پارت ۳ :

دهانه رحمم ۶ بود دردام هی شدید تر میشد و نفس کشیدن برام سخت تر دائم معاینه میشدم و میگفتن خیلی خیلی آروم داره پیش می‌ره دوز دوم آمپول فشار رو هم زدن بعد از نیم ساعت دیگه واقعا مرگ رو جلو چشمم دیدم خیلی سخت بود بی حسی اپیدورال گرفتم و منتظر دکتر بی حسی بودیم ان اس تی بهم وصل بود و سرم و ماسک اکسیژن

تا ساعت ۶ که رسیدم ۸ سانت درد داشتم و به شدتت افت فشار
تا اینکه ماما بیمارستان اومد و کیسه آب رو با دست پاره کردن و کامل آب شکمم خالی شد چند بار شکمم رو فشار دادن تا آب کیسه آب خالی شده و لایه های داخل هم بیرون اومد

دیگه دکتر بی حسی اومد و بی حسی اپیدورال رو تزریق کردن
اما همچنان اون درد زور زدن رو داشتم شدیدتر میشد

دیگه کامل دراز کشیدم و فقط اشک می ریختم هر ۳۰ ثانیه از درد جیغ می‌کشیدم و دوبار آروم میشدم
تا ساعت ۲۰ دقیقه به ۸ شب که ضربان قلب بچم افت کرد و ماما همراهم سریع با دکترم تماس گرفتن و اومد برای زایمان
وقتی دکترم رو دیدم فقط اشک می ریختم از درد 😭😭

بلاخره با برش زیاد و زور شدید ساعت ۸/۳۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد و بغل گرفتمش با وزن ۲۶۰۰ 🥺🤍🐣

در کل بارداری خیلی سخت و زایمان خیلی سختر داشتم، اما همین که به دخترم نگاه میکنم همه سختی ها یادم میره 😍🥺

امیدوارم حالتون خوب باشه کنار کوچولو هاتون و تجربه من براتون مفید باشه 🤍🤲

شیر خشک رفلاکس تب واکسن مدفوع شیر مادر کولیک

۶ پاسخ

درک میکنم عزیزم خیلی سخته😭
خداروشکر که دخترت سالمه

واقعا خیلی سخته هرچی درده مال خانما متاسفانه کاش مردا هم درک داشتن

چه قدر درد کشیدی دختر 😐😐
من از ساعت دو بدظعر دردام شروع شد تا ۱۲شب که خودمو کشتم سه نیم سانت بودم در آخرم بردنم سز کردن
نتونستم طبیعی زایمان بکنم

