پارت ۱۲
تازه وارد ۴ ماه شده بودم رفتم دستشویی چندین لکه خون ازم جاری شد
خیلی ترسیدم
کل بدنم سرد شد یکباره🥶🥶
با داد من کل خانواده ریختن تو راه رو جلو دستشویی
همسرم رنگش عین هو گچ شده بود
گفتم ازم خون اومد
تو رو خدا بچه هام از دست رفت 😭😭
اونم منو به کمک از دستشویی خارج کرد
گفت برو اول صبحانه بخور بعد الان فشارت میافته انشالله که خیره
گفتم تا وقتی که بچه هام خوب نباشن صبحانه رو میخوام چیکار
رفت به دکترم سریع زنگ زد اونم گفت اصلا نگران نباش حال بچه هات خوبه امروز بیا که سونو ببینم
یه دوش گفتم راهی ارومیه شدیم از شانس منم منشی رفته بود آلمان پیش پسرش ولی خدا خیرش بده به اون یکی منشی گفته بود و اونم ما رو زودتر به داخل فرستاد
دکتر بعد که سونو کرد کلی عرق ریختم بعدش گفت حال بچه ها خوبه اینم صدای قلبشون💓💓
🥹🥹
گفت کم مونده بود بچه ها بیافتن چون رحمت یکم باز شده
و این بخاطر اینکه بچه ها بزرگتر میشن و جاشون تنگ میشه
باید فردا سریع بیای برای عمل که سریع رحمت بخیه بزنم
حالا اسم عمل یادم رفته
فردای اون روز رفتم برا عمل رحمم بخیه زدن تحت بیهوشی بودم چون وضعیتم یکم خاص بود کل روز تو ساختمان دکتر تیزرو در بخش بستری بودم که گفتن خوبی برو خونه
گذشت تا اینکه ۷ ماهه شدم

