۳ پاسخ

افتضاحترييين بيمارستانه واقعا الكي اسم در كرده و الكي پول ميگيرن فقط

منم بدنم ساعتها فقط میلریزید نمیدونم از چی بود ولی کادی برام نکردن همش میگفتن سردته ولی من سردم نبود بدنم هیلی شدید میلریزد میخورد به نرده تخت
از چی بوده؟؟

من بیمارستان نور شهریار بودم خدایی خوب بود پرستار هاهم همه خوش اخلاق بودن

سوال های مرتبط

مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣🐣

دیدم باز داره خیلی طول میکشه که دکترم گفت افتادی به خونریزی و رحم خودشو جمع نمیکنه تا ساعت ۱۰:۳۰ تو اتاق عمل بودم اومدم ریکاوری کاملا هوشیار بودم به خاطر شرایطم بهم دوتا قرص دادن که جلو خونریزی رو بگیره که شدیدا به لرزش افتادم جوری میلرزیدم که تخت تکون میخورد😞

همه دکترای دیگه میومدن پیشم و جویای احوالم میشدن و مدام وضعیتم چک میشد که دکترم اومد باز شرایطمو توضیح داد گفت همچنان خونریزی وسیعه و باز باید بریم اتاق عمل برات سوند بکری بذاریم که جلوی خونریزی رو بگیره و من همچنان به شدت میلرزیدم😖

برای بار دوم رفتیم اتاق عمل سوند رو بذارن هنوز کامل بی حس بودم ولی جوری میلرزیدم که پرده ای که جلوم کشیده بودن مدام تکون میخورد و صدا میداد

دکترم گفت احتمال داره بهت یه واحد خون بزنیم چون خیلی خون از دست دادی و شب بری icu 😫اینو که گفت غم عالم ریخت تو دلم همش میگفتم چرا منم مثل مامانای دیگه بعد عمل نمیرم اتاق خودمو ملاقاتی هام بیان پیشن😢
😩
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۴ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۸ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان نور مامان نور ۵ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۵ ماهگی
پارت ۳ :

دهانه رحمم ۶ بود دردام هی شدید تر میشد و نفس کشیدن برام سخت تر دائم معاینه میشدم و میگفتن خیلی خیلی آروم داره پیش می‌ره دوز دوم آمپول فشار رو هم زدن بعد از نیم ساعت دیگه واقعا مرگ رو جلو چشمم دیدم خیلی سخت بود بی حسی اپیدورال گرفتم و منتظر دکتر بی حسی بودیم ان اس تی بهم وصل بود و سرم و ماسک اکسیژن

تا ساعت ۶ که رسیدم ۸ سانت درد داشتم و به شدتت افت فشار
تا اینکه ماما بیمارستان اومد و کیسه آب رو با دست پاره کردن و کامل آب شکمم خالی شد چند بار شکمم رو فشار دادن تا آب کیسه آب خالی شده و لایه های داخل هم بیرون اومد

دیگه دکتر بی حسی اومد و بی حسی اپیدورال رو تزریق کردن
اما همچنان اون درد زور زدن رو داشتم شدیدتر میشد

دیگه کامل دراز کشیدم و فقط اشک می ریختم هر ۳۰ ثانیه از درد جیغ می‌کشیدم و دوبار آروم میشدم
تا ساعت ۲۰ دقیقه به ۸ شب که ضربان قلب بچم افت کرد و ماما همراهم سریع با دکترم تماس گرفتن و اومد برای زایمان
وقتی دکترم رو دیدم فقط اشک می ریختم از درد 😭😭

بلاخره با برش زیاد و زور شدید ساعت ۸/۳۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد و بغل گرفتمش با وزن ۲۶۰۰ 🥺🤍🐣

در کل بارداری خیلی سخت و زایمان خیلی سختر داشتم، اما همین که به دخترم نگاه میکنم همه سختی ها یادم میره 😍🥺

امیدوارم حالتون خوب باشه کنار کوچولو هاتون و تجربه من براتون مفید باشه 🤍🤲

شیر خشک رفلاکس تب واکسن مدفوع شیر مادر کولیک
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣
با وجود اینکه فوق العاده آدم استرسی هستم ولی صبح زایمانم خیلی ریلکس با همسرم و مامانم رفتیم بیمارستان نیکان اقدسیه دکترم هم خانم افراسیاب بودن

ساعت ۶/۵ پذیرش شدم و ۷ با همسرم رفتیم بالا برای فیلمبرداری قبل زایمان و رفتم اتاق انتظار که سرممو وصل کردن و nst گرفتن همه چیز خیلی خوب بود

ساعت ۹ صدام کردن بردنم اتاق عمل اصلا دوست نداشتم ویلچر سوار شم ولی قانونشون بود😬

فضای اتاق عمل خیلی صمیمی و خوب بود دکتر بیهوشیم وقتی میخواست بی حس کنه یه کم استرس گرفتم گفتم تا جایی که میتونی بی حس کن هیچی نفهمم 😂بعد بی حسی هی تند تند پامو تکون میدادم تا بفهمم که کی بی حس میشم گفت نکن اثرش کم میشه🤨

یه کم بعد دکترم اومد و بعد از خوش و بش عمل شروع شد

دائم آیةالکرسی میخوندم و دها میکردم واسه هرکی که تو ذهنم بود به نظرم خیلی طولانی اومد چون مامانا میگفتن تا دکترمون اوند دو قیقه بعد بچه دنیا اومد🧐واسه من اصلا اینجوری نبود

ساعت ۹:۴۰ دقیقه صبح دخترم دنیا اومد و نشونم دادن بردن یه گوشه اتاق مشغول تمیزکاریش شدن دائم میپرسیدم دخترم سالمه؟؟ خوبه؟؟

تازه از اینجا ماجرای من شروع میشه🫠🫠
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۴ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان آرن مامان آرن ۸ ماهگی
زایمان سزارین پارت ۳








آمادم کردن با دکترم دست در دست رفتیم اتاق عمل وارد شدم من شروع کردم به لرز از ترررس همه جاااا خون بود عمل قبلی هنوز تمیز نشده بود اتاق منم بشدت بد ویار استرس داشتم بالا بیارم
که یهو یکی اون وسط بهم گفت بالا که نمیاره
قبلیههه اینجارو به گند کشیدددد🫠😐
دیگه نگم چه حالی بودم
کار آموزا برام سوند زده بودن نمیتونستم راه برم به زررور رفتم رو تخت نشیتم تا بیحسی بزرن که اصلااااا بیحسی درد نداشت حتی متوجه نشدم دیگه من دراز کشیدم و فقط به دکترم گفتم تو رو خدا برار بیحس شم پاره نکنی شکممو😂دیگه دکار شروع کرد ساعت ۱۲/۵دقیقه آرن جان من بدنیا اومددددد خدااااا سه کیلو بوداااا اما تماممم لپ سفییییید مثل برف خلاصه اوردن دیدمش ارنم فقط داشت جییییغ میکشید و دستشو میخورد حالا اومدن بخیه بزنن😐🫠رحمم خون ریزی کرد بند نمیاومد واااااای منم کم کم حالم داشت بد میشد هی از هوش میرفتم هی برمیگشتم اصلا یه وضعییی بود که نمیدونم بعد یه ساعت یا چه قدر من در اومدم از اناق عملال
رفتم ریکاوری لرررز کردم تخت با من میلرزید یکی اونجا یه چی دستم داد مول سشوار باد گرم میزد من نگرفتمش 🤣😂میترسیدم بدنم گرم بشه باز خون ریزی کنم دیگه تو ریکاوری ۱۰دقیقه موندم رفتم بخخخخش ارن هم کل بیمارستانو گذاشته سرش
مامان پارمیس مامان پارمیس ۱ سالگی
سلام مامانا خوبید من بعد از ۴ ماه امروز وقت کردم از تجربیات زایمان طبیعی بگم من تو ۳۸ هسته و۳ روز بودم که مامای همراهم زنگ زد گفت برو بیمارستان برای نوار قلب رفتم خلاصه دیدن که ضربان بچم منظم نیست و ماینم کردن خیلی درد آور بود وبستریم کردن و آمپول فشار روز ساعت ۱۸ شب شروع کردن نم نم داشت درام شروع میشد عین پریودی خیلی حس بدی بود واقعا منی که تجربه نداشتم اصلا نمی‌دونستم باید چیکار کنم تو سن ۱۶ سالگیم بچه دار شدم از طبیعی هم می ترسیدم ولی به زور شوهرم رفتم طبیعی نزاشت سزارین کنم🤧خلاصه هر چی می‌رفتیم جلو دردهای من بیشتر و بیشتر میشد نگم از اخلاق های بد پرستاران آنقدر به آدم بی احترامی میکردن من از ترسم نمی‌تونستم حتی صدام و در بیارم خدا ازشون نگذره گذشت و گذشت ساعت شد ۷ صبح به آنقدر گریه کردم به مامای همراهم زنگ زدم یجوری صدای منو شنید پاشد اومد ولی دید هنوز ۲ سانت رحمم باز شده کلا همه تعجب میکردن درام آنقدر وحشت ناک بود ولی کلا پیشرفتی نداشتم و تو ۲ سانت مونده بودم بعدش یکم که گذشت شدم ۴ سانت دیدن که بازم جلو نمیره کیسه آب منو زدن من دیگه طاقت نداشتم به مامای همراه میگفتم یکم بخوابم ولی اون نمیزاشت می‌گفت باید ورزش کنی اومدم که پاشم یهو بی اختیار شدم و زیش کردم یه خانومی نظافت چی اونجا بود بالای ۴۰ سال سن داشت هرچی از دهنش بیرون می اومد بهم گفت مگه آخه دست خودم بود به خدا قسم خوردم نبخشمش واگزارش میکنم به امام زمان