چقدر سخت خدا حفظش کنه هر سری این تجربه ها رو میخونم میگم خداروشکر سزارین شدم

خدا برات نگهش داره عزیزم
ان شاءالله سایه ت ۱۲۰ سال بالا سرش باشه

سلام عزیزم ب سلامتی

سوال های مرتبط

مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۵ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان دیانا کوچولو😍 مامان دیانا کوچولو😍 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان پسری مامان پسری ۳ ماهگی
پارت 4️⃣ از زایمان طبیعی
میگفتم تورخدا ببرینم سزارین هرچی جیغ میزدم فایده ای نداشت باز ساعت 3اومدن معاینه همون 3سانت بودم گفتن تا ساعت 7اگه پیشرفت نداشتی میبریم اتاق عمل گفتن بلندشو رو توپ ورزش کن بزور بلند شدم رو توپ ورزش کردم دردم خیلی شدید بود ولی فقط به فکر این بودم سریع تر زایمان کنم همین جوری ادامه میدادم رو توپ باز استراحت میکردم باز دوباره رفتم نشستم رو توپ ساعت 6اومدن معاینه کردن گفت عالیه 6سانت شدی باز ادامه بده نیم ساعت دیگه رو توپ بعدش گاز بی حسی میاریم واست
ساعت 7نیم شد گاز بی حسی اوردن دیگه از موقع که شروع کردم کشیدن هیچ دردی نداشتم فقط خیلی بی حال شدم احساس مدفوع شدید داشتم ساعت 9دکتر اومد معاینه کرد گفت عالیه فول شدی 20دقیقه دیگه میبریم اتاق زایمان همینجا تا میتونی زور بزن که اتاق زایمان زیاد نمونی منم هر دقیقه میرفتم سرویس بهداشتی دیگه حس میکردم دارم میمیرم تا اومدن گفتن اماده شو یه زایمان اورژانسی پیش اومد دکتر رفت برا اون مریض هیچکس هم پیشم نبود ساعت 9:50دقیقه شب شد پرستار اومد بردم اتاق زایمان وقتی راه میرفتم حس میکردم بچه میخواد بیفته رفتم رو تخت دراز کشیدم هرچی زور میزدم میگفت این زور حساب نمیشه به شکمت زور بیار تو حال امپول بی حسی زدن تو پام برا برش بخیه امپول اصلا درد نداشت فقط موقع زدن دیدم دکتر پرستارا کلی داد میزدن زور بزن بچه داره میاد دوتا زور خوب بزن بچه اومده
رفلاکس
سرما خوردگی
ختنه
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان آیهان مامان آیهان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بعد تقریباً سه ماه_پارت سوم_
رفتم بستری شدم و ماما همراه اومد خودشو معرفی کرد گفت که چون بدون درد بستری شدی و دهانه رحمت باز نیست ممکنه طی ۴۸ ساعت هم زایمان نکنی و منم از استرس و نگرانی مردم و زنده شدم
بهم آمپول فشار زدن اینم بگم که ساعت ده و نیم صبح بستری شدم و چون ضربان قلب بچه پایین بود ان اس تی بهم وصل کردن و اجازه ورزش و تحرک نمیدادن
حدود ۳ ساعت دراز کشیدم
بعد ۳ ساعت که با سرم و اینا ضربان قلب بچه درست شد گفتن میتونی ورزش کنی
بلند شدم ورزش کردم حالت سجده میرفتم آب گرم می‌گرفتم رو کمرم و رو توپ حالت دورانی ورزش میکردم ساعت ۳ اومدن معاینه کردن گفتن ۴ سانتی و خوب پیشرفت کردی ماما همراه ک می‌گفت ۴۸ ساعت هم زایمان نمیکنی تعجب کرده بود خلاصه دوباره ب حالت سجده هی ورزش میکردم و اسکات میزدم و اینا ساعت ۵ شدم ۷ سانت
اینم بگم ک تا ۵ سانت دردام خیلی خوب و قابل تحمل بود مثل درد پریودی بعدش بهم گاز اندونکس دادن و میگفتن وقتی دردت اومد نفس بکش با اون و بعد از رو صورتت بردار نفس رو بده بیرون...
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۴ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان مهراد مامان مهراد ۵ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان:
۴۰هفته ۶روز زایمان کردم از هفته ۳۸دهانه رحمم باز شده بود
مرتب ورزش های زایمان فیزیولوژیک بوزیم و از هفته ۳۸انجام میدادم
و از هفته ۲۰هم ورزش های لگنی انجام میدادم ۲هفته آخر مرتب پیاده رویی داشتم به مدت ۱و نیم ساعت تا ۲ساعت و پله نوردی
هفته۳۸یک ساتن دهانه رحمم باز شده بود سر بچه کاملا داخل لگن فیکس شده بود
هفته آخر دهانه ی رحمم ۳سانت باز شده بود ولی انقباض نداشتم
برای چکاب جنین ساعت ۱۱رفتم بیمارستان آن اس تی گرفتن و معاینه. گفتن باید بستری شی تا شب زایمان میکنی
ساعت ۲ظهر بستری شدم درد نداشتم بهم یک چهارم یه قرصی رو دادن بعد رفت تا شش و نیم بعد از ظهر خواستن برام سرم فشار بزارن که قبلش معاینه کردن گفتن چهار ساتنی و زنگ زدن به ما ما همراهم تا اون بیاد. شروع کردم ورزش کردن ورزش هایی که بادم بود من اصلا انقباض و درد نداشتم مانا همراهم که اومد معاینه تحریکی انجام داد و باهام ورزش کرد. کم کم دردام شروع شد معاینه کردن گفتن شش سانتی و کیسه ابمو پاره کردن دردام شدت گرفت با کمک ورزش و دوش اب گرم بعد از چهل دقیقه فول شدم و احساس زور داشتم که رو تحت خوابوندنم گفتن زور بده. بعد از چند تا زور سر بچه دیده می‌شد که بردنم اتاق زایمان اونجا سه زورداذم بچه به دنیا اومد. قشنگ ترین لحظه زندگیم بود و بخاطر ماساژ پرینت ایی که از هفته ۳۷ انجام میدادم. بخیه های بیرونی فقط ۶تا بود
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۴ ماهگی
#پارت آخر
خلاصه بعد دردام خیلی شدید شد و ثانیه به ثانیه انقباض داشتم دیگه به حرفای مامام گوش دادم با هر دردی که می‌گرفتم زور میزدم زور اول و زدم یه جیغ زور دوم و زدم دست گذاشتم به خودم سر بچه رو حس کردم همون موقع یه حسی گرفتم مامام اومد با تیغ بازم کرد که اصلا هیچی حس نکردم بعد یه پرستار اومد برام ماسک گاز بی حسی گذاشت بعد رفت روی این پله آهنی و وایستاد با آرنج شیکممو فشار داد همون موقع مامام دستشو نفهمیدم داخلم چیکار کرد که دیگه با زوری که زدم این پرستاره فشار داد شیکممو یه جیغی زدم ساعت ۱ نیم به دنیا اومد پسرم بعدش گذاشتنش روی شیکمم واسه دو دقیقه تا اومدن نافشو بریدن بعدش براش داشتن رفتن تمیزش کردن وزن و ایناش و انجام دادن لباس پوشوندن به منم گفت دستتو بزار روی دهنت محکم سرفه کن تا جفت بیاد بیرون منم با دوتا سرفه که زدم البته واقعی چون من ۴ روز قبل زایمانم سرماخوردم دیگه یه دو سه تا سرفه کردم جفت اومد بیرون بعد از اینم چند بار محکم شیکمم و فشار داد کلی لخته خون ازم خارج شد با خون های کثیف دید دیگه چیزی نیست بخیم کرد.
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۵ ماهگی
گفتن برا معاینه کنیم خیلی بی تابی معاین کردن ۳سانت بودم و انقد درد داشتم فقط جیغ میزدم اون دستگاهم ک بم وصل بود بیشتر حالم و بد میکرد بهم از اون اکسیژن ها دادن گفتن فک من داری گل و بو میکنی این دردتو کم میکنه منم میگفتم نمیخوام ینی درد نمیزاشت هعییی میگفتم بهم به چیزی بزنین زود زایمان کنم ک میگفتن نمیشه بچت کوچیکه من هبیی باز میشدم ک ساعت ۷گفتن ۷سانتم و سر بچه داره دوتا میشه انقد زور داده بودم در اصل من زور. نمیدادم خودش می اومد وسایل زایمان اوردن با یع سوزن کیسه ابم و پاره کردن ازم ی از گرم ریخت گفتن زور بده من زور میدادم نمی اومد چون جونی برام نمونده بود یک هفته درد کشیده بودم دیدم با قیچی منو بریدن گفتن بازم زور بزن من از شدت درد وقتی برش زدن نفهمیدم ساعت هست گفتن سر بچت معلومه ک با به زور محکم گفتن اومد و کشیدن بیرون گذاشتن رو سینم پاک کردن با عجله بردن بعد جفتمو ک در اوردن تموم درپام از بزن رف نوبت بخیه ک رسید بیرونی ها خیلی درد داشت بخیم تموم شدن پاهام میلرزید اما انگا سبک شده بودم گفتن چند ساعت می مونی اگ خونریزی نداشتی میدیم بخش از شانس من خونریری داشتم اومدن باز بخیه زدن هعییی گربه میکردم بی حسی هم اثرش زود میره و برا خیه هاییی بیرونی فرقی هم نمی کنه
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
مامان مریم مامان مریم ۴ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...