم کل لباس و وسایل بچه هارو آماده کردم که اذیت نشن یه وقت
همسرم برام صدقه داد و پیشونیم بوسید راهی اتاق عمل م کرد
رفتم اتاق عمل قبلش استرس داشتم
ولی وقتی دکترم دیدم خیالم راحت شد شلوارم درآوردن برام کل شکمم و پاهام بتادین زدن و خمم کردن جلو تا آمپول بی حسی بزنن که از شانسم چون بدنم پف زیاد داشت آمپول خم میشد بعد ۵ بار تلاش ناموفق دکترم خودش آمپول از دست پرستار گرفت و تزریق کرد
یکباره پاهاش گرم شدن و منو زود خوابوندن به پشت
پرده سبز کشیدن و دکترم باهام حرف زد و هی سوال پرسید بعدش یکباره صدای جیغ بچم اومد🥹🥹
بعدش دومی
بچه هارو آوردن به صورتم چسبوندن خیلی کوچولو و قرمز بودن جمع شده بودن مثل توپ 🥹🥹
بعد منو بردن به اتاق ریکاوری و بچه ها رو آوردن گذاشتن پیشم یه نفر اومد بهشون با سرنگ آب چوشیده سرد شده شیرین داد
چون هنوز شیر نداشتم اصلا
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱ سالگی
#پارت یازدهم
تا اینجا گفتم که منشی دکتر بهم گفت برای زدن آمپول‌ها می‌خوری به تعطیلات عید دیگه نمی‌تونی که بیای سونو انجام بدی ببینم تخمدانات فعال شده یا نه برو توکل بر خدا اقدام کن انشالله نتیجه می‌گیری
خلاصه منم ناامید که یک ماه دیگه باید منتظر بمونم تا دارو مصرف کنم برگشتم خونه مامانم عمل کرده بود پیش مامانم بودم ازش مراقبت می‌کردم اصلاً تو فکر بارداری نبودم یعنی منتظر بودم دوباره پریود بشم که برم دکتر بعد از تعطیلات عید یگه اصلاً به فکر بارداری نبودم تا اینکه طبق معمول همیشه که پریودم نامنظم می‌شد ۱۲ روز دیر پریود شدم بازم فکر کردم که تنظیم پریودم‌به خاطر تنبلی تخمدان به هم خورده دیگه می‌خواستم از این چیزای گرم دم کنم بخورم که پریود بشم چون فکر نمی‌کردم بدون دارو باردار بشم به خاطر همین اصلاً به فکرش نبودم خلاصه بازم مثل همون دفعه قبلی مامانم بهم گفت که کاش یه آزمایش بتا بدی بعد بیای دم کرده بخوری بازم من گفتم نه بابا بارداری کجا بود تنظیم پریودم به هم خورده به اصرار مامانم رفتم آزمایش دادم جوابشو که گرفتم دیدم نوشته عدد بتا بالای ۱۵۰۰ 😳
اصلاً باورم نمی‌شد که مثبته چون می‌گفتم تا نرم دکتر و دارو مصرف کنم باردار نمی‌شم خلاصه همون روز بعد از ظهرش رفتم سونو از روی عدد بتا خودم شک کرده بودم که ممکنه دوقلو باشه ولی خب امیدی نداشتم به اون صورت خلاصه دکتر سونوگرافی دستگاهشو که گذاشت روی شکمم توی مانیتور دو تا کیسه دیدم
شوکه شدم زبونم بند اومد همونجا هزار بار خدا را شکر کردم که دوباره منو لایق دونسته و بهم دو تا فرشته کوچولو داده حال اون روزمو نمی‌دونم چه جوری بنویسم یه حالی بود سرشار از خوشحالی همراه با استرس که خدایا نشه بازم همون اتفاق بیفته 🥺
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۶ ماهگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۶ ماهگی
مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...