دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی

۲ پاسخ

عزیزم میشه بیای پی وی بی زحمت

اخ مادر قبلم بالا اومد با خوندنش چی بهت گذشت خداروشکر ک الان بغلته خداروشکر 🥺

سوال های مرتبط

مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۱۲
تازه وارد ۴ ماه شده بودم رفتم دستشویی چندین لکه خون ازم جاری شد
خیلی ترسیدم
کل بدنم سرد شد یکباره🥶🥶
با داد من کل خانواده ریختن تو راه رو جلو دستشویی
همسرم رنگش عین هو گچ شده بود
گفتم ازم خون اومد
تو رو خدا بچه هام از دست رفت 😭😭
اونم منو به کمک از دستشویی خارج کرد
گفت برو اول صبحانه بخور بعد الان فشارت میافته انشالله که خیره
گفتم تا وقتی که بچه هام خوب نباشن صبحانه رو میخوام چیکار
رفت به دکترم سریع زنگ زد اونم گفت اصلا نگران نباش حال بچه هات خوبه امروز بیا که سونو ببینم
یه دوش گفتم راهی ارومیه شدیم از شانس منم منشی رفته بود آلمان پیش پسرش ولی خدا خیرش بده به اون یکی منشی گفته بود و اونم ما رو زودتر به داخل فرستاد
دکتر بعد که سونو کرد کلی عرق ریختم بعدش گفت حال بچه ها خوبه اینم صدای قلبشون💓💓
🥹🥹
گفت کم مونده بود بچه ها بیافتن چون رحمت یکم باز شده
و این بخاطر اینکه بچه ها بزرگتر میشن و جاشون تنگ میشه
باید فردا سریع بیای برای عمل که سریع رحمت بخیه بزنم
حالا اسم عمل یادم رفته
فردای اون روز رفتم برا عمل رحمم بخیه زدن تحت بیهوشی بودم چون وضعیتم یکم خاص بود کل روز تو ساختمان دکتر تیزرو در بخش بستری بودم که گفتن خوبی برو خونه
گذشت تا اینکه ۷ ماهه شدم
مامان مهیار مامان مهیار ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان رادین مامان رادین ۱۶ ماهگی
بچها باردار که بودم ۳۰هفتگی رفتم سنو گفت جنین بریچه و من انگار دنیا رو بهم دادن چون پول نداشتم زیر میزی بدم برم سزارین زایمان قبلیم ۴سال پیش بود با اینکه بچم ۲کیلو بود ولی خیلی در وحشتناکی داشتم و خیلی از زایمان دومم میترسیدم یعنی وقتی بیبی چکم مثبت شد تا اخرش ترس زایمان داشتم خدا خدا میکردم بریچ بمونه دکتر نیگفت بعید میدونم و من هر روز دعا تا روزی که۳۷هفته بودم گفت فکنم چرخیده برو سنو گفتم خانم دکتر من سر بچمو میفهمم بالاس نچرخید بچم تا رقتم سنو و اومدم بریچ بود و انگار دنیا رو بهم دادن خلاصه رفتم بیمارستان امین یه بیمارستان معمولی دولتی سزارین شدم خیلی ازم مراقبت کردن همه چیز عالی خیلی بهم سر میزدن انگار خصوصی بود خیلی خدارو شکر میکنم که اذیت نشدم چون ماها که دستمون خالیه نمیتونیم هزینه و زیر میزی و بیمارستان خصوصی بریم واقعا دردناکه و خیلی خوشحالم هنوز از بابتش خداروشکر میکنم همش به پسرم میگم افرین مامان که نچرخیدی تا لحظه اخر🤣🤣اینجا ۶ماهه حامله بودم
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۵ ماهگی
خانما یه مطلب ب شما بگم من چون بچم نارس بود ت بیمارستان با ی خانومی اشنا شدم میگفت ب موقع دنیا اومده گفتم برا چی اینجاییی گفت ک من رفتم بیمارستان ژالقاتی فک گفت جاییه خوبیه گفت زایمان کردم نمیدوم چرا بچمو بردن ان آی سیو ک من اومدم خونمون بعد ک برا بچم شیر میبردم دیدم دست بچم کبود شده و ب پرستار گفتم گفت جای سرم هس اشکال نداره گفت روز دوم رفتم دیدم دارن ماساز میدن گفتم چیشده گفتن دکتر گفته ماساژ بدین کبودیش میره ک گفت منم اومدم خونمون فرداش زنگ زدن ک