۴ پاسخ

سرکلاژ اسم عمل

خب تا اینجا خداروشکر بخیر گذشت

😍خداروشکر عزیزم

خداروشكر

سوال های مرتبط

مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۶
ولی بازم با خانواده خودم بحثم شد سر بچه
کلا روحیم بهم ریخته بود استرسی شده بودم
سر همه چیز گریه میکردم
بعد دوماه که آخرین بار بود رفتم آی یو آی رفتیم برای آی وی اف تبریز
ولی اصلا امید نداشتم ۲ سال کامل تحت نظر دکتر اسماعیل زاده بودم خیلی خستم کرد😮‍💨
چون سریع عمل نمیکرد هی برام آمپول دور ناف و عضانی و قرص مینوشت هی میخوردم کارم شده بود فقط قرص خوردن
کل بدنم پف کرده بود عذر میخوام عین بوشکه شده بودم 😶‍🌫️
بعد دوسال بهم گفت بیا برای تخمک کشی
ناشتا بیا
اون روز واقعا استرس داشتم میترسیدم بی دلیل 🫠
رفتم اتاق عمل
مادرشوهر و همسرم پشت اتاق عمل منتظر موندن
منو بیهوش کردن دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم فقط ۱۰ دقیقه طول کشیده بود اصلا درد اینا نداشتم فقط گیچ بودم اوکم بخاطر آمپول بیهوشی🙂‍↔️🙂‍↕️
همسرمم رفته بود برای آزمایش اسپرم
دکار بهم گفت یکماه دیگه بیا تا اون موقع اسپرم و تخمک هارو لقاح میدیم ببینیم جنین به وجود میاد یا نه
یک ماه دیگه رفتم از اتاق جنین شناسی پرسیدم گفتن ۲۰ عدد تخمک کاملا سالم داشتی ولی اسپرم همسرت خیلی غیرعادیه
از ۲۰ عدد تخمک سالم فقط یکی به زور جنین شده بود
که اون بعد ۲۰ روز خراب شده بود 🥺🥺🥺
دکتر گفت که بازم باید تخمک کشی کنی
گفتم باشه ولی اینبار یکم سریع عمل کنید
گفت باشه بازم این دارو هارو بخور یک ماه دیگه بیا برای تخمک کشی
اون موقع بازم رفتم اتاق عمل با این نتیچه که ۱۵ عدد تخمک سالم داشتم ۳ عدد تخمک پوچ که با لقاح ۳ عدد جنین تشکیل شد 🥰
دکترم گفت ۲۰ روز دیگه بیا انتقال
منم یه صبحانه سبک خوردم صبح زود راهی تبریز شدیم رفتم اتاق عمل اینبار بیهوشی نبود مثل یه معاینه بود با این تفاوت که مثانه باید پر باشه
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۹
زد و برادرشوهر کوچیکم ازدواج کرد با یه دختر ۱۰ ساله فعلا نامزد بودن
درگیر مراسم اونا شدیم
تا ۵ ماه
پدرشوهرم تاکسی داره از اونجا با یه خانوم آشنا شده بود و آدرس یه دکتر تو ارومیه رو گرفته بود
یه روز بعد که باهم نهار خوردیم پدرشوهرم گفت که آدرس یه دکار خوب گرفتم تعریفش خیلی شنیدم یکی از دکترای قدیمیه
منم عصبی شدم و باهاش خیلی بد حرف زدم 😔😔
اونم بهم گفت شما کلی راه امتحان کردین اینم روش هزینه اینبار با من شما فقط برین جلو
گفتم من ارومیه نمیرم در ضمن دکتر زنان تو ارومیه یه دکتر مرد هست من دوست ندارم یه مرد منو معاینه کنه 🫣🫣
گفت تو برو دکتر محرمه
نمیخوام اگه جاریت عروسی کرد بچه دار شد تو ناراحت بشی
اون وقت خیلی زیاد و بیشتر از الان حرف اطرافیان اذیتت میکنه
فکرم رفت پیش اون زمان
راست میگفت
گفتم باشه پس بریم
رفتیم پیش اون دکتر چون مشتری پدرشوهرم دوست منشی دکتر بود برامون ۴ روزه وقت گرفت
دستش درد نکنه خیلی زحمت منو کشید خیلی خانوم مهربونی بود تا الان هم باهاش در ارتباطم 🥰🥰🥰
رفتم داخل مطب دکتر بعد که کلی سونو ها و آزمایشات منو همسرم دید گفت ماه بعد روز ۳ پریود بیا تا اون موقع هم این دارو هارو هم خودت بخور هم همسرت
بیشتر دارو های ویتامین بود
ا ون زمان که رفتم تا ۱۵ پریود هی برام آمپول عضانی و دور ناف نوشت کل هفته هم ۴ بار منو سونو کرد
بعدش گفت برم برای تخمک کشی
وقتی که پریود شدم شکمم با روغن زیتون هر روز ماساژ میدادم
هر هفته ۲ بار ماهی قزل آلا میخوردم تا اینکه وقت تخم کشی رسید رفتم ۱۲ عدد تخمک سالم بیرون اومد
از اون ۱۲ تا ۴ عدد جنین تشکیل شد
۳ روز بعدش زنگ زدن که بیا برای انتقال
رفتم انتقال دادم
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۱۳
خیلی سنگین شده بودم واقعا نمیشد تحمل کرد
نه میتونستم راحت بشینم نه راحت بخوابم
بیش از حد چاق شده بودم
کل بدنم خارش گرفته بود دیوونه شده بودم
ولی در عین حال مادرشوهرم پیشم بود برام غذا درست میکرد و خونم تمیز میکرد
منم فقط میخوردم و پیاده روی میکردم برای بچه ها قرآن میخوندم صداشون میزدم و باهاشون حرف میزدم
همسرم مدام میومد و باهاشون حرف میزد اونا هم هی لگد میزدن
جنسیت یکی از بچه ها در ۴ ماهگی کامل مشخص شد کلی خوشحال بودم که دختر دارم
ولی اون یکی یکم سمج بود اصلا خودش نشون نمیداد چون برعکس بود 😂😂
تا ۸ ماهگی اصلا نفهمیدم جنسیت چیه
فقط به فکر اون بودم که بچه هام سالم بغل بگیرم
آخرش دکترم وقت زایمان مشخص کرد
با پیشنهاد خودم در یک بیمارستان شخصی میلاد در ارومیه بستری شدم کل لباس و وسایل بچه هارو آماده کردم که اذیت نشن یه وقت
همسرم برام صدقه داد و پیشونیم بوسید راهی اتاق عمل م کرد
رفتم اتاق عمل قبلش استرس داشتم
ولی وقتی دکترم دیدم خیالم راحت شد شلوارم درآوردن برام کل شکمم و پاهام بتادین زدن و خمم کردن جلو تا آمپول بی حسی بزنن که از شانسم چون بدنم پف زیاد داشت آمپول خم میشد بعد ۵ بار تلاش ناموفق دکترم خودش آمپول از دست پرستار گرفت و تزریق کرد
یکباره پاهاش گرم شدن و منو زود خوابوندن به پشت
پرده سبز کشیدن و دکترم باهام حرف زد و هی سوال پرسید بعدش یکباره صدای جیغ بچم اومد🥹🥹
بعدش دومی
بچه هارو آوردن به صورتم چسبوندن خیلی کوچولو و قرمز بودن جمع شده بودن مثل توپ 🥹🥹
بعد منو بردن به اتاق ریکاوری و بچه ها رو آوردن گذاشتن پیشم یه نفر اومد بهشون با سرنگ آب چوشیده سرد شده شیرین داد
چون هنوز شیر نداشتم اصلا
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۱۰
قبل انتقال هم منشی خانم صحرانورد خیلی کمکم کردن کلی راهکار دادن برای موفقیت من
قبل انتقال بهم گفتن که پودر نشاسته ذرت با آب مخلوط کن ۱۰ دقیقه قبل انتقال بخور که رحمت چسبنده باشه و جنین خوب بچسبه
غذا های مضر ۱۵ روز استراحت بعد انتقال (زعفران .دارچین .چای .نسکافه .نان .نان روغنی .زردچوبه .نوشابه .جعفری .آناناس .میوه های خیلی ترش .غذا های خیلی سنگین ....)بود
بعدش من مجبور بودم کل ۱۵ روز خوابیده غذا بخورم اونم صبحانه و نهار و شام فقط سوپ خالی از جو فقط سوپی که آبش مقوی بشه که ما فقط اب استخوان گاو ریخته بودن مقوی شده و هویچ رنده شده خیلی ریز خالی از رشته و آبلیمو وگوشت
فقط با سوپ اجازه داشتم که سبزی بخورم با آب فراوان
برای دستشویی کوچیک هم سرپا و دستشویی بزرگ هم دستشویی فرنگی
حموم تا ۱۵ روز نباید میفرتم و اجازه داشتم ۵ روز یکبار فقط سرم تو روشویی بشورم😮‍💨😮‍💨😮‍💨
خوابیده هم فقط به طرف چپ بود زخم بستر گرفته بود 🤭🤭
بعد ۱۵ روز تست حاملگی که زدم مثبت شد 🥹🥹
رفتم بلافاصله آزمایش بتا دادم مثبت شد🥹🥹
رفتم دکترم اونم سونو کرد گفت مبارکه یدونه جنین داخل رحمت کاشته شده 🥹🥹🥹
اومدم بازم استراحت کردم تو خونه
آوازه حاملگی من کل روستا پیچید همه زنگ زدن تبریک گفتن
خیلی خوشحال بودم
همسرم با دسته گل و شیرینی اومد خونه همه رو شیرینی داد چون وقتی همه فهمیدن حامله ام اومدن خونه مادرشوهرم که کنار خونه ماست
بازم استراحت 😮‍💨😮‍💨
غافل از اینکه یه اشتباه کوچیک من باعث شد تمام آرزوهایی که برای بچه دوماهه داشتم دود بشه 😭😭😭
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۵ ماهگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان مهیار مامان مهیار ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۱۴ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۵
دکتر ارولوژی تبریز برای همسرم سریع یه عمل نوشت
هفته بعد رفتیم برای عمل حالا اسمش یادم نیست😅
فقط یادمه یه تست از بیضه همسرم گرفتن
نیم ساعت عملش طول کشید منم با پدرشوهرم بیرون منتظر بودیم
خون خونم میخورد که چرا بیرون نمیاد آخه
خیلی نگران بودم
بهم از اتاق عمل زنگ زدن که همسرت بیا ببر
لباس مخصوص پوشیدم رفتم داخل دیدم مرتضی نشسته رو صندلی و چشماش بسته اس رنگش مثل گچ سفید شده بود فشارش افتاده بود 🥺🥺
بعد که حالش جا اومد اومدیم خونه
هفته بعد بازم راهی تبریز شدیم ۴ ساعت راهشه😮‍💨
جواب عملش اومده بود که فقط بین ۵۰۰ تا اسپرم فقط ۳ عدد خوب بود 😪😪
بازم نا امید شدیم دکتر ما رو به یه دکتر دیگه در تبریز که متخصص آی وی اف بود راهنمایی کرد
ولی من دیگه نرفتم چون نتیچه نداد اسپرم ضعیف باشه که آی وی اف نتیچه نمیده
برگشتم میاندواب
پیش دکتر متخصص زنان
اونم برای ۳ باز آی یو آی گذاشت هر بار هم ده روز استراحت میکردم ولی بازم پریود میشدم
نا امید میشدم 😮‍💨😮‍💨😮‍💨
مامان درسا🥰🎀💞 مامان درسا🥰🎀💞 ۱۴ ماهگی
سلام دخترا خوبین اومدم تاپیک جدید بزارم
من بخاطر زایمان طبیعی که با وکیوم داشتم با تیغ جراحی به شدت پارگی داشتم داخل دهانه رهمم
دودفعه عمل کردم بار اول بعد از ۳ روز پریود شدم فک کنم برای همین بخیه هام جوش نخوردن یعنی ۱۲تیرماه ۱۴۰۴ عمل کردم ۱۵تیر اولین پریود بعد زایمانم شروع شد روزبعد و هفته بعد و دوهفته بعد رفتم معاینه گفت تمام بخیه ها فاسد شدن چون حساسیت داشتم. منم زدم زیر گریه گفت توکه انقد سوسول نبودی گفتم واسه این نیست الان یکماهو نیم خونه خودم نرفتم دلم واسه شوهرم تنگ شده . گفت انشالله درست میشه فردا دوباره عمل ت میکنم
سی تیر عمل کردم یه معاینه فرداش رفتم هفته بعدش رفتم گفت بخیه بیرونی هات باز شدن اگه مراقب نباشی داخلی هام باز میشن یعنی انگار دنیا رو سرم آوار شد تمام مسیر برگشتن به خونه رو گریه کردم توی ماشین
دیگه محتاط تر و بیشتر مراقبت کردم یه کرم ترمیم کننده زخم هم داشتم مرتب استفاده کردم
دیگه هفته بعدشم نرفتم معاینه یمدت طولانی نرفتم بازم پریود شدم اینبار ۱۷مرداد پریود شدم
روزای سختی رومیگذروندم نمی‌تونستم بچه مو بغل کنم .شوهرم ازم دور بود من #خوزستان همسرم تهران ۸۰۰کیلومتر راه
بعد از مدتی رفتم معاینه البته که من خیال نداشتم دیگه برم معاینه
که ماما زنگ زد به خواهرم که جواب تماس منشی شو بدم
بعد که زنگ زد گفت بیا برای سلامتی خودت چون ممکنه عضلات دهانه رحمت بد رشد کنن مسدود بشه منم از ترس هم شده رفتم معاینه . کلی شرط شروط گذاشتم که منو نترسونو فشار نیار و اینا
وقتی معاینم کرد گفت معجزه شده عالی شدی و اینا
عکس هم گرفت نشونم داد گفت فقط قارچ داری یکم برام یه شیاف و یه قرص نوشت با یه مترونیدازول
ادامه تاپیک بعدی..
مامان مهیار مامان مهیار ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 2

معاینه برام انجام داد و گفت تیپ فینگری. نوار قلب رو هم گفت خوبه. با دکتر شیفت هم تماس گرفت و اونم همه چیز رو تایید کرد. یه سونو برام نوشت، گفت اینو انجام بده و دوباره بیا تا دوباره ازت نوار قلب بگیرم.
فرداش با همسرم رفتیم سونو گرفتیم. همه چیز عالی بود. وزن بچه یک هفته، نسبت به سنش کمتر بود، اما گفت اشکالی نداره. بند ناف یه دور پیچیده بود و گفت اینم اشکالی نداره. برگشتنی دیگه نرفتم بیمارستان. گفتم فردا مستقیم میرم پیش دکتر خودم.
فرداش رفتم دکتر و سونو رو دید و ماجرا رو براش گفتم. وقتی شنید تیپ فینگر بودم، تعجب کرد و گفت امکان نداره تو 39 هفته تیپ باشی. خودش دوباره معاینه انجام داد و با تأسف گفت آره تیپی😅🫤
گفت لگنت عالیه و یه زایمان خیلی راحت خواهی داشت، به شرطی که خودت دردت بگیره و باز بشی و آمپول فشار نخوای. نامه نوشت برام، برم پیش ماما زایشگاه، اون باهام ورزش کار کنه.
برگشتم پیش شوهرم و ماجرا رو با آب و تاب و پیاز داغ و ناز فراوون براش تعریف کردم🤪
فرداش با نامه رفتم زایشگاه و رفتم پیش ماما که گفته بود. تو نگاه اول عاشقش شدم 🥹 اونم دوباره معاینه کرد. گفت اینجا شلوغه و نمیتونم اونطور که باید روت وقت بذارم. اینجا شیفتم و باید به باقی مادرا برسم. شمارش و گرفتم و آدرس کلینیک خودش رو داد، تا برم اونجا باهاش کار کنم. گفت چون وقتت کمه، هر روز بیا تا زودتر نتیجه بگیری. چند تا حرکت بهم یاد داد، گفت فعلا اینا رو تو خونه بزن، تا بیای پیش خودم.
چند روز بعدش رفتم پیشش. یه ساعتی ورزش انجام دادیم. ازم نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد. یه سانت بودم 😐 گفت دوباره بیا تا نتیجه بگیری.
من رفتم و تو خونه روزی یه ساعت ورزی و پیاده روی میکردم.