بچه ت میخوایم ب یه بینارستان دیگ انتقال بدیم گفت منم نمیدونستم چی شده ک رفتیم بیمارستان گفتتنن باید دست پرست قط بشه گفتیم چرا این ک صاف سالم دنیا اومده گفتن پرستار سرم و اشتباهییی ب به رگ بود با چی بود زده جریان خون مختل شده واسه اون قط کردن من دیدم چقد اون مادر اون داشت سختی میکشید دلم کباب شد براش گفتم شما هم تو این بیمارستان مزخرف مواظب باشید خیلی سخته چون بچه منم همش بستری مشید سرممم داشت شب تا صبح پیششش بودم 😥😥😥😥🥲🥲🥲
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
خب برسیم ب جاهای قشنگش😅
.
.
.
.
پارت پنجم تجربه زایمانم :
دیگه تماس پوستی ک انجام شد دخترمو بردن برای چکاب و گرفتن قد و وزن و دور سر و پر کردن پرونده اش .. منم ک دکتر داشت بخیه هامو میزد هیچی متوجه نمیشدم فقط فکرم پیش این بود ک دوباره کی دخترمو میتونم قشنگ ببینم..من چون سرکلاژ شده بودم توی دوران بارداریم بعد زدن بخیه ها دکتر نخ سرکلاژمم باز کرد بعدش اومد ک تموم شد بردنم بخش ریکاوری .. اونجا بود ک بعد گذشت چند دقیقه لرز زایمان گرفتم بدنم انگار میبره میرفت ؛ ب پرستار گفتم گفت طبیعی سردم شده بود یه پتو دیگه انداختن روم یکم ک گذشت یه پرستار اومد برای ماساژ شکمی چیزی احساس نکردم چون هنوز بیحس بودم ازم پرسیدن ک پمپ درد میخام ک گفتم اره برام وصل کردن.. یک ساعت بعد بردنم بخش دخترمم بردن تو یک اتاق جدا ک لباساشو تنش کنن .. هنوزم اونجا دردی احساس نمیکردم بعدش پرستار اومد برا شیاف و پد گذاشت .. دخترمو آوردن گذاشتنش رو سینم گفتن بهش شیر بدم چون بیحس بودم خواهرم بچه رو گرفت سینمو گذاشت دهنش اونم انگار ۹ ماه بود ک گرسنه است .. با ولع داشت میخورد منم فقط نگاش میکردم و قربون صدقش میرفتم ؛ چون‌ تو بارداریم ترشحی نداشت سینم همش فکر میکردم شیر ندارن سینه هام .. در حالی ک دقیقا بعد زایمان هم کلی ورم کردم هم سینه هام پر شیر شده بودن .. پس اگر شماهم از این فکر و خیالا دارین بریزین دور😅🙁ب موقعش شیرتونم راه میفته .. نیفتادم اونموقع یفکری میکنن براتون .. مثل من آنقدر غصه نخورین از قبل !!!
واکسن_دوماهگی_چهارماهگی_غلت_کولیک_رفلاکس_زردی
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۴ ماهگی
سلام امشب شب تاسوعاس اومدم خاطر بارداریم رو نصفه نیمه تعریف کنم
من دقیقا محرم پارسال بود فهمیدم باردارم بی بی چک هام همه منفی میشد خودم شک کردم رفتم ازمایش خون دادم مثبت شد همه خیلی ذوق کردیم  وقتی رفتم دکتر  واسه تشکیل پرونده سن بارداری رو که گفت نسبت به ازمتیش بتا با اخرین قاعدگیم نمیخوند گفت خارج از رحمه احتمال زیاد خیلی گریه کردم شب تا صب نخوابیدم تا رفتم سونو واژینال و مجدد بتا رو تکرار کردم تو برگه سونو نوشته بود داخل کاویته رحمه من و شوهرم خیلی ترسیدم فک کردیم جا بچه بده یادمه نزدیک عاشور تاسوعا بود دکترم نبود کل این چند روز رو با شوهرم گریه کردیم تو نذر کردیم (امشب داریم نذریش رو میپزیم ) خداروشکر رفتم بعد گناه ها دکتر و گفت همه چی خوبه و چند هفته دیگه برو سونو قلب با کلی استرس رفتم سونک قلب خداروشکر تشکبل شده بود و همه چی خوب پیش رفت تا ۱۸ هفته انومالی من و شوهرم مادرشوهرم و مادرم رفتیم سونو هم واسه تایین جنسیت
بقیش تاپیک بعد
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۵ ماهگی
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۴ ماهگی
ساعت ۱ شب بود دلم تاب نیاورد گفت برم‌بچمو ببینم رفتم بالا سرش دیدم‌دستگاهش عوض شده و قفسه سینش به اندازه یه توپ میره بالا و پایین دنیا بسرم خراب شد شروع کردم به گریه و داد و بی داد که دکتر بچم کجاس بیمارستان چون خصوصی بود انکال نداشت زنگ میزدن که دکتر بیاد و بیمارستان خصوصی ان ای سیو خوبی نداشت و من اینا از قبل میدونستم خلاصه منا اروم کردن و از ان ای سیو کردن بیرون پلک نزدم مثل مرغ سر کنده بودم تخت کناریم بچش پیشش بود از تمام وجود بهش حسودیم میشد خیلی زیاد ساعت ۵ صب بود از ان ای سیو زنگ زدن که دکتر دخترت اومده بیا رفتم گفتم بچمو بفرستین بیمارستان دیگه گفت چرا از پولش میترسی گفتم نه اینجا انکال نداره دستگاه نداره بفرستین بره دکترش تشر رفت و گفت اینجا خلوته به بچت میرسیم اونجا شلوغه حتی بالا سر بچت هم نمیزارن بری ولی من مسمم گفتم نه بفرستین بره به شوهرم گفتم من اینکار رو کردم دعوام کرد گفت چرا اینکار رو کردی بزار بچه همینجا بمونه شوهرمو‌ راضی کردم بچه رو فرستادیم بیمارستان دیگه ولی من چون ابریز داشتم و کیسه ابم نشتی داده بود باید دو روز میموندم و انتی بیوتیک میگرفتم نمیدونم کسی حسم رو میفهمه یا نه ولی من ایستاده بودم بچمو با اکسیژن تو یه اتاق شیشه ای اومدن از جلوم بردن نمیدونم اون لحضه چرا از غضه دق نکردم بمیرم نمیدونم خدا چه صبری بهم داد
بقیش تاپیک بدی
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۱۳
خیلی سنگین شده بودم واقعا نمیشد تحمل کرد
نه میتونستم راحت بشینم نه راحت بخوابم
بیش از حد چاق شده بودم
کل بدنم خارش گرفته بود دیوونه شده بودم
ولی در عین حال مادرشوهرم پیشم بود برام غذا درست میکرد و خونم تمیز میکرد
منم فقط میخوردم و پیاده روی میکردم برای بچه ها قرآن میخوندم صداشون میزدم و باهاشون حرف میزدم
همسرم مدام میومد و باهاشون حرف میزد اونا هم هی لگد میزدن
جنسیت یکی از بچه ها در ۴ ماهگی کامل مشخص شد کلی خوشحال بودم که دختر دارم
ولی اون یکی یکم سمج بود اصلا خودش نشون نمیداد چون برعکس بود 😂😂
تا ۸ ماهگی اصلا نفهمیدم جنسیت چیه
فقط به فکر اون بودم که بچه هام سالم بغل بگیرم
آخرش دکترم وقت زایمان مشخص کرد
با پیشنهاد خودم در یک بیمارستان شخصی میلاد در ارومیه بستری شدم کل لباس و وسایل بچه هارو آماده کردم که اذیت نشن یه وقت
همسرم برام صدقه داد و پیشونیم بوسید راهی اتاق عمل م کرد
رفتم اتاق عمل قبلش استرس داشتم
ولی وقتی دکترم دیدم خیالم راحت شد شلوارم درآوردن برام کل شکمم و پاهام بتادین زدن و خمم کردن جلو تا آمپول بی حسی بزنن که از شانسم چون بدنم پف زیاد داشت آمپول خم میشد بعد ۵ بار تلاش ناموفق دکترم خودش آمپول از دست پرستار گرفت و تزریق کرد
یکباره پاهاش گرم شدن و منو زود خوابوندن به پشت
پرده سبز کشیدن و دکترم باهام حرف زد و هی سوال پرسید بعدش یکباره صدای جیغ بچم اومد🥹🥹
بعدش دومی
بچه هارو آوردن به صورتم چسبوندن خیلی کوچولو و قرمز بودن جمع شده بودن مثل توپ 🥹🥹
بعد منو بردن به اتاق ریکاوری و بچه ها رو آوردن گذاشتن پیشم یه نفر اومد بهشون با سرنگ آب چوشیده سرد شده شیرین داد
چون هنوز شیر نداشتم اصلا
مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۱۳ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه